ازلحظه ورود متوجه شلوغی خاص مترو شدم. قطار از جلوی چشمم رد شد و در واگنهای زنانه تعدادی زن چادری دیده میشدند. قطارایستاد وما سوار شدیم. تاکنون این تعداد زن چادری یک شکل را باهم وهمزمان در مترو ندیده بودم. چادرهایسیاه، مقنعههای سیاهبلند، صورتهای خشک و بیاحساس، چشمانی خشن ونگاهی طلبکارانه. نشسته وایستاده اما کنارهم. گویی راهی جبهه جنگهستند. بادیدن پرچمهایی که در دست داشتند یادم آمد امروز دوشنبه بیست ودوم دیماه است واین جیرهخوران برای تجمع دولتی وسر سپردگی میروند. همچنین متوجهشدم نیروهایشان را درمترو، اتوبوس، دیگر وسایل نقلیه عمومی ودر تمام شهر جهت قدرتنمایی و ایجاد وحشت وترس پخش کردهاند. اما در مترو بیشتر به این خاطر که جمعیت زیادی از مردم را درخودش جای میدهد واستفاده مردم ازمترو زیاد است. دیدن این مزدوران جیرهخوار، در هرصورتی سخت است. به ویژه بعد از قتلعام و کشتارسه روزقبل. میخواستم پیاده شوم، اما باخودم فکرکردم چرا ما پیاده شویم. بگذارمزدوران سینهچاک قاتل هم ازدیدن جمعیت ما بلرزند.
غم واندوه سنگینی درچهرهها پیداست. ازنوجوانان تا سالمندان همه، حال بسیاربدی دارند. چگونه بعد از این فاجعه وکشتارمیتواند حال مردم خوبباشد؟ بههرصورت باید سرکار بروند یا کارمهمی دارند که با حال زارونزار ازخانه بیرون آمدهاند. بادیدن قاتلان، زنان دستفروش درایستگاهها یا سوار نمیشدند یا چنانچه متوجه نمیشدند وداخل میشدند، اجناس خود را ازکیسه وساکهایشان برای عرضه وفروش بیرون نمیآوردند و در اولین ایستگاه پیاده میشدند. دیگر زنان و بهویژه دختران جوانی که در ایستگاهها سوارمیشدند، به سرعت خودشان را به سمتی که ما بودیم میرساندند. کسی رغبت نمیکرد کنار آنان بایستد. نگاه آنان نیز به ما غضبآلود بود. ازنظر آنان همه، بهجز خودشان اضافه هستیم. چهقدر دوست دارند اصلاً نباشیم. فقط خودشان باشند چه درقطار، چه دربیرون وچه در کل جهان. نفرتی آ شکار بین زنان ومزدوران جیرهخوار رژیم رد وبدل میشد. ازهمان لحظهاول، با توجه به خشم مردم عزادار که همین دو روزپیش شاهد کشتهشدن هزاران جوان بودند وهرکسی درخانواده، نزدیکان، اقوام یا درهمسایگی شاهد عزا داری خانوادهای بودهاست و از نگاهشان آتش خشم وکینه بیرون میزند و مزدوران آدم کشی که با وقاحت وصفناپذیری میرفتند برای جنایات هرروزه جمهوریاسلامی کف بزنند. آشکاربود که درگیری، حتمی است. در ایستگاه بعدی چند نفر سوار شدند. ابتدا ازدیدن مزدوران یکّه میخوردند و بعد درست مثل من یادشان میآمد که لشکر چادر سیاه، راهی کجا هستند و نفرت در نگاهشان مینشست. تازه واردین ضمن اینکه تلاش میکردند سریع از کنار چادر به سرها رد شوند و نزدیک مردم برسند شال وروسری خود را سر نمیکردند و این بی اعتنایی، مزدوران را عصبانی میکرد. هیچکس حاضرنبود میان آنان بایستد. این بهطورآشکار دو صف را نشان میداد. یک طرف مردمی سوگوار وطرف دیگر جیره خوارانی با وقاحتی زننده، با سبکسری میخندیدند، با حرف زدن در مورد مسائل روزمره سعی داشتند شرایط را عادی نشاندهند. این درجه از وقاحت، زنان را خشمگینتر میکرد و بر انزجار و نفرتی که در وجوشان بود میافزود. البته این خشم و نفرت مردم ازچشم آنان هم دور نمیماند. دیگر نیازی به توضیح نیست ومی توان سنگینی فضای حاکم را حس کرد.
ابتدا درگیری لفظی برسرحجاب شروع شد. یکی ازمزدوران به زن جوانی با تندی تذکرداد که روسری رو بکش بالا. هم آن زن جوان، هم زنان دیگر با کلماتی چون ساکت شو به تو مربوط نیست پاسخ میدادند و مزدوران درگیری را به فحاشی کشاندند. با کلماتی مانند “خفهشو شما تعدادی بیبند وبارهستید ومیخواهید کثافتکاری کنید”. البته باید بگویم این بهترین کلماتی بود که از دهانشان بیرونآمد. چند نفرشان هم مشغول عکس گرفتن ازما بودند. برخورد تند مزدوران پاسخی تندهم میخواست. زنان میگفتند چند شب است خواب به چشمکسی نرفتهاست از این همه جوانی که کشته شدند. دست از سرمان بردارید اگر ناراحتید پیاده شوید. صدای مزدوری بلند شد و داد میزد تو پیاده شو ولگرد بیصاحب. مشاجره لفظی به درگیری بدنی رسید. با پرچمهایی که دردست داشتند به بازو وپشت زنانی که دم دستشان بود میکوبیدند. ماهم میزدیم. یکی ازمزدوران، پرچم دستش را بالابرد که بزند پرچم را گرفتم وشکستم. قطار در ایستگاه توقف کرد. یکی از زنان مزدور که نزدیک در بود، موهای دختری حدود شانزده ساله را دور دستش پیچید و دختر را از قطار به بیرون پرت کرد. صدای زنی که میگفت دست ازسرمان بردارید بگذارید به درد خودمان برسیم. اینهمه جوان را کشتید بس نیست؟ وصدای مزدوری که میگفت خفه شو دربین صداهای دیگر شنیده میشد، که موها ولباسم را کشیدند وبا ضربه به پشتم بیرون انداختند. و درهمان لحظه هم عکس گرفتند. با هرعکس هم تهدید میکردند یکی از مزدوران گفت، کارت ملی همه شما را میگیرم. قطار درایستگاه متوقف شد. چند زن دیگر را هم که جلوی دستشان بودند به همان شیوه بیرون انداختند البته همراه با چند مشت که ازپشت به شانه وکمرمیزدند. یکی روی زمین افتاد مانند من، یکی با زانو بر زمین افتاد و دو نفرهم توانستند خودشان را روی پا نگهدارند. قطار در ایستگاه توقف زیادی ندارد و سریع حرکتکرد. فکرکردیم گزارش میدهند. تصمیم گرفتیم باهم ازاولین خروجی متروخارج شویم. و حواسمان بههم باشد. در خیابان وقتی صحنه درگیری را مرور میکردیم برسر اینکه ازبرخورد ما یکه خورده بودند و فکرنمیکردند ما هم بزنیم، کنارغم واندوهی که داشتیم لبخندی هم زدیم.
دیماه ۱۴۰۴ – ایران





نظرات شما