رنگ زرد پائیز بر دیدگان درختان آفتزده نشسته است. برفراز آسمان، بر کوهسار، بر زمین حتی بر عقربههای ساعت. برگهای خشک زرد هر شب در تلهٔ باد آوارهتر از قبل پیش میروند. آسمان هزاران تکه ابر سرخ را در خود نهفته دارد. بیمیل به هیچ جنبشی. بیمیل به هیچ بارشی. تنها اشک درختان تیغ خورده بر صورت زمین فرومیریزد. یکمشت خاکستر سرد از شعلههای سرکش نیزارهای سوخته نیمهجان بهجامانده است. چه آتشی بر دل زمین افتاده است که از خاک شراره میخیزد. علفهای هرز شاخههای جوان را به خاک سپردهاند. ابر اگر ببارد هم زمین پاک نمیشود. درخت اما نخواهد مرد. استقامت ریشه در زمین ناآرام و زیر سایه داس به نهال جان میدهد. قلب درخت هم ساکن نمانده است. شبهای مهتابی، در کوچهباغهای اطراف پرسه میزند. یقین دلش درگرو شکوفههای بهاریست که نیمهشب زیر سایه بید مجنون شاعرمیشود.
شب در سکوت سنگین جاده به خوابرفته است. شبی پریشان که در تاریکی جاده پیچیده است. چشمهایی در تاریکی شب بر این جاده خیره مانده است که با رؤیایی تلخ، با خوابهای شوم دستبهگریبان است. هر شب خواب دستان خونینی را میبیند که در آغوش تاریکی پنهان میشود. خواب میبیند دور زندگان را دیوار کشیدهاند. قصههای شاد را سوزاندهاند. ازهر طرف بنبست است. هرکس در انزوای خویش از اشکهایش سیراب میشود. در کورهراه این جاده غریب چشمههای خون از دل زمین میجوشد. در پیچپیچ لایههای شب، پرندگان بدون اعتنا به سیاهی شب سینه آسمان را شکافتند. به دورها پر زدند. آهوان در دشتهای دوردست، آرام گرفتند. یک نفر زیر سایه درختی با زخمهای کهنه عمیق چشمبهراه مانده است و میاندیشد دیر یا زود پگاهی از راه میرسد.
باد پائیزی پنجره را میلرزاند. از شکاف پنجره خاطرهها سرک میکشند. کنار هر خاطرهای بغضی جا مانده است. بغضی که در صدای خشخش برگهای افتاده بر زمین میشکند. آسمان ابری چشمش را تنگ کرده، گره در ابرو انداخته و به زمین چشمغره میرود. در نمنم باران، زمین زخمی و خونین چه حس غریبی دارد. غمخوار شاخههای زرد، همراز کوچ مرغان بال شکسته، سوگوار دلهای جامانده در پائیز سرد. چرخش زمین افسانهای پرملال را دور میزند. در پشت دیوارهای سیاه شب، صورتهای زرد به شیشه چسبیدهاند. شیشه از یکعمر درد و حرمان نشسته در نفسهایشان بخارمیکند. شب، تیرهتر میشود. از شکاف پنجره، زیر چتر خاطرهها یاد عطر گلهای سرخ بر زمین ریخته به پرواز درمیآیند. صورتهای زرد با آخرین نفسهای باقیمانده از فرط گرسنگی فریاد میزنند، از خاک نان میخواهیم نه تابوتهای خونین. در جدال طوفان و شاخههایی که در چنگ باد میلرزند، کسی خوابش نمیبرد. صورتهای زرد با اقتدار به آن فردایی چشم دوختهاند که شب از نفس افتاده است. در چرخش زمین فصلها تغییرمیکنند. هر فصل به رنگ خودش ظاهرمیشود، اما پائیز سرخ مانده است.
آبان ۱۴۰۴
کنشیار





نظرات شما