گزارش یک شاهد عینی

نمی‌دانم چند نفر هنوز زنده‌اند

نوزدهم دی‌ماه ساعت شش بعدازظهر به محض این که پایم را از در بیرون گذاشتم بازداشت‌شدم. درآن خیابان هرکه را دیدند بازداشت کردند. هرکه ازسرکوچه رد می‌شد هرکه ازماشین پیاده می‌شد هرجوان ونوجوانی که سرخیابان ایستاده‌بود، همه وهمه را بازداشت می‌کردند. محل کارمن درکوچه‌ای نسبتاً عریض وطولانی است که چند متری تا خیابان اصلی فاصله‌دارد. هرچه گفتم ازسرکارم به خانه می‌روم می‌گفتند حرف‌نزن. سرنبش کوچه‌ای، مارا نگه‌داشتند. هرچه درجیب یا کیف ما بود برداشتند. درجیب یک پسرجوان کوکتل مولوتوف پیداکردند. با یک سیلی محکم اورا سوارماشین دیگری‌کردند. چشم‌بندها را از یک کیف بیرون آوردند وبه چشم‌هایمان زدند. ماشینی ایستاد و مارا سوارکردند. حق هیچ سؤال یا حرفی را نداشتیم. وقتی‌رسیدیم مارا به مکانی‌بردند که شلوغ بود. معلوم بود قبل ازما هم، کسان دیگری را به آنجا آورده‌بودند. طولی نکشید که تعداد دیگری را آوردند و به جمع‌ما اضافه‌کردند. گویا ظرفیت تکمیل شده‌بود. دری بسته‌شد. پس ازنیم‌ساعت دربازشد وچند نفرگفتند آب آوردیم کی آب می‌خواد. هرکسی می‌خواست بطری آب‌کوچکی دستش می‌دادند. ومرتب تکرارمی‌کردند آب زیاد است وهرچقدر بخواهید می‌دهیم. مدتی بعد دوباره آب آوردند وپخش‌کردند. بعد از یک ساعت بذل وبخشش، آب تمام‌شد. اعلام کردند تا بیست ساعت هیچ‌کس حق دستشویی رفتن ندارد و اگرکسی خودش را خیس کند کتک می‌خورد. تقریباً همه آب خورده بودیم. بودند افرادی که دوبار آب خواسته‌بودند. تاصبح باید سرپا می‌ماندیم. تعدادی را به دلیل این که گوشی یا کارت ملی وشناسایی همراه نداشتند به اتهام این‌که؛ “حتماً برای اغتشاش می‌رفتید که مدرکی همراهتان نیست”، جدا کردند و بردند. بعد از گذشت چند ساعت برخی نیازمبرمی به دستشویی پیداکردند. مأموران می‌گفتند همان‌که گفتیم تا بیست ساعت کسی حق رفتن به دستشویی را ندارد. عده‌ای خویشتن داری می‌کردند. افراد دیگری خیلی برایشان ضروری نبود. تعدادی هم نتوانستند دوام آوَرَند وخودشان را خیس کردند. آن‌ها را هم برای کتک‌زدن بردند. نمی‌دانم چه ساعتی بود فکرمی‌کنم نزدیک ظهر بوده باشد مرا با خودشان بردند. هم گوشی داشتم هم کارت شناسایی که همان لحظه اول گرفتند. چند دقیقه‌ای درهوای سرد بیرون راه‌رفتیم ودری بازشد. فکرکردم به دستشویی رسیده‌ام و آماده رفتن به دستشویی شدم. زیب شلوارم را بازکردم که ناگهان فریادی شنیدم که چه‌کارمی‌کنی این‌جا اطاق حاج آقا است. حاج‌آقا گفت چون کارما طول می‌کشد اول برود دستشویی. مدارک مرا دیده بودند فقط مانده بود سؤال وجواب. آن‌جا چه می‌کردی؟ چرا درآن ساعت آن‌جا بودی؟ ازکجا آمده بودی؟ کجا می‌رفتی؟ جواب من فقط یک جمله بود. کارم تمام شده بود وبه خانه برمی‌گشتم. شما خودتان که کارت مرا دیده‌اید. همین سؤال وجواب بیشتر از یک ساعت طول کشید. درنهایت قرارشد به محل کارم برویم چنان‌چه موردی درمحل کار پیدا نکردند کارت و گوشی مرا بدهند وگرنه که مرا نه به همین بازداشتگاه بلکه جای دیگری خواهند برد. این جمله را حاج‌آقا دوبارتکرارکرد. آدرس دقیق محل کار را خواستند. نیم ساعت بعد همان‌طورچشم بسته مرا سوارماشین کردند. وقتی رسیدیم کلید را گرفتند ودرب محل کار را بازکردند. احساس کردم سه نفربودند. یکی مرا به داخل هدایت می‌کرد. ازدو نقطه مختلف هم صدای برهم ریختن وسایل می‌آمد. پس از گشتن وبه‌هم ریختن وسایل، کلید را روی میز گذاشتند. قرارشد تا صدای بسته شدن درب محل کارم رانشنیدم چشم‌بند را باز نکنم. روی میز گوشی، مدارکم وکلید محل کارم بود. خانواده‌ام بیست وچهارساعت درنگرانی شدید به سربردند و فکر نمی‌کردند دیگر مرا ببینند. خانواده‌های دستگیرشدگان در بی‌خبری ازعزیزانشان نمی‌دانم چه‌حال وروزی دارند. نمی‌دانم ازجوانانی که تاصبح کنارهم ایستاده‌بودیم چند نفرهنوز زنده‌اند.

دیماه ۱۴۰۴ – ایران

POST A COMMENT.