رفیقی دو سؤال به نشریه کار ارسال نموده و خواهان پاسخ به آنها شده است.
۱- سازمان چه فعالیت عملی برای اتحاد و نزدیکی با دیگر جریانات انقلابی و سوسیالیستی انجام داده و اصولاً اتحاد صورت گرفته است یا خیر؟
۲- آیا دیکتاتوری پرولتاریا در انقلاب سوسیالیستی به معنی برقراری سیستم تکحزبی از نخبگان کمونیست است یا خیر در این مورد توضیحی بدهید؟
ج در پاسخ به سؤال اول باید بگوییم که در چند سال اخیر تلاشهای متعددی از سوی سازمان در جهت وحدتهای حزبی و اتحاد عملهای پایدار صورت گرفته که نوشتههای متعددی در نشریه کار به آنها اختصاص دادهشده است. این تلاشها تاکنون به وحدت نیانجامیدهاند. توضیح این تلاشها در ستون پاسخ به سؤالات مقدور نیست، لذا برای اطلاع کامل لازم ست که به آرشیو نشریه کار در چند سال اخیر رجوع شود. در همین شماره نشریه کار نیز مقالهای در مورد تلاشهای کنونی سازمان بهمنظور یک اتحاد عمل پایدار چاپشده است.
در مورد سؤال دوم نیز تا کنون مقالات مفصلی در مطبوعات سازمان چاپشده است. معهذا مختصراً در پاسخ به این سؤال اشارهکنیم که درک سازمان از دیکتاتوری پرولتاریا، بهکلی متمایز از درکی ست که حزب را بهجای طبقه قرار میدهد و یا دیکتاتوری پرولتاریا را مترادف سیستم تکحزبی میداند. دیکتاتوری پرولتاریا همانگونه که از نامش پیداست، اعمال اراده و اقتدار سیاسی طبقه کارگر معنا میدهد. این اتوریته یا اقتدار سیاسی که همانا اعمال حاکمیت سیاسی طبقه کارگر است، وجودش برای یک دوره انتقال از سرمایهداری به کمونیسم ضروری ست. اما بهرغم اینکه دیکتاتوری پرولتاریا وجودش در یک دوره تاریخی یعنی تا محو طبقات و مبارزه طبقاتی ضروری ست، از تمام دیکتاتوریهای طبقاتی که در طول تاریخ وجود داشتهاند از جمله دیکتاتوری بورژوازی کاملاً متمایز است. این تمایز صرفاً در این نیست که تا کنون اقلیتی استثمارگر و ستمگر اراده و اقتدار سیاسی خود را بر اکثریت عظیم توده مردم تحمیل کردهاند یعنی دیکتاتوری خود را اعمال نمودهاند، و حالآنکه دیکتاتوری پرولتاریا تحمیل اراده و اقتدار سیاسی اکثریت عظیم ستمدیدگان بر مشتی ستمگر و استثمارگر است. این وجه تمایز هرچند که مهم است اما تمام حقیقت نیست. هنوز این حقیقت ناگفته مانده است که دیکتاتوری پرولتاریا مقدمهای بر نفی هرگونه دیکتاتوری و دولت سیاسی ست. تمایز بهطور واقعی خود را در آنجایی کاملاً نشان میدهد که در یکی یعنی دیکتاتوری بورژوازی، اعمال اقتدار و تحمیل اراده سیاسی برای ابدی کردن سلطه سیاسی و طبقاتی ست و در دیگری یعنی دیکتاتوری پرولتاریا این اعمال اراده و اقتدار سیاسی بهمنظور از میان بردن هرگونه سلطه سیاسی و طبقاتی جامعه طبقاتی و خود این اقتدار سیاسی صورت میگیرد. از همین روست که بورژوازی بهمنظور اعمال اقتدار و تحمیل اراده سیاسی خود یعنی دیکتاتوری، به یک دستگاه دولتی با ارگانهای بوروکراتیک نظامی مجزا از مردم و مافوق آنها و نیز ارگانها و نهادهای تحمیق تودهای نیاز دارد تا از طریق آن ستمدیدگان را در اسارت خود نگه دارد و سلطه سیاسی و طبقاتی خود را ابدی سازد. در اینجا توده مردم از اداره امور کشور برکنارند و هر چند وقت یک بار حزبی از احزاب سیاسی که بورژوازی را نمایندگی میکند، به نام مردم و دمکراسی در رأس قدرت قرار میگیرد و با تکیهبر دستگاه دولتی عریض و طویل، سلطه سیاسی و طبقاتی بورژوازی را تأمین میکند. اما طبقه کارگر که خواهان برانداختن طبقات و جامعه طبقاتی است نه میخواهد و نه میتواند برای ابدی کردن سلطه سیاسی و طبقاتی خود تلاش کند. اگر طبقه کارگر ناگزیر است در یک دوره تاریخی معین قدرت سیاسی را به دست گیرد. و اتوریته سیاسی خود را اعمال کند، صرفاً به علت مقتضیات مبارزه طبقاتی ست. بر همین منوال ابزارهایی که طبقه کارگر برای اعمال اتوریته سیاسی خود به کار گیرد، متمایز از آن چیزی ست که بورژوازی به کار میگیرد از اینجاست تمایز دولتی که پرولتاریا برای پیشبرد مقاصد و اهداف خود به آن نیاز دارد. مقتضیات دیکتاتوری پرولتاریا آن نوع دولتی را ایجاب میکند که تودههای وسیع مردم زحمتکش و در رأس آنها طبقه کارگر از طریق آن بتوانند اداره امور کشور را بر عهده گیرند و مستقیماً به اعمال حاکمیت بپردازند. هرچه این دستگاه دولتی به نحوی سازمانیافته باشد که توده وسیع مردم زحمتکش سهلتر و بهتر بتوانند در اداره امور کشور مداخله نمایند بیشتر با وظائف دیکتاتوری پرولتاریا انطباق دارد. این دولتی است که با هرگونه بوروکراتیسم و نیروهای مسلح حرفهای جدا از مردم قطع رابطه کرده است. دولت شورایی، نمونهای از این نوع پرولتری دولت است. این دولت دیگر دولت به معنای مرسوم و معمول آن نیست. یک دولت زوال یابنده است که در آن کارکردهای سیاسی تدریجاً اهمیت خود را از دست میدهند و زمانی فرا خواهد رسید که این دولت به همراه اتوریته سیاسی غیرضروری میگردند و محو میشوند. بنابراین اگر در اینجا صحبت از اعمال حاکمیت مستقیم تودهای طبقه کارگر، مداخله وسیع تودههای زحمتکش در اداره امور کشور است و هرچه این مداخله وسیعتر باشد و مردم کشورداری را بیاموزند، کارکردهای سیاسی اهمیت خود را سریعتر از دست خواهند داد، روشن است که دیکتاتوری پرولتاریا نمیتواند از طریق حزب پیشروان کارگری، حزبی که نماینده طبقه کارگر است (و برخلاف آنچه که در سؤال مطرحشده نخبگان نیستند بلکه پیشروترین و آگاهترین بخش طبقه کارگرند) اعمال شود. حزب تنها بخش کوچکی از طبقه کارگر را در برمیگیرد. این بخش کوچک نمیتواند جانشین طبقه شود و وظائف طبقه و توده وسیع مردم زحمتکش را بر عهده بگیرد. اعمال اراده و اقتدار سیاسی تنها میتواند توسط طبقه کارگر و از طریق ارگانهای اعمال حاکمیت مستقیم نظیر شوراها صورت بگیرد. نهفقط حزب نمیتواند از جنبه وظائف سیاسی جایگزین طبقه و ارگانهای اعمال حاکمیت آن شود، بلکه از جنبه وظائف اقتصادی و اجتماعی نیز هیچچیزی نمیتواند جایگزین دیکتاتوری خود طبقه گردد.
پس اگر دیکتاتوری و اعمال حاکمیت سیاسی مختص طبقه کارگر است و برخلاف جامعه بورژوائی در جامعه سوسیالیستی خود طبقه باید مستقیماً اعمال حاکمیت کند، نقش حزب پس طبقه کارگر در دوره انتقال از سرمایهداری به کمونیسم چیست؟
برخلاف دیدگاه آنارکوسندیکالیستی که بر این اعتقاد است نیازی به حزب طبقاتی کارگران نیست و طبقه کارگر خودش امور را به نحو خودانگیخته سازمان خواهد داد، حزب کمونیست نهتنها وجودش پیش از کسب قدرت سیاسی طبقه کارگر بلکه بهویژه در دوران دیکتاتوری طبقه کارگر ضروری است. حزب کمونیست که بخش پیشرو طبقه کارگر است و آگاهترین و فعالترین و پیشروترین کارگران را در برمیگیرد، رهبر طبقاتی کارگران است.
حزب، مبارزه طبقاتی کارگران را در دوران دیکتاتوری پرولتاریا نیز سازماندهی و رهبری میکند. حزب، استراتژی و تاکتیکهای طبقه کارگر را در دوران دیکتاتوری پرولتاریا تدوین میکند و سیاست طبقاتی کارگران را پیش میبرد. اعضاء حزب کمونیست که آگاهترین و فعالترین بخش طبقه کارگرند، در پیشبرد وظائف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی طبقه کارگر نقش مهمی ایفا میکنند. پر واضع است که کارگران وقتیکه میخواهند نمایندگان خود را برای انجام وظائف حساس سیاسی، اجتماعی – اقتصادی برگزینند، آگاهترین و فعالترین کارگران را انتخاب میکنند و نه ناآگاهترین و غیرفعالترین آنها را. لذا حزب کمونیست در دوران دیکتاتوری پرولتاریا وظایفی بسیار مهم بر عهده دارد. اما اینهمه بدان معنا نیست که حزب جای طبقه را بگیرد و حزب طبقاتی کارگران عهدهدار وظیفه دیکتاتوری پرولتاریا گردد. در هرکجا که چنین وضعی پیش آید دیکتاتوری پرولتاریا انحطاط مییابد و انقلاب اجتماعی از تحقق اهداف خود بازمیماند.
در مورد بخش دیگر این سؤال هم باید که دیکتاتوری پرولتاریا بههیچوجه معادل برقراری یک سیستم تکحزبی نیست. در جایی که طبقه کارگر قدرت را به دست گیرد و یک دولت پرولتری شکل میگیرد که باید برای آگاهتر شدن هرچه بیشتر تودههای وسیع مردم و مداخله روزافزون آنها در اداره امور کشور تلاش شود، ضرورتاً باید گستردهترین و وسیعترین آزادیهای سیاسی وجود داشته باشد. این آزادیها مختص طبقه کارگر نیست بلکه عموم مردم باید از آزادی برخوردار باشند. در جایی که آزادیهای سیاسی وجود دارد آزادی تشکیل احزاب و سازمانهای سیاسی صنفی و دمکراتیک هم باید وجود داشته باشد. لذا مخالفین طبقه کارگر، مخالفین دولت کارگری نیز از آزادی تشکیل احزاب و سازمانهای مختص خود برخوردارند. اگر این واقعیت را میپذیریم که در دوران گذار انقلابی از سرمایهداری به کمونیسم مبارزه طبقاتی ادامه خواهد یافت پس چهبهتر که این مبارزه علنی و شفاف باشد.
دشمنان طبقاتی کارگران آشکارا خود را نشان دهند و طبقه کارگر با آگاهی و هوشیاری تمام به مبارزه با بورژوازی و تمام بقایای آن ادامه دهد. اگر قدرت واقعاً در دست کارگران باشد، اگر دیکتاتوری پرولتاریا به معنای واقعی کلمه برقرار باشد، اگر دستگاه دولتی یک دولت پرولتری یک دولت طراز نوین یک دولت شورایی باشد و تودههای وسیع مردم زحمتکش از طریق شوراها به اداره امور کشور بپردازند و این توده مسلح باشد، پرولتاریا هیچ بیمی از آزادی فعالیتهای سیاسی بورژوازی نخواهد داشت.
پرولتاریایی که یک دستگاه دولتی مختص خود را ایجاد کرده و از طریق آن اتوریته و اراده سیاسی خود را اعمال میکند، قدرت سیاسی خود را حفظ خواهد کرد و به وظائف انقلابی خود در جهت برانداختن طبقات و محو طبقات ادامه خواهد داد. پس روشن است که دیکتاتوری پرولتاریا معادل سیستم تکحزبی و محروم کردن مخالفین از آزادیهای سیاسی نیست. امروز در تعدادی از پیشرفتهترین کشورهای سرمایهداری درحالیکه بورژوازی قدرت را در دست دارد و اراده و اتوریته سیاسی خود را اعمال میکند، یعنی دیکتاتوری طبقاتی خود را برقرار نموده است، آزادیهای سیاسی نیز البته در محدوده بورژوایی آن وجود دارند. پس دیکتاتوری معادل قهر و سرکوب و بی حقوقی مردم نیست طبقهای که میخواهد اعمال حاکمیت کند، میخواهد اراده و اقتدار سیاسی خود را تحمیل کند، لاجرم از قهر نیز استفاده خواهد کرد. دشمنان طبقاتی خود را نیز سرکوب خواهد کرد، اما دیکتاتوری مساوی قهر و بی حقوقی نیست. امروز در پیشرفتهترین کشورهای سرمایهداری که نظامهای پارلمانی برقرار است، درحالیکه دیکتاتوری بورژوازی برقرار است یعنی بورژوازی اراده و اتوریته سیاسی خود را اعمال میکند، آزادیهای سیاسی هم وجود دارند، حتی احزاب مخالف نیز میتوانند فعالیت بکنند، اما بورژوازی در هرکجا که لازم میبیند به قهر عریان سیاسی هم متوسل میشود و از پلیس و ارتش و واحدهای ضد شورش هم برای سرکوب استفاده میکند. اما این به معنای برچیدن آزادیها و برقراری یک سیستم تکحزبی نیست. حتی اگر تحت شرایط ویژهای در شرایطی اضطراری، طبقه کار ناگزیر شود دشمنان طبقاتی خود را از حق حیات سیاسی محروم نماید، همانگونه که زمانی بورژوازی اروپا در مبارزه علیه فئودالها این کار را کرد این اقدامی اضطراری و کوتاهمدت خواهد بود و باید بهعنوان وضعیت ویژهای به آن نگاه کرد. پس علیالاصول طبقه کارگر حتی دشمنان طبقاتی خود را از آزادیهای سیاسی محوم نخواهد کرد و ازاینرو توأم با آزادیهای سیاسی، احزاب متعدد وجود خواهد داشت.





نظرات شما