«صدا»
زهره مهرجو
کسی چیزی نمی گوید،
صخره ها خاموشند
دریا آرام …
و رودخانه
در گردش از پی محوری نامعلوم
گویی که هرگز
به مقصد نمی رسد!
در شب جنگل
گرگ ها در کمینند …
و خبر طوفان دریا را
میعادگاه کوسه ها و شکارچیان گردانده.
شرق فروزان است …
و زندگی در آن می سوزد،
موجی برمی خیزد
سرخ می گردد …
و در خون فرو می نشیند،
و بدینسان فریاد خشم
به خموشی …
امید به خاکستر می گراید.
لیک زندگی هنوز جاریست …
آواز شباهنگ
لرزش برگ بر شاخساران
و قطره های آب
که به اقیانوس حیات می پیوندند.
تا سرانجام در لحظه ای
جهان از خروش موجی عظیم
به حیرت در آید …
و ز پی اش موج در موج
بی وقفه و شتابان
به سوی افق دور،
که در نبردی سترگ با تیره گی
فجر را بجوید …
در طلوعش آرام گیرد!
* * *





نظرات شما