جز ادامه اعتراض، راه دیگری وجود ندارد
نوزدهم دی با دوستانم قرارگذاشته بودیم دراعتراضات آن روز شرکت کنیم. تصمیم گرفتیم درمحل سکونت خودمان نباشیم و به منطقه دیگری رفتیم. جمعیتی باورنکردنی خیابان را پوشانده بود. به محض تاریک شدن هوا، نیروهای امنیتی به مردم حمله کردند. تعداد مزدوران زیاد بود. هرکس را دمدستشان بود کتک میزدند و با خودشان میبردند. دراین شلوغی فقط من ویکی ازدوستانم کنارهم بودیم. در میان جمعیت عظیمی که درخیابان شعارمیدادند همدیگر را گم کردیم. مردم مثل سیل در خیابانها روان بودند. ناگهان تیراندازی شروع شد. به سوی جمعیت شلیک میکردند. جلوی چشم ما دو نفر تیر به گردن وصورتشان خورد. برای کمک به طرفشان رفتیم ولی تیراندازی شدید بود و نتوانستیم نزدیکتر شویم. هرکس توانست فرار کرد. با دوستم و چند نفردیگر داخل کوچهای رفتیم که نمیدانستیم بنبست است و درهمان کوچه دستگیر شدیم. چند جوان دیگر هم به کوچه آمدند و مجال فرار پیدا نکردند. مشت بود که به سر و صورتمان میخورد و میگفتند همه تونو میکشیم. یکی از مزدوران مرتب با بیسیم حرف میزد. چند مزدور وارد کوچه شدند ودستمان رابستند. شروع به گشتن ماکردند. تا رسیدن ماشین ما را همان جا نگه داشتند.
بیسیم خبر رسیدن ماشین را داد و یکی دوید و با چشمبند برگشت. به ما چشمبند زدند و همراه با فحاشی و لگد به پا و پشت، ما را داخل ماشین کردند. صدای تیراندازی، فریاد و شیون مردم خیابان را پرکرده بود. چند بار ماشین توقف کرد و تعداد دیگری را سوارکردند. یک نفر از درد ناله میکرد و چند دقیقه بعد ازحال رفت و روی پاهای ما افتاد. تعدادمان زیاد بود و کف ماشین جایی نمانده بود. وقتی گفتیم یک نفر افتاد، جواب دادند: به درک که افتاد. شرایط بسیار بدی داشتیم. دماغم خیلی درد میکرد. ماشین بعد از شاید دو ساعت توقف کرد. ما را پیاده کردند و هل دادند به داخل اطاقی. کمی بعد چشمبندها را برداشتند. جای تاریک و بسیار سردی بود. خون دماغم روی صورتم خشکیده بود و اذیتم میکرد. تا فردا ظهر با همان دستهای بسته، گرسنه و تشنه نشسته بودیم. عصر به ما چشمبند زدند وبرای دستشویی بردند. با توجه به تعداد زیاد ما، یک ساعتی در سرما بودیم تا نوبتی، از دستشویی استفاده کنیم. پس از آن برایمان چای و یک تکه کوچک نان آوردند. ابتدا فکر کردم چای داغ خوردم ولی بعد متوجه شدم همه ما دچار سوزش گلو وحلق شدهایم. شب یکییکی ما را برای بازجویی بردند. فقط کتک زدند و شغل و کار و تحصیلات را پرسیدند. گفتم مدرک کارشناسی دارم اما بیکار هستم و در مترو دست فروشی میکنم. بعد از تهدید و فحاشی گفتند با پدرت تماس گرفتیم. تو را میفرستیم بری خونه ولی هیچجا نباید بری و هر وقت زنگ زدیم باید سریع بیای. گفتم کجا بیام؟ خندید وگفت بهت میگیم عجله نکن.
گوشی مرا دادند و چون چشمبند داشتم خودشان درجیبم گذاشتند. سرگیجه داشتم، گلو و دلم خیلی میسوخت. دوباره مرا یک ساعت یا بیشتر درهوای سرد نگه داشتند. حالم بد بود نشستم روی زمین و میلرزیدم. مرا با تعدادی دیگر سوار ماشین کردند. سرهمان کوچهای که دستگیر شده بودیم پیاده کردند. یک نفر با ما پیاده شد و ما را تا ته کوچه برد و روبه دیوار ردیف کرد. چشمبندها را بازکرد. به سرعت به سمت سرکوچه دوید. یکی از بچهها که حال بهتری داشت دنبالش تا سرکوچه رفت. گویا با ماشین حمل گوشت ما را آورده بودند. سه روز هر مداوایی که کردیم سوزش گلو خوب نشد.
با شنیدن خبر دستگیری دوستانم از خانه رفتم. اکنون یک ماه است نتوانستهام بیشتراز دو سه لقمه غذا بخورم. آواره و دربهدر شدهام وهرلحظه هم امکان دارد دستگیر شوم. مدرک کارشناسی دارم اما نتوانستم در رشته تحصیلی خودم کاری پیدا کنم. با همان دست فروشی در مترو و درآمد ناچیز تا حدودی کمک خرج خانه بودم. درهمان زمان کوتاه دستگیری به این فکر میکردم که من بیکار و بی پول چرا باید کتک بخوردم، دماغم بشکند توهین بشنوم وتحقیرشوم؟ فقط برای اعتراض به این شرایط بدی که دارم؟ نه اینطور نباید باشد. باید کنارهم باشیم و مقابل این جنایتکاران بایستیم وگرنه هرگز به حقمان نمیرسیم. جز ادامه اعتراض و مبارزه، راه دیگری نداریم.
اسفند ۱۴۰۴
یک شاهد عینی





نظرات شما