خاک بی آب و دانه‌است

صدای نوک زدن پرنده به پنجره چوبی گوش‌نواز است. مانند شنیدن صدای بال کبوتری که گاهی به شیشه تکیه می‌دهد گاهی نوکی به زمین می‌زند. مثل صدای بوسیدن آب از لبان ماهیان تشنه که صبورانه درانتظار پرشدن حوض بالا وپائین می‌پرد و با خودش می‌گوید حوض من چرا خالی‌است؟ راستی صیاد من کیست؟ پرندگان، پشت پنجره بسته چه می‌گویند؟ آیا درحیرت و بهت خاموشی فضای خانه است که بال بال می‌زنند؟ یا قلوه سنگی بالشان را شکسته‌است؟ دست بی‌رحم کدام دیوانه‌ای بال پرندگان را مجروح کرده‌است؟ درکوچه‌های شهر خفاش کور، مرغ شب را پرانده است. فروزندگی خورشید دشت، درهاله‌ای ازظلمت کویر لاجوردی‌است. هستی و حیات و هرچه زندگی است درحسرت نان وآب، خاک می‌خورد.

روز با شتاب درلابه‌لای شیطنت کودکان و آهنگ گام خستگان تمام می‌شود. وقتی که شب از دیوارهای آجری بالا می‌رود، چشمان آسمان روشن می‌شود. آخرین پرنده هم به سوی آسمان پرکشید. جایش درحیاط خانه خالی‌است. وقتی به خانه می‌آیم دستانم را با پیراهن مادرم که بوی عطر نارنج می‌هد، پاک می‌کنم. دیگر رنگ سرخ به صورت مادر نمی‌آید. دیری است صورتش بی‌رنگ است مثل درو دیوارخانه. معلوم است گرسنگی مهمان دلش است. پدر درمهتابی ایستاده‌است. به پیش‌باز گلی رفته‌است. شاید درسینه خاک خشک حیاط ما گلی بشکفد. چنان خیره گشته‌است که گویی دارد از نهال‌های جوانی که دیگر قد نمی‌کشند دل می‌کند. برای خاک بی‌آب و دانه، قطره‌های اشک از چشمانش فرو می‌غلتند. اشک‌های پدر آب پاکی را روی دست باغچه ریخت. آب ازسرچشمه خشکیده‌است. یا شاید آب از سرچشمه گل‌آلود است. برای خاک فرقی نمی‌کند. خاک عطش‌زده تشنه است. پدر به باغچه دروغ نگفت. به برگ‌های نا امید از ابر وباران وشبنم که برزمین نشسته‌بودند شعری از سراب نخواند. تنها برای گل‌ها گریست و برتپه‌های دور سوخته چشم دوخت. اما به خاک وعده داد و گفت ما قد می‌کشیم، به آبشار می‌رسیم.

اگر روزی از تو درباره این آب وخاک پرسیدند بگو دراین زمین خستگانی که هر روزه برای داشتن کار و نان از هفت خوان کارزار می‌گذشتند، هرشب با دستی تهی و دلی غمین به خانه تاریک و بی آب و دانه پا می‌گذاشتند. ولی هرگز چشمشان را از سرشاخه‌های درخت تنومند زندگی برنداشتند. بگو پابرهنگانی بودند که از وجود تکه تکه شده‌شان، برای قامت رعنای آزادی جامه بلند و سرخی دوختند و هر روزه فرسنگ‌ها راه را با پای زخمی به اشتیاق درآغوش کشیدن آزادی می‌پیمودند. اگر روزی از تو درباره این سرزمین پرسیدند، بگو تشنگانی بودند که گل‌هایشان را با خون جگر آب دادند. بگو مردمانی بودند که درانتظار دیدن چشم سبز باغ، همراه باد تا رود خروشان زندگی از تپه‌های سخت گذر کردند برای طراوت غنچه‌های زندگی، چشمانشان تربود.

پنجم شهریور ۱۴۰۴

کنش‌یار

 

 

POST A COMMENT.