دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا تنها سه روز پس از آن که در نطقی خطاب به مردم آمریکا وعده داده بود که ایران را به «دوران حجر» بازخواهد گرداند، شنبه ۱۶فروردین در تروثمدیا اعلام کرد: «زمان به سرعت رو به پایان است. تنها ۴۸ ساعت تا آغاز جهنمی تمامعیار علیه آنها باقی مانده است».
پنج هفته پس از آغاز جنگ ارتجاعی دولتهای آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی، حملات هوایی رژیم نژادپرست اسرائیل و دولت امپریالیستی آمریکا به ایران و حملات رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی به کشورهای منطقه ادامه دارد. طرفین دیوانهوار به ویرانی زیرساختها و کشتار مردم بیدفاع ادامه میدهند. دونالد ترامپ رئیسجمهور فاشیست آمریکا شامگاه چهارشنبه ۱۲ فروردین طی سخنانی خطاب به مردم آمریکا به توجیه سیاستهای خود پرداخت و درباره «پیروزی و دستاوردهای» جنگ ارتجاعی داد سخن داد.
سخنرانی دونالد ترامپ خطاب به مردم ایالات متحده آمریکا تلاشی سازمانیافته برای بازسازی یک روایت پیروزمندانه از جنگی ارتجاعی و تجاوزگرانه بود که در عمل درگیر تناقضها و بنبستهای جدی است. ترامپ در این سخنرانی کوشید تصویر یک موفقیت سریع و کامل را به افکار عمومی القا کند. او گفت: «در این چهار هفته گذشته، نیروهای مسلح ما پیروزیهای سریع، قاطع و گستردهای در میدان نبرد به دست آوردهاند… امشب نیروی دریایی ایران نابود شده است. نیروی هوایی آنها در ویرانی است.» او در ادامه پا را فراتر گذاشت و افزود: «هرگز در تاریخ جنگ، دشمنی چنین خسارات گسترده و فاجعهباری را در عرض چند هفته تجربه نکرده است.»
این نوع بیان، نشاندهنده نیاز یک دولت جنگطلب به تولید «حقیقت سیاسی» است؛ حقیقتی که هدفش نه توضیح، بلکه اقناع و کنترل افکار عمومی است. چنین سخنرانیهایی، بخشی از دستگاه ایدئولوژیک دولت سرمایهداری است؛ دستگاهی که وظیفهاش پوشاندن تضادهای واقعی با لایهای از تبلیغات و روایتسازی است. در شرایطی که جنگ نه به یک پیروزی قاطع انجامیده و نه چشمانداز روشنی برای پایان آن وجود دارد، اعلام «نزدیکی به پیروزی» در واقع تلاشی برای خرید زمان و مهار نارضایتیهای داخلی است.
ترامپ حتی مدعی شد: «ما بسیار به پایان نزدیک هستیم» و وعده داد که طی «دو تا سه هفته آینده» کار یکسره خواهد شد؛ وعدهای که خود نشانهای از تداوم جنگ و نیاز به تشدید آن است، نه پایانش.
اما عریانترین و در عین حال تکاندهندهترین بخش سخنان او، تهدید صریح به نابودی کامل زیرساختهای ایران بود؛ جایی که گفت: «ما طی دو تا سه هفته آینده آنها را بهشدت هدف قرار خواهیم داد… آنها را به دوران حجر بازخواهیم گرداند، جایی که به آن تعلق دارند.» این عبارت، چکیدهای فشرده از منطق امپریالیستی است؛ منطقی که در آن نابودی یک جامعه، نه یک فاجعه، بلکه ابزاری مشروع برای تحقق اهداف سیاسی و اقتصادی تلقی میشود. این تهدید صرفاً متوجه نیروهای نظامی نیست، بلکه کل ساختارهای حیاتی زندگی اجتماعی، از نیروگاهها و کارخانهها گرفته تا بیمارستانها و شبکههای آب و برق را در بر میگیرد. در اینجا، جنگ به سطحی میرسد که هدف آن نه شکست یک حکومت، بلکه فلج کردن یک جامعه است.
چنین رویکردی را باید در پیوند با منطق انباشت سرمایه و بازتولید نظم جهانی تحلیل کرد. تخریب زیرساختها، هرچند در کوتاهمدت به فاجعه انسانی منجر میشود، اما در بلندمدت میتواند زمینهساز ورود سرمایههای جدید و بازسازی سودآور باشد. این همان چرخهای است که در آن ویرانی به فرصت تبدیل میشود و سرمایه از دل بحران تغذیه میکند. آنچه ترامپ بهصراحت بیان میکند، در واقع همان چیزی است که در بسیاری از جنگهای معاصر مانند افغانستان و لیبی و سوریه بهصورت ضمنی اجرا شده است.
در کنار این تهدیدات، سخنان ترامپ درباره ناتو و اتحادیه اروپا نیز اهمیت ویژهای دارد. او با تهدید به خروج از ناتو و درخواست از اروپا برای بر عهده گرفتن مسئولیت بیشتر در قبال بحران تنگه هرمز، عملاً شکافهای درونی بلوک غرب را آشکار کرد. پیمان نظامی ناتو در بستر جنگ سرد و در تقابل با بلوک شرق شکل گرفت. این پیمان ابزاری برای حفظ انسجام کشورهای سرمایهداری ، مقابله با بلوک شرق و گسترش سوسیالیسم بود. ناتو نهتنها یک اتحاد نظامی، بلکه مکانیزمی برای تثبیت هژمونی آمریکا بر اروپا نیز بود.
با فروپاشی بلوک شرق، این پیمان عملاً کارکرد اولیه خود را از دست داد، اما تلاش شد با طرحهایی مانند «مبارزه با تروریسم» حیات آن تمدید شود. با این حال، در شرایط کنونی که پایههای سرکردگی آمریکا در جهان امپریالیستی در حال فروریزی است، نظام جهانی به سمت چندقطبی شدن پیش میرود و تضادهای درون بلوک غرب شدت یافته، ناتو بیش از پیش درگیر بحران شده است. تهدید ترامپ به خروج از آن، بازتاب این واقعیت است که حتی در درون ساختار امپریالیستی نیز اجماع پیشین فروپاشیده و رقابت بر سر منافع، جایگزین آن شده است. آمریکا میکوشد هزینههای جنگ را به اروپا تحمیل کند، در حالی که اروپا با توجه به پیامدهای اقتصادی و امنیتی جنگ، تمایلی به درگیری مستقیم ندارد.
ترامپ، در زمینه نتایج اقتصادی جنگ، تلاش کرد پیامدهای اقتصادی، بهویژه افزایش قیمت نفت و بیثباتی در اقتصاد جهانی را «موقتی» و گذرا جلوه دهد. این تلاشی آشکار برای آرامسازی افکار عمومی در داخل ایالات متحده آمریکا و جلوگیری از شکلگیری نارضایتی گسترده بود. اما واقعیتهای اقتصاد جهانی نشان میدهد جنگ در منطقهای حیاتی مانند خلیج فارس، بهویژه با تهدیدهایی علیه مسیرهایی چون تنگه هرمز، بهطور ساختاری بر بازار انرژی، زنجیرههای تأمین و قیمت کالاهای اساسی تأثیر میگذارد و نمیتوان آن را به یک نوسان کوتاهمدت تقلیل داد. این نوع اظهارات بخشی از همان سازوکار ایدئولوژیک است که میکوشد هزینههای واقعی جنگ را پنهان کرده و آن را از دوش دولتها به دوش تودههای مردم منتقل کند؛ چرا که در عمل، افزایش قیمت سوخت، تورم و فشار اقتصادی، بیش از هر چیز زندگی طبقات فرودست را تحت تأثیر قرار میدهد، نه تصمیمگیرندگان جنگ را.
در سوی دیگر جنگ ارتجاعی، حکومت ضدبشری ایران قرار دارد که با وجود تحمل ضربات سنگین نظامی و اقتصادی، همچنان به ادامه جنگ اصرار دارد. این اصرار را باید در بستر بحران عمیق داخلی حکومت تحلیل کرد. نارضایتی گسترده مردمی، که در سالهای اخیر بارها در قالب اعتراضات بروز یافته، نشاندهنده شکاف عمیق میان حکومت و عموم کارگران و زحمتکشان است. حکومت در چنین شرایطی، جنگ را بهعنوان ابزاری برای بقا به کار میگیرد؛ ابزاری برای ایجاد فضای امنیتی، سرکوب داخلی و منحرف کردن توجهها از بحرانهای داخلی. از همین روست که رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی با قطع اینترنت و مسدود کردن مسیرهای اطلاعرسانی، سرکوب داخلی، اعدام زندانیان سیاسی و دستگیری معترضان را تشدید کرده است.
در میانه هیاهوی جنگطلبانه ترامپ، مقامات جمهوری اسلامی نیز بهطور مداوم بر ادامه جنگ و پاسخگویی به حملات تأکید کردهاند. واکنشها به تهدیدات ترامپ نشان میدهد که حکومت ایران این جنگ را نهتنها بهعنوان یک تهدید، بلکه بهعنوان صحنهای برای نمایش قدرت و حفظ انسجام داخلی میبیند. در سطح دیپلماتیک نیز، چهرههایی مانند حسن روحانی و محمد جواد ظریف خواستار توقف جنگ و بازگشت به مذاکرات شدهاند. این مواضع، بر خلاف مواضع رسمی رژیم و نشاندهنده وجود شکافهایی در درون ساختار سیاسی آن است؛ شکافهایی که خود بازتاب فشارهای ناشی از جنگ و بحرانهای داخلی است.
در سطح بینالمللی، تلاشهایی برای مهار این بحران صورت گرفته است. بیانیه مشترک چین و پاکستان که بر پنج محور از جمله «پایان فوری درگیریها»، «آغاز مذاکرات صلح» و «حفاظت از غیرنظامیان» تأکید دارد، نشاندهنده نگرانی قدرتهای منطقهای از گسترش بحران است. همچنین آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد، خواستار توقف حملات و پایان جنگ شده است. این مواضع بیانگر آن است که جنگ نهتنها یک مسئله دوجانبه، بلکه بحرانی با ابعاد جهانی است که میتواند پیامدهای گستردهای برای اقتصاد و امنیت بینالمللی داشته باشد.
یکی از مهمترین ابعاد این بحران، مسئله تنگه هرمز است؛ گذرگاهی حیاتی که بخش قابل توجهی از تجارت جهانی انرژی از آن عبور میکند. تهدید به بسته شدن این تنگه و طرحهایی مانند دریافت عوارض از کشتیها، نشاندهنده آن است که جنگ به سطحی رسیده که میتواند نظم اقتصادی جهان سرمایهداری را مختل کند. در چنین شرایطی، افزایش قیمت انرژی، اختلال در زنجیرههای تأمین و تشدید بحران اقتصادی در سطح جهانی، پیامدهای اجتنابناپذیر خواهد بود.
این وضعیت بار دیگر نشان میدهد که جنگ، حتی اگر در یک منطقه خاص متمرکز باشد، آثار آن بهطور گسترده در سراسر جهان توزیع میشود. با این حال، این توزیع آثار، برابر نیست. هزینههای بحران عمدتاً بر دوش طبقات فرودست قرار میگیرد. کارگران، زحمتکشان و اقشار محروم، چه در داخل ایران و چه در سایر کشورها، بیشترین آسیب را از این جنگ متحمل میشوند. تخریب زیرساختها به معنای بیکاری، فقر و کاهش سطح زندگی است، در حالی که در سطح جهانی نیز افزایش قیمتها و کاهش قدرت خرید، فشار را بر طبقات پایین تشدید میکند.
در چنین شرایطی، ادعای «پیروزی» از سوی هر یک از طرفین، بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، تلاشی برای پنهانسازی شکستها است. این جنگ، در شکل کنونی خود، برندهای ندارد. آنچه باقی میماند، ویرانی، بیثباتی و تشدید تضادهای اجتماعی است. برای خود آمریکا، ادامه جنگ با هزینههای روزانه سنگین، فشار اقتصادی و شکافهای سیاسی داخلی همراه است؛ وضعیتی که میتواند برخلاف ادعای ترامپ، حتی به تضعیف موقعیت این کشور در سطح جهانی منجر شود.
مخالفت با این جنگ یک ضرورت فوری و حیاتی است. نیروهای مترقی در سراسر جهان باید این جنگ را بهعنوان یک جنگ ارتجاعی محکوم کنند؛ جنگی که از هر دو سو در خدمت منافع قدرتهای حاکم قرار دارد و هیچ نسبتی با منافع مردم ندارد. دفاع از کارگران و توده مردم، در اینجا به معنای مخالفت همزمان با مداخلهگری امپریالیستی و سرکوب داخلی است. تنها از این موضع است که میتوان بهطور واقعی در برابر منطق ویرانگر جنگ ارتجاعی ایستاد.
در نهایت، آنچه از دل این تحولات برمیآید، تصویری روشن از ماهیت جنگهای معاصر در نظام سرمایهداری است: جنگهایی بدون برنده، اما با بازندگانی کاملاً مشخص. قدرتها میجنگند تا موقعیت خود را حفظ یا تقویت کنند، اما این کارگران و توده مردم هستند که بهای آن را با جان، معیشت و آینده خود میپردازند. این واقعیت، بیش از هر زمان دیگری، ضرورت مبارزه آگاهانه و سازمانیافته علیه جنگ و سازماندهی برای دفاع از زندگی انسانی را برجسته میکند.





نظرات شما