۸۸ سال پیش در سال ۱۹۳۸ بود که در شهر مونیخ صدها هزار نفر از طرفداران هیتلر برای شعار “یک میهن، یک خلق، یک رهبر” توسط نازی ها هورا کشیدند. در پس این هیاهوی مسموم، ماشین بزرگ مرگ به حرکت درآمد. میلیونها انسان به کورههای آدمسوزی فرستاده شدند و آنچه در پایان باقی ماند، چیزی جز ویرانهای از “میهن”، مردمی شکستخورده و منفور و لاشهی “رهبری” نبود که در واپسین لحظات، خود و خانوادهاش را نیز به کام مرگ کشاند.
در روز ۱۴ فوریه ۲۰۲۶، در سه شهر از جمله مونیخ، همزمان با برگزاری کنفرانس امنیتی در این شهر، تظاهراتی به دعوت رضا پهلوی صورت گرفت که در آن شعار “یک ملت، یک پرچم، یک رهبر” از بلندگو پخش شد. امروز، به نظر میرسد تاریخ بار دیگر طنین همان هشدار قدیمی را تکرار میکند: رویدادهای بزرگ دو بار در تاریخ رخ میدهند، بار نخست به صورت تراژدی و بار دوم به شکل کمدی. تظاهرات سلطنتطلبان در مونیخ، نه تنها نمایشی از قدرت نبود، بلکه تنها یادآور نسخهای کم رمق و مضحک از همان نمایشهای فاشیستی دوران نازی است.
در شرایطی که مردم ایران هنوز در سوگ هزاران، و چه بسا دهها هزار، جانباختهی خود به سر میبرند؛ در حالی که هزاران زندانی زیر سایهی شوم اعدام قرار دارند، هزاران مجروح هنوز از ابتداییترین امکانات درمانی محروماند و مردمی که با وجود همهی این زخمها دست از مبارزه نکشیدهاند، برگزاری هر تجمع و تظاهراتی در خارج از کشور بایستی به اهرمی برای تقویت این مقاومت بدل شود، اما آنچه در مونیخ در تاریخ ۱۴ فوریه رخ داد، فاصلهای معنادار با این ضرورت داشت. این تظاهرات تنها در خدمت برجستهسازی رضا پهلوی و حلقهی حامیان او قرار داشت. تصویر شخص او جای تصاویر دهها هزار نفر از جانباختگان را اشغال کرده بود. پرچم شیروخورشید، آمریکا و اسرائیل بالا رفته و به جای شعارهای مترقی و طرح مطالبات سیاسی و اجتماعی فراگیر، فضا با شعارهایی از جنس “جاویدشاه” و مشابه آن پر شد. این جابهجایی معنا، از تمرکز بر رنج و مبارزهی مردم به برجستهسازی یک پروژهی سیاسی مشخص، پرسشهای جدی درباره اهداف و کارکرد واقعی چنین تجمعهایی پیش میکشد. این اهداف و کارکرد را میتوان از چند منظر بررسی کرد.
رضا پهلوی که در سالهای گذشته به ویژه از سال ۹۶ که اعتراضات از چارچوبهای درون نظام خارج شد و شکل و محتوای تقابل کامل با رژیم را گرفت، تمام تلاشهایش بر موجسواری بر این جنبشها، از جمله فراخوانهای قبلی طی جنگ ۱۲ روزه و شب یلدا، بود، نه تنها با بیاعتنایی گسترده در میان تودههای مردم روبهرو شده بود، بلکه جز از سوی اسرائیل حمایت قاطع و تعیینکنندهای از دولتهای خارجی دریافت نکرد و اساساَ در معادلات اپوزیسیون به عنوان نیرویی وزندار به شمار نمیآمد. او این بار کوشید این موقعیت حاشیهای را به سود خود دگرگون کند. در ماههای اخیر، این تلاشها صورتی سازمانیافته تر و گستردهتر به خود گرفت و مجموعهای از اقدامات هم زمان در همین راستا به پیش برده شدند، از یک سو بهرهگیری گسترده از رسانههای ماهوارهای به ویژه “ایران اینترنشنال” برای بازپخش مکرر روایتهایی تحریفشده از اعتراضات مردمی به سود سلطنت؛ از سوی دیگر، افزایش فشار سایبری که با فحاشی و تهدید با هدف مرعوب کردن و از میدان به در بردن منتقدان یا مخالفان در فضای مجازی صورت میگیرد؛ حملهی فیزیکی به تجمعهای اعتراضی که در طرفداری از رضا پهلوی نبودند، از جمله به تجمعهای نیروهای چپ، کُردها و حتی به طرفداران جنبش زن، زندگی، آزادی؛ فرستادن اراذل و اوباش سلطنتطلب به مغازهها و رستورانها در خارج از کشور برای نصب اجباری پرچم و نمادهای سلطنت؛ همزمان، سازماندهی و برگزاری تجمعهایی به نفع سلطنت با شعارها و تصاویر و پرچمهای همگون در خدمت سلطنت و رضا پهلوی در شهرها و کشورهای مختلف. او در شرایطی که جمهوری اسلامی عمیقاَ در عرصهی داخلی و خارجی در موقعیتی تضعیف شده قرار دارد، این مقطع را فرصتی مناسب برای طرح خود به عنوان تنها آلترناتیو جایگیزینی جمهوری اسلامی دانسته و تلاش میکند این تصویر جعلی را به محافل خارجی برای دریافت کمکهای مالی بیشتر و حمایتهای سیاسی بقبولاند. برگزاری تظاهرات در مونیخ و همزمان در چند شهر دیگر و ادعای دروغین او که میلیونها نفر نامش را صدا میزنند، در راستای این هدف بود. او که جانهای به خون خفتهی دهها هزار انسان را تنها “تلفات!” مینامد، آمریکا، اسرائیل و اروپا را بار دیگر به حملهی نظامی به ایران دعوت کرد.
برخلاف بزرگنماییهایی که در مورد دعوت از رضا پهلوی به این کنفرانس صورت میگیرد، باید یادآور شد که حضور او نه رخدادی بیسابقه بود و نه منحصر به او. در سالهای گذشته نیز افراد مختلفی از طیفهای گوناگون اپوزیسیون ایران در حاشیه این نشستها حضور یافتهاند. افزون بر این، خود رضا پهلوی در سالهای پیش دعوت نشده و حضور امسال او نیز محدود به شرکت در دو پنل کوتاه بیست دقیقهای حاشیهای در کنفرانس بود. با این همه چنین حضوری به هیچوجه به معنای حمایت یکدست یا رسمی دولتهای غربی از او نیست. برای نمونه، لیندزی گراهام که در تجمع مونیخ سخنرانی کرد، در گفتگوی خود با کریستین امانپور تصریح کرد که از رضا پهلوی حمایت نمیکند. هیچیک از سران اصلی کشورهای حاضر در این کنفرانس، جز ولودیمیر زلنسکی که خود در مقام میهمان در نشست شرکت داشت، دیدار رسمی و اعلامشدهای با رضا پهلوی نداشتند. با این حال، این واقعیت نیز قابل انکار نیست که در بخشی از طیفهای سیاسی غرب، بهویژه در میان برخی جریانهای راستگرا و محافل حامی اسرائیل، حمایتهای مستقیم یا غیرمستقیمی از او دیده میشود. همین دوگانگی است که پرسش اصلی را برجسته میکند: اگر اجماع رسمی در کار نیست، پس هدف کنفرانس امنیتی مونیخ از دعوت از رضا پهلوی چه بوده است؟
پاسخ را باید در چارچوب سیاست کلان فشار بر جمهوری اسلامی جستوجو کرد؛ سیاستی که ایالات متحده آمریکا، اروپا و اسرائیل هر یک با شدت و اولویتهای متفاوت دنبال میکنند. دعوت از چهرههای متنوع اپوزیسیون، از جمله رضا پهلوی، بیش از آنکه نشانهٔ بهرسمیتشناختن شخص رضا پهلوی به عنوان رهبر اپوزیسیون باشد، میتواند بخشی از همین راهبرد فشار سیاسی و نمادین تلقی شود. در واقع، به نظر میرسد رابطهای ابزاری و دوطرفه در کار است: از یک سو رضا پهلوی میکوشد از تریبونها و فرصتهای بینالمللی برای تثبیت موقعیت خود بهعنوان گزینهٔ جایگزین بهره ببرد؛ و از سوی دیگر، برگزارکنندگان و بازیگران غربی نیز از حضور او در چارچوب سیاستهای فشار و پیامرسانی خود استفاده میکنند. اما همپوشانی این دو مسیر به معنای یکسان بودن اهداف نیست. هدف رضا پهلوی تغییر رژیم، در تطابق کامل با سیاست اسرائیل در مورد ایران وکسب قدرت سیاسی است، در حالی که هدف آمریکا و اروپا الزاماَ براندازی کامل نظام جمهوری اسلامی نیست، بلکه تأمین منافع خود با کمترین هزینه، حتی با وجود حفظ رژیم، مد نظر است.
در مورد اهداف شرکتکنندگان، واضح است و بیدلیل نیست که سوداگران ثروت و قدرت، سرمایهگذاریهای کلان در عرصه ی تبلیغات انجام میدهند. این واقعیت البته در تاریخ بیسابقه نیست، اما در عصر دیجیتال و در شرایطی که رسانهها به ابزار شکلدهی افکار عمومی بدل شدهاند، وزن و اثر آن چندین برابر شده است. در چنین فضایی، کارزارهای سازمانیافته تبلیغاتی میتوانند در کوتاهمدت موج بسازند و افکار بخشی از مخاطبان را با خود همراه کنند. اقداماتی که نیروهای سلطنتطلب در خارج از کشور بهصورت هماهنگ پیش بردهاند، نیز بیتأثیر نبوده و بهنظر میرسد بخشی از افرادی که در تظاهرات مونیخ و شهرهای دیگر برای حمایت از رضا پهلوی حضور یافتند، تحت تأثیر همین فضای پرهیاهو جوگیر شدهاند. تجربهی اعتراضات خارج از کشور در سالهای قبل نیز نشان میدهد که این تجمعات که مانند بادکنکی در شرایط خاص به سرعت باد میشوند، به همان سرعت نیز با تغییر شرایط سیاسی بادشان خالی میشود. این امر را در جنبش سبز و نیز در زمان اوجگیری جنبش «زن، زندگی، آزادی» شاهد بودیم.
از سوی دیگر، ترکیب اجتماعی ایرانیان خارج از کشور نیز در دهههای اخیر دگرگون شده است. در دهههای شصت و هفتاد خورشیدی، بخش بزرگی از مهاجران سیاسی را فعالان و هواداران جریانهای چپ تشکیل میدادند و همین امر به نفوذ قابل توجه این نیروها در فضای خارج از کشور انجامیده بود. اما از دهه هشتاد به بعد، با افزایش موج مهاجرت اقتصادی و ورود لایههای مختلف طبقه متوسط و اقشار مرفه و به لحاظ سیاسی حتی نزدیک به رژیم، توازن پیشین بهتدریج تغییر کرد و وزن نیروهای چپ و مترقی کاهش یافت. همزمان، در میان بخشی از مهاجران سالهای اخیر نیز حضور افرادی با انگیزههای فعالیتهای مجرمانه، از جمله قاچاق مواد مخدر، به وضوح قابل مشاهده است؛ افراد خلافکاری با فرهنگ لمپنی که برخلاف پناهجویان با انگیزههای سیاسی، رفتوآمدهای خود به ایران را حفظ کردهاند و میکوشند در چند میدان بهطور همزمان منفعتجویی کنند. به این مجموعه بایستی افرادی را اضافه کرد، که به رژیم پهلوی وابسته و از قبل طرفدار سلطنت بودند. این افراد نیز که هیچگونه حضور چشمگیری در فعالیتهای سیاسی نداشتند، اکنون بار دیگر به یاد “دوران طلایی شاه!” افتاده و در پی احیای زندگی انگلی خود میباشند. مجموعهی این تحولات نشان میدهد که فهم حضور پرسروصدای سلطنتطلبان در خارج از کشور بدون توجه به سطح آگاهی، انگیزههای مهاجرت، خاستگاه و ترکیب اجتماعی مهاجران و نقش فزاینده رسانه و تبلیغات، تصویری ناقص و گمراهکننده به دست خواهد داد. در ضمن بایستی به رشد فزایندهی نیروهای فاشیستی و راست افراطی در این جوامع نیز اشاره کرد، که با امکانات مالی فراوان و برنامهریزی به چنین فضایی در جامعه برای رشد نظرات و گرایشات فاشیستی دامن میزنند.
اما آنچه اهمیت دارد در داخل کشور است. مردمی که شاهد وعدههای توخالی “کمک فوری” و “گارد جاویدان سیهزارنفری” رضا پهلوی بودند، پس از سرکوب خونین توسط رژیم به پوشالی بودن این وعدهها و نقش منفی فراخوانهای رضا پهلوی در باز گذاشتن دست رژیم برای سرکوب خونین مردم فاقد سازماندهی و بیسلاح پی بردهاند. گواه این امر این است که در مراسم چهلم به خون خفتگان، که هزاران نفر در آن شرکت کردند، تعداد انگشتشماری در حمایت از سلطنت شعار دادند که البته اگر بتوان به صحت این گزارشها نیز اعتماد کرد که با توجه به تجربیات قبلی در تحریف و صداگذاری اعتراضات، به آنها نیز باید شکی جدی داشت. همچنین اطلاعیههای متعدد دانشجویان پیشرو و تشکلهای مستقل کارگری و مدنی در ایران به شکلی صریح مرزبندی خود را با این گرایش فاشیستی ابراز کردند. اقلیتهای مذهبی و اقوام و ملیتهای گوناگون در ایران نیز که از سوی ذوب شدگان در سلطنت برچسب “جدایی طلب” میخورند، در دام سلطنت طلبان فاشیست نخواهند افتاد. صرف نظر از آن نسل جوانی که هیچ “آقا بالاسری” نمیخواهد، به هیچوجه زیر بار یک دیکتاتور دیگر نخواهد رفت. حتی سیاستگذاران کشورهای خارجی با دستگاههای امنیتی وسیعی که دارند، گول تبلیغات پروپاگاندا را نخواهند خورد و بر مبنای فاکتهای واقعی و سیاستهای کشورهای خود تحولات را ارزیابی و جهتگیری سیاسی میکنند.
بزرگنمایی تظاهرات مونیخ که از سوی شبکههای تلویزیونی آلمان نیز حمایت شد و البته این را نیز میتوان در راستای سیاستهای حزب حاکم در همراهی با اسرائیل و احزاب راست در این کشور درک کرد، تنها میتواند برای افرادی که شعور و آگاهی سیاسی نازلی دارند، برای رضا پهلوی جاهطلب و متوهم و برای خودفریبان سلطنتطلب یک واقعهی بزرگ به شمار آید. اما همانطور که صدها هزار نفر در سال ۱۹۳۸ به اضافهی میلیونها آلمانی که از یک نظام فاشیستی دفاع کردند و برای آن دست به جنگ و جنایت زدند، منشاء حقانیتی نبودند، جمعیت سلطنتطلبانی که در مونیخ حضور پیدا کردند، حتی اگر آمارسازیهای متناقض و دروغین را هم باور کنیم، هیچگونه حقانیت و مشروعیتی به یک دیکتاتور و فاشیست و نظم سیاسی ارتجاعی و پوسیدهی سلطنتی نخواهند داد. صدای رضا پهلوی و طرفدارانش تنها پژواکی کمجان از گذشتهای تاریک است که این بار نه با رعب تراژیک، بلکه با سیمایی کمیک و بیمایه در صحنه ظاهر شده است.





نظرات شما