ناپایداری اوضاع سیاسی و جایگاه طبقه کارگر
بادرود و خوش آمد به تمام رفقا و دوستانی که زحمت کشیدند و از راههای دور و نزدیک به اینجا تشریف آوردند.
درابتدا ضمن ابراز همدردی عمیق با مردم داغدیده ایران که عزیزان خود را در کشتار و قتلعام جمهوری اسلامی در دیماه ازدست دادند، خودم را در غم و درد مردم ایران شریک میدانم. درعین حال سالگرد حماسه سیاهکل را به همگان شاد باش میگویم.
صحبت من درمورد ناپایداری اوضاع سیاسی و جایگاه طبقه کارگر هست، اما نمیشود مراسمی به مناسبت سیاهکل گذاشت و در این باره صحبتی نکرد. بنابراین من ابتدا صحبت بسیار کوتاهی درمورد سیاهکل میکنم و بعد به بحث اصلی میپردازم.
حماسه سیاهکل و آغاز جنبش مسلحانه که ما اکنون پنجاه و پنجمین سالگرد آن را گرامی میداریم، هیچکس نمیدانست که به یک رویداد بسیار مهم تاریخی و یک رویداد فراموش ناشدنی تبدیل میشود، اما شد، و این، دلایل مشخصی داشت. سیاهکل، فضای ترس، فضای یأس و نومیدی و انفعالی را که بر برخی محافل روشنفکری و کل جامعه حاکم بود درهم شکست. سیاهکل آن قدرقدرتی و جزیره ثباتی را که شاه برای خودش ساخته بود برهم زد.عملکرد حزب توده بعد از سالهای ۳۲ از جمله افتضاحات تشکیلات تهران این حزب که در رأس آن عباس شهریاری یا اسلامی مأمور ساواک قرار داشت، خیانتها و تنفر نامه هایی که رهبران بزدل این حزب نوشتند و به اعضا توصیه کردند بنویسند،آبرو و اعتباری برای چپ و کمونیسم باقی نگذاشته بود و سبب بدبینی و بی اعتمادی کارگران نسبت به کار و فعالیت کمونیستی و کمونیستها شده بود. سیاهکل و جنبش مسلحانه، اعتماد کارگران به کمونیسم و کمونیستها را دوباره زنده کرد و ارزش و اعتبار کمونیسم را بازگرداند.سیاهکل، عملی آگاهانه و مبتنی بر تحلیل مشخص از شرایط مشخص آن دوره بود و به تشتت نظری درمیان روشنفکران کمونیست و انقلابی پایان داد. سیاهکل به پرسش و چه باید کرد مهمی که دربرابر کمونیست ها قرار داشت پاسخ داد، راه را نشان داد . راه تازه ای پیش پای کمونیستها و انقلابیون گذاشت. حماسه سیاهکل به گواه تاریخ و به گواه اسناد و مدارک بیشماری که در این زمینه وجود دارد، کل جامعه را تحت تأثیر قرارداد و هیچ عرصه ای از جامعه از دانشگاه و محافل روشنفکران انقلابی گرفته تا جنبش کارگری و عرصه شعر و هنر و ادبیات، از تأثیرات و نفوذ سیاهکل برکنار نماند. سیاهکل، بن بست بزرگ آن دوره را شکست، راه را نشان داد ، وظیفه و رسالت خود را انجام داد و جاودانه شد.
اما بپردازم به بحث اصلی، ناپایداری اوضاع سیاسی و جایگاه طبقه کارگر.
شرایط و اوضاع سیاسی جامعه به شدت بیثبات و ناپایدار است. سرمنشأ این ناپایداری، بحران سیاسی است که سرتاپای رژیم را فراگرفته است. حتی کشتار فجیع و هولناک اخیر نیز، از عمق و دامنه این بحران کم نکرده است، چرا که این، بحرانی است که در اساس ناشی از رشد تضادها و تعمیق بحران لاینحل اقتصادی و بحران های گوناگون اجتماعیاست. تمام رویداد های بزرگی که ما دست کم در هشت سال گذشته با آن روبرو بودیم ازنمونه خیزش تودهای دیماه اخیر، از این واقعیت حکایت میکند که این تضادها و بحرانها از مدتهاست که به مرحله انفجار رسیده و فقط به مرحله انفجار نرسیده، بلکه به خود انفجار اجتماعی نیز منجر شده است.
علت آن هم روشن است. جامعه نیاز به تغییر دارد و در جستجوی تغییر بنیادی است. برای اینکه اوضاع جامعه از مرحله ناپایداری گذر کند و از بیثباتی خارج شود، باید اوضاع تغییر کند و وضعیت موجود دگرگون شود.توده مردم از کارگران، زحمتکشان، معلمان، پرستاران، دانشجویان، بازنشستگان و غیره، همه خواهان تغییراند.
درشرایط کنونی اضافه بر بحران سیاسی و بحران داخلی، جمهوری اسلامی با یک بحران بزرگ و جدی در زمینه روابط خارجی هم روبروست. این بحران و دعوای دولت آمریکا و ترامپ در بعد از جنگ ۱۲ روزه، همینطور بعد از قتلعام اخیر تشدید شده است.اعزام ناوهای جنگی و هواپیمابر و سایر تجهیزات نظامی آمریکا و آرایش نظامی درمنطقه، احتمال درگیری نظامی را تشدید کرده است. گرچه ترامپ ترجیح میدهد از طریق اعمال فشار و تهدید و تحریم، از جمهوری اسلامی امتیاز بگیرد تا از طریق جنگی که کنترل آن آسان نخواهد بود و میتواند کل منطقه را به درون خود بکشد،اما جمهوری اسلامی هم نمیتواند به همهی آنچه ترامپ میخواهد گردن بگذارد، مگر آنکه جمهوری اسلامی دیگر در آن شکل و شمایل کنونی نباشد.در هر حال صحنه سیاسی در این رابطه مدام از تهدید به عملیات نظامی، به گفتگو و مذاکره و بالعکس در حال تغییر است. فعلا ظاهراً دست بالا با مذاکره است. در هر حال این کشمکش و بحران نیز بر بیثباتی اوضاع دامن زده و به نظر نمی رسد که به این سادگی هم قابل حل باشد. حالا اگر فرصت شد در مورد احتمالات و اینکه بالأخره این دعوا به کجا خواهد کشید، به جنگ منتهی خواهد شد یا به سازش و غیره، بیشتر روی آن صحبت خواهیم کرد.
در هر حال یک چیز روشن هست و آن این هست که مردم خواهان تغییراند و جمهوری اسلامی را نمیخواهند و از سال ۹۶ تا کنون بارها در ابعادی بسیار گسترده برای تحقق یک تغییر و برای سرنگونی جمهوری اسلامی به میدان آمدهاند. از دیماه ۹۶ که جامعه یک دوران رکود سیاسی را پشت سرگذاشت و وارد یک دوران انقلابی شد، ما شاهد خیزشها و برآمد های بزرگ تودهای و خیابانی بودهایم. دیماه ۹۶، آبان ۹۸، جنبش زن، زندگی، آزادی در سال ۱۴۰۱ و جنبش بزرگ تودهای در دیماه سال جاری. این خیزشها و قیامها نشان داد که تودههای مردم بهطور جدی خواهان تغییراند و به همین منظور وارد خیابان شدند و حتی حاضرند در این راه ، جان خود را هم از دست بدهند که دادند.
گرچه تمام این جنبشها و مبارزات، اساساً ریشه در اوضاع اقتصادی و اجتماعی و فشارهای ناشی از آن داشت، اما همگی بدون استثنا با شعارهای مشخص سیاسی مانند مرگ بر دیکتاتور، مرگ برخامنهای، مرگ بر جمهوری اسلامی به خیابان آمدند. در جنبش دیماه سال جاری نیز که از بازار و اعتراض کسبه آغاز شد و موضوع افزایش قیمت دلار و بیثباتی بازار و اقتصاد، از بهانه های اولیه آن بود، اما این خیزش نیز در اساس از درون یکرشته تضادها و بحرانها سر برآورده بود و دیدیم که بر متن شرایط انقلابی حاکم برجامعه، روی همان شعار ها متمرکز شد و با سرعت عجیبی به یک جنبش تمام عیار سیاسی و سراسری علیه رژیم و نظم حاکم تبدیل شد.این ماجرا یکبار دیگر نشان داد مردم به این درجه از شناخت و آگاهی دست یافتهاند و متوجه هستند که اگر قرار باشد مسایل اقتصادی و معیشتی، حتی بحرانهایی از نمونه بحران آب، برق، محیط زیست و امثال آن هم حل شود، اینها هم همه با نظم حاکم گره خورده و مشکل، زمانی میتواند حل شود که مقدم بر هرچیز تکلیف این نظم یکسره شود.
اما این جنبشها و خیزشها به رغم جانفشانیها، شجاعتها و قهرمانی گروههایی از مردم و به رغم اینکه به هرحال دستاوردهایی هم داشتهاند اما همگی بدون استثنا با شکست روبرو شدند.بسیار مهم است که علل این شکستها واکاوی شود.پیرامون علل شکست این جنبشها میتوان به موارد متعددی اشاره کرد ازجمله اینکه این جنبشها رهبری نداشتند، فاقد سازماندهی بودند و روشن است جنبشی که فاقد رهبری و سازماندهی باشد شکست میخورد. علاوه بر این شعارهایی که سر داده شد، همه شعارهای سلبی بود و شعارهای ایجابی وجود نداشت، فاقد شعارهایی بود که که بسیج کننده نیروها و توده های بیشتری باشد و بالأخره در این جنبشها وضعیت بعد از سرنگونی و موضوع آلترناتیو هم ناروشن بود و در واقع فاقد آلترناتیو بودند. در هرحال پیرامون چرایی یا علل شکست این جنبشها، به موارد زیادی میتوان اشاره کرد اما من اینجا بهطور خاص به دو نکته اشاره میکنم.
دلیل اول، شکل مبارزه است. اعتراض خیابانی فی نفسه محدویتهای خاص خودش را دارد. هم ازاین نظر که در این شکل مبارزه عموماً فقط بخشهایی از مردم از آن استقبال میکنند و نه توده وسیع و چند میلیونی مردم، هم از این جهت که رژیم سرکوبگر، با بسیج و تمرکز نیروهای سرکوب خود در محل تجمع و اعتراض، میتواند آن را سرکوب کند. بنا براین این شکل مبارزه باید با اشکال دیگری از مبارزه و در رأس آن با اعتصابات سیاسی و سراسری تکمیل شود. در رأس این اعتصابات، اعتصابات سیاسی سراسری کارگری است که از اهمیت حیاتی برخوردار است. از همینجاست که باید جایگاه طبقه کارگر در این تحولات توجه نمود. اعتراضات و نبردهای خیابانی باید با اعتصابات سراسری پرستاران، رانندگان حمل ونقل شهری و جاده ای، کارگران برق، آب، پتروشیمی و نفت و گاز و غیره همراه شود و افزون بر این با اعتصابات سراسری معلمان، دانشجویان، اساتید دانشگاه، کارمندان برخی ادارات وغیره باید تکمیل شود.با اعتراض خیابانی نمی توان دست خالی در برابر نهادهای تا به دندان مسلح ایستاد و دستگاه سرکوب را فلج کرد. اما با اعتصابات سیاسی سراسری نه فقط میتوان دستگاه سرکوب حکومتی را فلج کرد و تا حد زیادی از کار انداخت، بلکه در جریان همین اعتصابات هست که کارگران تجربه می اندوزند، آگاهی سیاسی و سازمانیابی و تشکل یابی خود را ارتقا میدهند و از درون همین اعتصابات هست که آلترناتیو نظم حاکم نیز شکل میگیرد.
قیامها و نبرد های خیابانی درصورتی میتوانند موفق شوند که زمینههای این قیامها و زمینه پیروزی آن از قبل، به وسیله اعتصابات سیاسی سراسری فراهم شده باشد. فراموش نکنیم که در سال ۵۷ نیز قبل از قیام روزهای ۲۱ و ۲۲ بهمن، اعتصابت کارگری و اعتصابات سیاسی سراسری به ویژه در نفت آغاز شده بود.این اعتصابات سیاسی در نیمه دوم سال ۵۷ بود که رژیم را فلج ساخت. امروز هرکس این را میداند که بستن شیر نفت بود که ضربه قطعی را بر رژیم شاه وارد ساخت. این اعتصابات بود که زمینههای قیام مسلحانه ۲۱و ۲۲ بهمن و پیروزی آن را فراهم ساخت.
موضوع مهم دیگر عدم حضور متشکل طبقه کارگر در این جنبشهاست.البته همه میدانند که کارگران به صورت انفرادی در تمام این جنبشها حضور داشتهاند. بسیاری از کسانی که در این خیزشها کشته شده یا به زندان افتادهاند یا خود کارگر و زخمتکش بودند و یا فرزندان و بستگان آنها بوده اند.اما متأسفانه از حضور سیاسی طبقه کارگر اثری نیست. به رغم اینکه جنبش کارگری در چندسال اخیر به ویژه از سال ۹۹ به بعد پیشرفت های زیادی داشته و از لحاظ کمیت و تعداد اعتصاب و تجمع واقعاً میشود گفت با هیچ کشوری قابل قیاس نیست حتی ما در نفت و گاز بخشاً شاهد اعتراضات بزرگ فراواحدی یا سراسری بوده ایم،اما فقدان حضور سیاسی طبقه کارگر در این جنبشها قابل کتمان نیست. منظور این نیست که چرا کارگران وارد خیابان و اعتراضات خیابانی نشدند یا نمیشوند، منظور این هست که در همان چارچوب سازوکارهای ویژه محیط کارگری و اشکال ویژه مبارزه کارگری نیز حضور سیاسی نداشتند و در اساس عمدتاً در دایره مبارزه صنفی باقی ماندند. من وارد چرایی این عدم حضور نمی شوم. البته باید علل و عوامل آن شناسایی و برایش راه حل ارائه شود. قطعاً فقدان این حضور بخشاً به خود کمونیستها و مدافعان طبقه کارگر برمیگردد.
درهرحال در یک جامعه سرمایه داری مثل ایران که کارگران و اعضای خانواده آنها اکثریت جمعیت کشور را تشکیل میدهند، برای هرکس باید روشن باشد که تحول و دگرگونی بنیادی جامعه بدون حضور طبقه کارگر محال است. تنها این طبقه هست که با ورود به عرصه سیاسی میتواند توازن قوا را به نفع خود و عموم زحمتکشان برهم زند. تنها طبقه کارگر است که بنا به نقش و موقعیتی که در تولید دارد، بنا به کمیت و کیفیت خود و بنا به تاکتیکهای مؤثر مبارزاتی اخص خود، قادر است نظم موجود را به طور جدی به چالش بکشد و ضربات قطعی را برآن وارد سازد.روشن هست که اگر طبقه کارگر در این جنبشها حضور سیاسی نداشته باشد و اگر نتواند خود را متشکل کند و رهبری این مبارزات را در دست گیرد، اقشار و طبقات غیر کارگر این کار را خواهند کرد و مبارزات مردم و انقلاب مردم باشکست روبرو خواهد شد. حتی اگر این مبارزات به سرنگونی رژیم هم منجر شود، اما چیزی عاید کارگران و زحمتکشان نخواهد شد.
لازم به گفتن نیست که یک همچین وضعیتی، وظایف سنگینی را بر دوش کمونیستها و کارگران آگاه قرار میدهد.نیروهای چپ کمونیست باید تلاش و فعالیت خود را در راستای کمک به کارگران و رفع این مشکلات و کمبودها متمرکز سازند. این نیروها به ویژه زمانی که آلترناتیوهای رنگارنگ بورژوایی لا اقل در خارج کشور دارند وارد میدان میشوند، بایستی همکاریها و اقدامات عملی خود را گسترش دهند و آن را بیش از پیش تقویت کنند. ما تا جایی که می توانیم باید در راه کمک به تشکل یابی کارگران، ایجا و تکثیرکمیته های اعتصاب، کمیته ها و شوراهای هماهنگی و سازماندهی اعتصابات کارگری به ویژه اعتصابات سیاسی کارگری و ورود کارگران به صحنه سیاسی تلاش کنیم.
درپایان لازم است که به این نکته نیز اشاره کنم که به رغم سرکوب خونین جنبش دیماه و کشتار بیسابقه معترضان خیابان، بحرانهای حکومتی سرِ جای خودشان هستند. سرمایه داری ایران با عمیقترین بحران در دوره جمهوری اسلامی روبروست. نه جمهوری اسلامی و جناحهای آن نه سایر دستههای بورژوازی قادر به حل این بحران نیستند . سرکوب ولو خونین ترین سرکوب ها نیز این نظم پوسیده را نجات نخواهد داد. جامعه نیازمند تغییر اساسی است و باید تغییر کند.علم کردن رضا پهلوی یا جریان مجاهد و هر جریان بورژوایی دیگر نیز حلال هیچ مشکلی نخواهد بود. لازمه یک تغییر اساسی نه فقط سرنگونی رژیم و براندازی تمام نظم موجود، بلکه جایگزینی نظمی است که قادر به حل این تضادها و بحرانها باشد و آن از نظر من چیزی نیست جز یک نظم شورایی کارگری.
فکر میکنم وقت من تمام شده و فرصت پرداختن به ماجرای آلترناتیوها و عاقبت کشکمش ترامپ و جمهوری اسلامی نرسید حالا اگر پرسش و پاسخی باشد شاید بشود آن جا به این موضوع پرداخت. خسته نباشد. ممنون.





نظرات شما