آن قدر دور اطاق میچرخیدیم تا سرمان گیج برود. صورتمان از خنده سرخ شود و آخر سرهم دعوا بشنویم و آرام بگیریم. تازه یادمان بیفتد که مشق داریم. گرداگرد اطاق روی زمین دراز بکشیم. دفتر کتابمان را پخشکنیم. کلی طول میکشید تا حال و هوای درس خواندن پیدا کنیم. هنوز مزه خوشمزگیها و بازی دلمان را قلقلکمیداد. موقع نوشتن شانههایمان بههم میخورد. کلمات خط میخوردند. کلمات خطخورده ما را میخنداند. در سر من هوای نوشتن نبود. اما زیاد هم طول بکشد آرنجهایم روی گلیم زبر ساییده میشود. مشق امشب دلبخواه بود. (در مورد دوستی که در کلاس دارید یک صفحه بنویسید.). همکلاسی دوستداشتنی زیاد دارم. اما از دوست غایبم چه خبر؟ روز اول که وارد کلاس شد همه با تعجب نگاهش کردند. پسری که معلوم بود مبصر کلاس شدهاست جلو آمد و گفت اشتباه آمدهای. پسر نگاهش را به کف کلاس دوخت. مبصر با تندی گفت چرا جواب نمیدهی؟ تازهوارد با دستپاچگی چیزهایی گفت که من نفهمیدم. فقط شنیدم، به آقا معلم گفتهام. صداهایی از گوشه و کنار بلند شد. یکی از بچههای ته کلاس گفت حالا اسمت چیه؟ آقا معلم با لبخند وارد کلاس شد و گفت مهدی. بچهها اسم دوست جدید ما مهدی است.
با اینکه دو هفته دیرتر به مدرسه آمده بود، هرطورکهبود خودش را به بقیه رساندهبود. الان یکی ازبهترین شاگردان کلاس شدهبود. ازش خوشم آمدهبود. هرصبحکه خورشید زل میزد توی چشمانم و با سماجت مرا بیدار میکرد، بدون نک ونال سریع حاضر میشدم. بهترین چیز همیناست داشتن یک دلخوشی هرچند کودکانه که بیدارتکند. دوستداشتن یک آدم که کارمشکلینیست. فقط باید آرام کنارش بنشینی وهرچه داری از خوراکیهای توی جیبت تا امیدهای توی دلت را وسط بگذاری. بعدِ مدتی میبینی انگار درقلبِ هم ریشهکردهاید. همهمه بچهها مدرسه را پرکردهبود. مهدی اما پس از سه هفته هنوز احساس غریبیمیکرد. کاش آدم بداند حرفهای بی صدای دوستش را از درون تاریکی دلشبشنود. یک روزکه ازمدرسه برمیگشتم صدای پایی شنیدم. سرم را برگرداندم مهدی بود. ذوقزده شدم. کنارش رفتم. باهم راه افتادیم. خانهتان کجاست؟ همین پایین کوچه سوم. خواستم بپرسم خانه شما که با شتابگفت، خانهما نزدیکنیست. فهمیدم جواب مرا برای همیشهداد. ساکت شدم و هیچوقت دیگرهم نپرسیدم. ازآن روز به بعد زنگ تعطیل را که میزدند با مهدی به کوچه میدویدیم. در بین راه، هم بازی میکردیم هم حرف میزدیم. به این ترتیب یک ماه گذشت. فکرمیکردم هیچکدام از ما دونفر طاقت دوری یکدیگر را نداریم. یک روز مثل همیشه با مهدی درحال برگشتن به خانه بودیم یک وقت به خودم آمدم و دیدم خیلی از خانه دور شدهام. به خیابان رسیدهایم. نگرانشدم. قرار دیدار فردا درمدرسه را گذاشتیم. کاش با آن سرعت برنمیگشتم.
چیزی تغییر نکردهاست. پشت نیمکتهای کلاس مینشینیم. کتابهای خود را باز میکنیم. با دقت به درس گوش میدهیم. مسئلههای ریاضی را حل میکنیم. فارسی میخوانیم شعر و داستانهای جدید یاد میگریم. به حیاط میرویم. زنگ ورزش مسابقه میدهیم. اما چند صندلی خالی وغیبت مهدی کلاس را کوچک کردهبود. چشمهایم به در مدرسه، به رفت وآمدها بود. ازآن روز به بعد هر زنگ تفریح خودم را از بازیها کنارمیکشیدم. درگوشهای ازحیاط دور ازچشم مینشستم. چند روز همان راه را میرفتم از سرکوچه خودمان رد میشدم و به راهم ادامه میدادم. فکرمیکردم شاید از درخانهای بیرون بیاید. با آنکه چند روزی به زمستان ماندهبود، هوا خیلی سردبود. من از سرما میلرزیدم. خیابانها خلوت شده بود. دیگر از بچههای مدرسه خبری نبود. فقط من بودم که زیر باران و تگرگ به امید دیدن مهدی مسیر همیشگی را میرفتم. روز سوم و چهارم هم همینطورگذشت. روزپنجم فکرکردم درست است بیدلیل نمیروم اما بی نتیجه برمیگردم. وقتی تنها هستم، راه چقدر طولانیتر و دورتر است.
زنگ کلاس را زدند. کنار دیوار ایستاده بودم. هروقت آقا معلم میآمد من هم میدویدم و سرجایم مینشستم. آنهایی که مشقهایشان را ننوشتهبودند از دیرکردن آقا معلم خوشحال بودند و تند تند مینوشتند. درطرف دیگر کلاس عدهای پای تخته هرچی دلشان میخواست مینوشتند. آقا معلم که وارد شد انگار همه غیب شدند فقط مبصرپای تخته بود. مشقها روی میز. یکییکی رفتیم پای تخته. نوبت به من که رسید بغضم گرفتهبود. نمیدانستم چگونه بخوانم. آقا معلم گفت بلند و با تمام توانت بخوان. “من وبابام رفتهبودیم ادارهٔ آموزش و پرورش یک نامهگرفتیم که اسم مرا بنویسند. پدرم خیلی دوندگیکرد تا توانست این نامه را بگیرد.” با شنیدن حرفهای مهدی لحظهای ساکت ماندم نمیدانستم نامه برای چیست. اما فهمیدم مدتی با همیننامه کنارما درکلاسنشست. مهدی شناسنامه نداشت. به همین دلیل درِ مدرسه را به رویش بستند. چشمم که به جای خالی مهدی افتاد مصممتر شدم و بلندتر خواندم. “شناسنامه یک ورقی است که اسم پدر ومادر وتاریخ تولد را درآن مینویسند همین.” در کلاس ما صندلیهای خالی برای دانشآموزانی است که این یک تکه ورق را ندارند. میگویند هویت ندارند. یعنی نمیتوانند درس بخوانند واز تحصیل محروم شدهاند. امتحانات ثلث اول شروع شدهاست. صندلیهای خالی اما همچنان خالی است. مگرمدرسه جای همه دانشآموزان نیست؟ اگر در مدرسه جایی نباشد برای مهدی که شاگرد کنجکاو وفعالی است، پس استعدادش چهمیشود؟ یا اصلاً آدم وقتی درس نخواند، بزرگ که میشود چهکاره خواهدشد شد؟ چه سرنوشتی درانتظارش خواهدبود؟ حتماً بیکار میشود. بیپول وفقیر میشود. کسی چه میداند شاید ازغصه دقکند. اصلاً کسی به آینده بچههای بدون شناسنامه فکرمیکند؟ یا همان یک تکه ورق برایشان ارزش دارد. همکلاسیهای بدون شناسنامه ما چه بایدبکنند؟ صبح دیگر با اشتیاق و لبخند برلب بیدارنمیشوم. به هرگوشه مدرسه نگاه میکنم، جای خالی دوستم اصلاً تماشایینیست. دانههای نخود وکشمش از دستم میلغزد وزمین میافتد. بغضم میترکد. آقا معلم نزدیکشد. دفتر را از دست من گرفت. خشکمزد. صورت غمزده آقا معلم و نگاه ابری بچهها جای کلمات مراگرفت.
دیماه ۱۴۰۴
کنشیار





نظرات شما