دیدگاه‌ها

گزارش یک شاهد عینی

نمی‌دانم چند نفر هنوز زنده‌اند نوزدهم دی‌ماه ساعت شش بعدازظهر به محض این که پایم را از در بیرون گذاشتم بازداشت‌شدم. درآن خیابان هرکه را دیدند بازداشت کردند. هرکه ازسرکوچه رد می‌شد هرکه ازماشین

لبخندی در میان غم و اندوه

ازلحظه ورود متوجه شلوغی خاص مترو شدم. قطار از جلوی چشمم رد شد و در واگن‌های زنانه تعدادی زن چادری دیده می‌شدند. قطارایستاد وما سوار شدیم. تاکنون این تعداد زن چادری یک شکل را باهم وهم‌زمان در مترو

صندلی خالی هم‌کلاسی من

 آن قدر دور اطاق می‌چرخیدیم تا سرمان گیج برود. صورتمان از خنده سرخ شود و آخر سرهم دعوا بشنویم و آرام بگیریم. تازه یادمان بیفتد که مشق داریم. گرداگرد اطاق روی زمین دراز بکشیم. دفتر کتابمان را

گزارشی از ایران آنفولانزا و فسیل‌های حاکمیت

شیوع بیماری آنفولانزا که به آن بیماری تنفسی نیز می‌گویند، از مدتی پیش در ایران آغازشده و بسیار سریع گسترش یافته‌است. به‌طوری‌که اکنون مردم بسیاری مبتلا و بیمار گشته‌اند. شهرهای سیستان وبلوچستان،

باور دردل کویر هم گل می‌کارد

تمام شد. خانه خالی شد. تمام تلاشم را کردم که هرچه دیرتر این اتفاق رخ‌دهد ولی امروزخالی‌شد. الان ساعت نه شب است. هوا دم کرده و خفقان‌آوراست.‌ می‌خواستم بیشتربمانم، اما منظره غم‌انگیزخانه

پائیز سرخ

رنگ زرد پائیز بر دیدگان درختان آفت‌زده نشسته است. برفراز آسمان، بر کوهسار، بر زمین حتی بر عقربه‌های ساعت. برگ‌های خشک زرد هر شب در تلهٔ باد آواره‌تر از قبل پیش می‌روند. آسمان هزاران تکه ابر سرخ

خاک بی آب و دانه‌است

صدای نوک زدن پرنده به پنجره چوبی گوش‌نواز است. مانند شنیدن صدای بال کبوتری که گاهی به شیشه تکیه می‌دهد گاهی نوکی به زمین می‌زند. مثل صدای بوسیدن آب از لبان ماهیان تشنه که صبورانه درانتظار پرشدن