باور دردل کویر هم گل می‌کارد

تمام شد. خانه خالی شد. تمام تلاشم را کردم که هرچه دیرتر این اتفاق رخ‌دهد ولی امروزخالی‌شد. الان ساعت نه شب است. هوا دم کرده و خفقان‌آوراست.‌ می‌خواستم بیشتربمانم، اما منظره غم‌انگیزخانه نمی‌گذارد. دررا پشت سرم بستم. قفل هم کردم. گویی قلبم درقفسی تنگ مانده‌است. یعنی تمام‌شد؟ چیزی از خانه به دلم گره خورده‌بود. شاید چراغی روشن مانده‌است. شاید دری بازاست. برگشتم. درودیوارهای‌خالی بهت‌زده‌بودند. اطاق محزون‌بود. سقف ترک برداشته‌بود. شیرظرفشویی چکه می‌کرد. مانند چشم من. خانه کی وقت کرده‌بود این‌گونه ویران‌شود؟ باغچه را آب دادم. سایه کاج پیرمنتظرکسی‌نبود. گل رز با آن‌همه شوروشوق، به روی من نخندید. محبوبه شب عطرش را ازمن دریغ می‌کرد. حیاط با من قهربود. دستهایم رهاشدند. پرده‌ها هنوزاویزان‌هستند. با میخ‌های کج ومعوج. با لب ولوچه اویزان که مدام وول می‌خوردند. آغوش خانه خالیست. خانه کی وقت کرده‌بود این همه سرد شود؟ ازپله‌ها گذشتم. درقفل‌شد. من وخانه ازهم جدا شدیم.

درکوچه صندلی‌ها پا درهوا مانده‌بودند. بی آن‌که مهمانی برآن نشسته‌باشد ویک استکان چای داغ روی میزباشد. منظره خانه خالی درچشمم‌ماند. دیگرهمه چیزدورشد. غریب‌شد، حتی نگاه کم‌رنگ چراغ سردر. وداع تلخی‌بود. غیرازکوله‌بارآوارگی چیزی همراهم‌نبود. وعده بازگشتن فریب‌بود. شهرزیبای بزرگ، دیگرمرا به خودش راه نمی‌داد. درکوچه صدای پای مردم می‌آمد. مردی پایش را برزمین می‌کشید. ازدور اورا می‌دیدم. بی‌جان وبی‌رمق که گویاست سال‌ها رنج را درخودش نهفته دارد. چنان که بی‌گمان نمی‌تواند از حد وحدود معینی بیشتر دورشود. تاکجا خودش را می‌کشاند؟ هرکس به شکلی به کارش پایان می‌داد. دسته‌دسته کارگران، فروشندگان ودست‌فروشان به راه می‌افتادند. کاروانی ازمسافرین که رشته زندگی‌شان، کارونانشان به شهربزرگ گره خورده اما برای بودن وزندگی کردن قادر به پرداخت هزینه آلونک کوچکی هم نیستند. شهربزرگ کلاف سردرگمی‌است که پای مردم زحمت‌کش برای داشتن کارونان درآن گیرکرده است. چرخ شهررا می‌چرخانند اما شب باید شهررا ترک کنند. دیگرشهر بزرگ متعلق به کارگران و مردم زحمت‌کش نیست.

با ترک اجباری مردم خسته وپرازدرد که هرشب ملال سیر به حومه‌های دور ونزدیک را متحمل می‌شوند، شهرازجوش وخروش نمی‌افتد. اعیان واشراف دررفت وآمدند. همه‌چیزبرای خوشگذرانی آنان مهیاست. رستوران‌های لوکس پروخالی می‌شوند و لذیذترین غذاها به‌همراه شیره جان مردم را زیردندان می‌فشارند. به سکه‌های جیب بزرگشان که ازکارگران و مردم زحمت‌کش ستمدیده دزدیده‌اند افتخارمی‌کنند. آدم به وحشت می‌افتد وقتی که می‌بیند دولتمردان برای سودجویی هرچه بیشتر، چگونه مردم بینوا را زیر پا له کرده‌اند و آن‌قدربالا رفته‌اند که سرگیجه گرفته‌اند ودرعالم هپروت اباطیل به‌هم می‌بافند. ازبزم‌های پرزرق وبرق خود برمی‌گردند وبرای مردم تدریس ساده‌زیستی می‌کنند. این چیزی غیر از دهن‌کجی به مردم گرسنه نیست. بازگوکردن تباهی زندگی کارگران وزحمت‌کشان، مشاهده فقرونداری که هیچ جای سالمی درتن وجان مردم تهیدست باقی‌نگذاشته‌است ازمرگ هم دردناک‌تراست. سرمایه‌داران دزد و تبهکار برتمام ابعاد زندگی وهستی مردم خط بطلان کشیده‌اند ومردم را به یک بن‌بست مطلق رسانده‌اند. حاکمان زبون وبی‌مقدارهم‌چنان با بی‌شرمی گرسنگی مردم را کم اهمیت‌ترین موضوع قابل بررسی می‌دانند. بوی گند این نظام از درو دیوار شهربیرون زده‌است. پاکسازی شهربا بیرون راندن انگل‌های سودجو به دست کارگران وزحمت‌کشان صورت خواهدگرفت.

درپی هرگام مسافران خسته، به شمارآوارگان رانده‌شده از شهربزرگ افزوده می‌شد. به‌گونه‌ای که از جایی به‌بعد جای سوزن انداختن دراتوبوس نبود. ازسوی دیگر انتظار رسیدن هرلحظه طاقت‌فرساترمی‌شد. تقریباً ساعت دوازده شب‌است. چشم‌ها برای خوابیدن التماس می‌کردند. اما هنوزاین راه بی فرجام ادامه‌دارد. مسیردور ونزدیک فرق نمی‌کند، برای رسیدن می‌رفتیم. دیگر چیزی نمانده است. ما درراهیم. هرچند این راه را پایانی‌نیست ولی گاه باید فقط رفت تا راه ناهموار را هموارکرد اما بی تردید باید به مقصد رسید. یکی‌یکی مسافران خسته و سرخورده پیاده می‌شدند. هوا سرد و گزنده‌است. اما ازکسی که جای گرم ونرم نشسته‌است نمی‌توان انتظارهمدردی‌داشت. برای همدلی باید زیرسوزپنجره شکسته نشست.

ازسرهرکوی وگذری که می‌گذشتیم، یاد خانه خالی وسرد می‌افتادم. هم‌چون طفلی که بهانه می‌گیرد، دلم برای خانه گرفته‌بود. اما باورداشتم همیشه راهی هست اگرتوشه امید همراهت باشد. باوردر دل کویرهم گل می‌کارد. گاه باید برای زندگی لباس نودوخت. ساده، روشن به رنگ آب. پرده‌های ابهام را کنارزد. پنجره‌های مسدود راگشود. روزنه‌های بسته نوررا گردگیری‌کرد. ازچشمیِ در، به بیرون نگاه‌کرد. شاید مرغ عشقی زخم دیده‌است. زخم‌های نادیده‌گرفته شده دردناکند. هرنیمه‌شب، بولدوزر قلب خاک را می‌شکافت. بی‌گمان خانه‌ای ساخته خواهدشد. اتاقی با گچ‌بری سپید، دیوارهای رنگی، آشپزخانه‌ای به وسعت یک قرص نان ویک پارچ آب. سردری به عظمت نام آزادی. شاخه درخت هلو را خودم هرس می‌کنم. درکوچه عشاق عطر بهار نارنج می‌پیچد. درِهمسایه را می‌زنم و یک سبد انارسرخ پیشکش می‌کنم. باغچه طراوت خودش را پیدا می‌کند. به حیاط خواهم گفت، دیگر تورا به دست باد نخواهم سپرد.

 

آذر ۱۴۰۴

کنش‌یار

 

POST A COMMENT.