سرکوب خونین خیزش ۷ دی ۱۴۰۴ جامعه ایران را وارد مرحلهای تازه و سنگین از تجربه تاریخی خود کرده است؛ مرحلهای که نه صرفاً با سکوت و رکود، بلکه با سوگ، اندوه، خشم فروخورده و نوعی بلاتکلیفی جمعی تعریف میشود. خیابانها آرامتر شدهاند، اما این آرامش نه از رضایت، بلکه از زخم است. جامعه زخمی است؛ زخمی از کشتار، بازداشت، سرکوب عریان و تحقیر سیستماتیک. هزاران خانواده داغدار، صدها شهر در بهت و میلیونها انسان درگیر تروما و فرسودگیاند. ما با یک سوگ اجتماعی عمیق مواجهایم که اگر بهدرستی فهم و هدایت نشود، میتواند به فرسایش توان مقاومت و حتی تسلیم تدریجی بینجامد.
مسئله اصلی امروز این است: آیا این سوگ جمعی به انفعال و پراکندگی خواهد انجامید، یا به انرژیای آگاهانه برای تدارک مبارزهای عمیقتر و سازمانیافتهتر در جهت انقلاب تبدیل خواهد شد؟ تاریخ مبارزات اجتماعی نشان داده است که سوگ، اگر با آگاهی و سازماندهی پیوند بخورد، میتواند به یکی از نیرومندترین سرچشمههای انرژی انقلابی بدل شود.
خیزش ۷ دی بر زمینه بحران ساختاری سرمایهداری و حکومت مذهبی در ایران شکل گرفت؛ بحرانی که از طریق فروپاشی بازتولید معیشت نیروی کار، کاهش مستمر ارزش واقعی دستمزدها، گسترش بیکاری و بیثباتکاری، و تخریب نظامهای حداقلی حمایت اجتماعی، به زندگی روزمره اکثریت طبقه کارگر و اقشار زحمتکش هجوم آورده است. سقوط ارزش پول ملی و جهش نرخ ارز، صرفاً نقش کاتالیزور را ایفا کردند؛ آنچه تعیینکننده بود، تبدیل بحران اقتصادی به بحران عمومی نظم سیاسی و ازهمگسیختگی سازوکارهای دولت در مهار نارضایتی اجتماعی بود. در چنین شرایطی، اعتراض ناگزیر از مرزهای مطالبات صنفی فراتر رفت و کل مناسبات قدرت را به پرسش کشید.
واکنش جمهوری اسلامی به این خیزش، اتکای بیواسطه به قهر عریان دولتی بود. کشتار گسترده، بازداشتهای وسیع و حاکمسازی فضای نظامی–امنیتی، تلاشی برای بازگرداندن جامعه به وضعیت انفعال از طریق ارعاب و تحمیل شوک جمعی بود. این سرکوب، اگرچه در کوتاهمدت توانست حضور خیابانی توده بهجانآمده را مهار کند، در غیاب مداخله آگاهانه و سازمانیافته نیروهای کمونیست، این وضعیت میتواند به پراکندگی، فرسودگی و ازدسترفتن ابتکار عمل سیاسی تودهها بینجامد؛ درحالیکه همان شرایط عینیِ بحرانزا همچنان به بازتولید نارضایتی و امکان انفجارهای بعدی ادامه میدهد.
در چنین شرایطی، وظیفه نیروهای آگاه و انقلابی، بهویژه کمونیستها، اهمیتی دوچندان مییابد. جامعه امروز در ترکیبی پیچیده از احساسات متناقض بهسر میبرد: خشم از این همه بیعدالتی و خونریزی، غم از دست دادن عزیزان و امیدی سرسخت که میگوید این وضعیت نمیتواند پایدار بماند. این امید نه حاصل خوشخیالی، بلکه ریشهدار در واقعیت بحران ساختاری جامعه است؛ بحرانی که مستقل از جنگ یا ادامه وضع موجود، هر روز عمیقتر میشود و در چهارچوب نظم موجود هیچ راهحلی ندارد.
بااینحال، خشم و فرسودگی اگر با آگاهی سیاسی همراه نشود، میتواند به دامهای خطرناکی منجر شود. یکی از این دامها، رضایت به سرنگونی جمهوری اسلامی «به هر قیمتی» است. تجربه تاریخی نشان داده است که چنین رویکردی، راه را برای نیروهایی باز میکند که میخواهند با حفظ نظم سرمایهداری و دستگاه دولتی، تنها چهرهای تازه به آن بدهند. سلطنتطلبان، رفراندمچیها و طرفداران مجلس مؤسسان، با وجود تفاوتهای ظاهری، در یک نقطه مشترکاند: جلوگیری از دگرگونی انقلابی و حفظ بنیانهای نظم موجود. افشای این گرایشها و مرزبندی روشن با آنها، بخشی جداییناپذیر از مبارزه امروز است.
درس مرکزی خیزش ۷ دی این است که شرکت تودهایِ بیشکل در مبارزه، هرچند گسترده و شجاعانه، برای پیروزی کافی نیست.
تجربه تاریخی نشان میدهد که حضور گسترده تودهها در انقلاب، اگر بدون سازمانیافتگی و آگاهی طبقاتی باشد، نهتنها تضمینکننده خواستهای آنها نیست، بلکه میتواند به عاملی برای بازتولید سلطه ارتجاع بدل شود. توده بیشکل و بدون شعارهای ایجابی مشخص، هرچند نیروی مادی عظیمی را وارد صحنه میکند، اما بهدلیل فقدان تشکل مستقل و ابزارهای جمعی تصمیمگیری، قادر به تعیین جهت سیاسی انقلاب نیست. در چنین وضعیتی، ابتکار عمل ناگزیر به دست نیروهایی میافتد که از پیش سازمانیافتهترند؛ نیروهایی که هدفشان نه دگرگونی ریشهای مناسبات قدرت و مالکیت، بلکه مهار و انحراف خیزش تودهای است.
در مرحله تعیین تکلیف قدرت، این بیسازمانی بهطور عینی تودهها را به سیاهیلشگر نیروهای ارتجاعی بدل میکند. تودهها نیروی خیابانی و هزینه سرکوب را تأمین میکنند، اما تصمیمگیری سیاسی و تصاحب قدرت در اختیار اقلیتهای سازمانیافتهای قرار میگیرد که برنامهای متفاوت از منافع طبقه کارگر و زحمتکشان دارند. تنها سازمانیافتگی مستقل طبقاتی در قالب شوراها، تشکلهای کارگری و رهبری انقلابی میتواند مانع از این وارونگی شود و تضمین کند که نیروی تودهای نه در خدمت جابهجایی بالاییها، بلکه در مسیر دگرگونی انقلابی نظم موجود بهکار گرفته شود.
جمهوری اسلامی هیچ چشمانداز واقعی برای بقا ندارد و قطعاً سرنگون خواهد شد، اما دوام نسبی آن تا امروز، نتیجه بیسازمانی جنبش، نبود رهبری انقلابی و عدم ورود طبقه کارگر به مبارزه متشکل سیاسی بوده است. بدون سازماندهی، خیزشها یا سرکوب میشوند یا به بیراهه میروند.
ازاینرو، مهمترین وظیفه امروز ما این است که نگذاریم اقشار مختلف مردم در مبارزات آینده بهصورت تودهای پراکنده و بیشکل وارد میدان شوند. هدف باید شکلگیری نیرویی متشکل، آگاه و دارای خواستهای اثباتی روشن باشد. این مسئله بهویژه در مورد بیکاران و کارگران بیثباتکار اهمیت دارد؛ همان بخشی از جامعه که نقش برجستهای در خیزش دیماه داشت. این افراد در قالب کلاسیک «کارگر کارخانه» تعریف نمیشوند، اما نیرویی بالقوه و انفجاری در دل خود دارند. سرکوب آنها را از بین نبرده؛ این آتش زیر خاکستر است. وظیفه ما، سازماندهی کارگران بیکار و بیثباتکاران و کانالیزهکردن این انرژی در مسیر مبارزهای سازمانیافته و مثبت است.
هیچ راه میانبری برای انقلاب وجود ندارد و پیوند دانشگاه، خیابان و محیطهای کار یک ضرورت حیاتی است. بدون این پیوند، هر بخش جداگانه آسیبپذیر خواهد بود. دانشجویان، دانشآموزان، کارگران، معلمان، بازنشستگان و ساکنان محلات زحمتکش، هرکدام وظیفه و میدان خاص خود را دارند. تجربه جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که محدود ماندن مبارزه به یک عرصه، هزینه سرکوب را بالا میبرد. دانشجویان مترقی باید بدانند که مبارزه اصلیشان فراتر از دانشگاه است و در عین حال، حفظ نیرو و تداوم مبارزه اهمیت حیاتی دارد. کارگران باید در محیطهای کار خود سازماندهی را پیش ببرند و محلات میتوانند به کانونهای همبستگی و مقاومت بدل شوند.
در شرایطی که جامعه عملاً در وضعیت جنگی قرار دارد و اقتصاد، آموزش و خدمات اجتماعی فروپاشیدهاند، وظیفه یک نیروی آگاه چیست؟ تبلیغ، ترویج و سازماندهی همچنان پایهایاند، اما شکل مشخص آنها اهمیت دارد. دادخواهی، کمک به مجروحان، همیاری با خانوادههای کشتهشدگان و زندانیان، و ایجاد کمیتههای همیاری محلی، نهتنها وظیفهای انسانی، بلکه بخشی از بازسازی اعتماد و توان جمعی برای مبارزه است. نباید اجازه داد خانواده و افراد آسیبدیده با رنج و سوگ خود تنها بمانند. باید این درک را گسترش داد که ستم واردشده به یک خانواده، ستمی است که به کل جامعه تحمیل شده است.
فارغ از جنگ یا صلح، جامعه ایران در بحرانی ساختاری و فزاینده قرار دارد که با هر رویداد، چه سرکوب و چه پیشروی، بازتولید میشود و در چهارچوب موجود قابل حل نیست. در چنین شرایطی، وظیفه نیروهای تحت ستم، ایجاد اشکال پایدار همبستگی و سازمانیافتگی است: کمیتههای همیاری در محلات و محیطهای کار، حمایت از آسیبدیدگان و خانوادههای داغدار، و سازمانیابی دانشجویان و گروههای مترقی بهعنوان بخشی از مبارزه وسیعتر. تنها از طریق چنین تشکلهای مستقل و متحد، امکان هدایت مبارزه تودهای به سمت انقلاب واقعی فراهم میشود و نیروهای ارتجاعی، چه سلطنتطلب، طرفدار رفراندوم یا مجلس موسسان، که در پی مهار و منحرف کردن جنبشاند، میتوانند افشا و منزوی شوند.
در عین حال، جمعبندی از تجربهها حیاتی است: در جنبش ۷ دی چه اشتباهات سیاسی رخ داد و چه کمبودهای تدارکاتی وجود داشت؟ چگونه میتوان برای مراحل مختلف قیام، تشکلهای متناسب ایجاد کرد؟ قیام یک لحظه نیست؛ فرایندی است با مراحل و لایههای متفاوت. برای هر مرحله، سازماندهی خاص خود لازم است. تلفیق هوشمندانه کار علنی و مخفی، ایجاد هستههای کوچک کمونیستی و مطمئن، و حفظ آنها برای لحظات تعیینکننده، از الزامات دوره کنونی است.
تشکیل هستههای مخفی کمونیستی، بهویژه در شرایط بحرانی کنونی، وظیفهای فوری است. این هستهها باید کوچک، منضبط و ریشهدار در محیط کار و زندگی باشند؛ در تماس با تودهها، اما هوشیار در برابر خطرات امنیتی. فلسفه وجودی آنها، پیوند نظریه و عمل و آمادهسازی برای موجهای بعدی مبارزه است.
نیروهای چپ و کمونیست امروز در یکی از دشوارترین مقاطع خود قرار دارند: نیرویی اجتماعی اما پراکنده، زیر فشار همزمان جمهوری اسلامی، بورژوازی اپوزیسیون و فضای رسانهای راستگرا. بااینحال، چشمانداز را فقط کمونیستها میتوانند بگشایند. کمونیستها با برنامهای روشن برای آزادی، برابری، حکومت شورایی و انتقال قدرت به تودههای کارگر و زحمتکش. اما این نقش فقط زمانی ممکن است که کمونیستها خود بهعنوان نیرویی متشکل و سازمانیافته عمل کنند.
واقعیت عینی جامعه نشان میدهد که سرکوب خونین ۷ دی نتوانسته چرخه مبارزه را متوقف کند. در همین دوره کوتاه پس از سرکوب، نشانههای روشنی از تداوم و بازتولید مقاومت اجتماعی دیده میشود. تشدید مبارزات دانشجویان در دانشگاهها، با وجود فضای امنیتی و تهدیدهای مداوم، بیانگر آن است که نسل جوان نهتنها عقب ننشسته، بلکه در پی بازتعریف اشکال مبارزه خود است. همزمان، ایستادگی خانوادههای داغدار و زندانیان سیاسی، از طریق دادخواهی، افشاگری و امتناع از فراموشی، به یکی از پایدارترین و اخلاقیترین اشکال مقاومت بدل شده است. در کنار اینها، ازسرگیری هرچند هنوز محدود تجمعات بازنشستگان و اعتصابات کارگری نشان میدهد که اعتراض به بحران معیشتی و بیعدالتی ساختاری، حتی زیر سنگینترین فضای سرکوب نیز امکان مهار کامل ندارد. مجموع این نشانهها حاکی از آن است که مبارزه، اگرچه زخمی و پراکنده، اما زنده است و زیر پوست جامعه جریان دارد؛ مبارزهای که میتواند با سازماندهی و پیوند این کانونها، بار دیگر به سطحی بالاتر ارتقا یابد.
سرکوب ۷ دی جامعه را در سوگ فرو برده است، اما این سوگ میتواند به خاکی حاصلخیز برای امید بدل شود. امیدی سازمانیافته، آگاه و ریشهدار. وظیفه ما این است که از دل اندوه و خشم، افق مبارزهای نو را ترسیم کنیم؛ مبارزهای که نه با حضور تودهای بیشکل، بلکه با حضور سازمانیافته کارگران، زحمتکشان، دانشجویان، زنان و دانشآموزان، به انقلابی برای کار، نان، آزادی و حکومت شورایی بدل شود.





نظرات شما