جنبش دانشجویی علیه نظم پساسرکوب

در دی‌ماه ۱۴۰۴، ایران وارد یکی از پرتلاطم‌ترین دوره‌های اعتراض اجتماعی در دهه‌های اخیر شد. اعتراض‌ها که در واکنش به بحران‌های عمیق اقتصادی آغاز شدند، به‌سرعت گسترش یافتند و توده‌های وسیعی از جامعه، از جمله دانشجویان، را درگیر کردند. اعتراضات دانشجویی در این مقطع با آن که در واکنش به وخامت معیشتی آغاز شدند، اما به‌تدریج به حامل مطالباتی سیاسی، ساختاری و فراگیرتر تحول یافتند و پرسش‌های بنیادینی را دربارهٔ کلیت نظام جمهوری اسلامی به میان کشیدند.

دانشجویان تقریباً هم‌زمان یا ظرف چند روز پس از آغاز اعتراضات سراسری به این موج پیوستند. در ۹ دی ۱۴۰۴، گزارش‌های متعددی از تجمع و حضور پررنگ دانشجویان در محوطه‌های دانشگاهی منتشر شد؛ از دانشگاه تهران و صنعتی امیرکبیر گرفته تا بهشتی، خواجه‌نصیرالدین طوسی، دانشگاه اصفهان و دانشگاه یزد. این حضور سریع نشان می‌داد که دانشگاه از همان ابتدا به یکی از فضاهای فعال اعتراض بدل شده است. در این تجمعات، هم شعارهایی علیه وخامت وضعیت اقتصادی شنیده می‌شد و هم شعارهایی که کلیت نظام سیاسی را هدف قرار می‌دادند و در مواردی مستقیماً رژیم و رهبری را نشانه می‌گرفتند.

اعتراضات دانشجویی زمستان ۱۴۰۴ را می‌توان در قالب دو فاز به‌هم‌پیوسته تحلیل کرد؛ فازهایی که نشان می‌دهند چگونه یک واکنش اجتماعی به بحران اقتصادی، در فاصله‌ای کوتاه به کنشی سیاسی و ساختارشکن تبدیل شد. در فاز نخست، مطالبات و شعارهای دانشجویان بازتاب مستقیم بحران عمیق اقتصادی بود که جرقهٔ اعتراضات را زده بود. شعارهایی چون «دانشجو بیدار است، از گرانی بیزار است»، «تورم، بیکاری، بلای جانِ دانشجو» و «دانشجو، کارگر، اتحاد اتحاد» نشان می‌داد که دانشجویان خود را نه به‌عنوان گروهی صرفاً صنفی، بلکه به‌مثابه بخشی از جامعهٔ تحت فشار اقتصادی تعریف می‌کنند. در این مرحله، جنبش دانشجویی بر هم‌سرنوشتی با دیگر اقشار معترض تأکید داشت و پیوند دانشگاه با مطالبات عمومی جامعه را برجسته می‌ساخت.

این وضعیت اما پایدار نماند. در روزهای بعد، زبان اعتراض به‌سرعت از چارچوب صرفاً اقتصادی عبور کرد و به مطالبات سیاسی گسترده‌تر پیوند خورد. شعارهایی نظیر «این همه سال جنایت، مرگ بر این ولایت»، «دشمن ما همین‌جاست، دروغ می‌گن آمریکاست» و «نه اصلاح، نه رفرم، پایانِ این نظام» بیانگر چرخشی روشن از نقد سیاست‌های اقتصادی به نفی کلیت ساخت قدرت جمهوری اسلامی بود. در این فاز، اعتراض دیگر معطوف به بهبود معیشت یا اصلاح سیاست‌ها نبود، بلکه نظم سیاسی موجود و منطق حاکم بر آن را مستقیماً هدف می‌گرفت. این چرخش، نقش دانشگاه را از بازتاب‌دهندهٔ بحران اقتصادی به یکی از کانون‌های اصلی سیاسی‌شدن سریع اعتراضات ارتقا داد.

در سطح کنش، دانشجویان هم در محوطه‌های دانشگاهی و هم در خیابان‌ها حضوری فعال داشتند و از طریق شبکه‌های ارتباطی رسمی و غیررسمی خود به گسترش اعتراضات کمک کردند. این نقش شبکه‌ای موجب شد اعتراضات از سطح مطالبات اقتصادی فراتر رود و به اعتراضی بنیادین علیه سرکوب آزادی‌های سیاسی، سرکوب ساختاری و ضرورت تغییر در ساخت قدرت گره بخورد. به این ترتیب، جنبش دانشجویی نه‌تنها یکی از مشارکت‌کنندگان در اعتراضات زمستان ۱۴۰۴ بود، بلکه به‌عنوان یکی از عوامل کلیدی در سیاسی‌شدن سریع آن‌ها و تعمیق محتوای اعتراضی‌شان عمل کرد.

این چرخش سریع از مطالبات اقتصادی به نفی سیاسی، بی‌پاسخ نماند و بلافاصله واکنش سخت دستگاه‌های امنیتی را برانگیخت. هم‌زمان با گسترش اعتراضات دانشجویی، گزارش‌هایی از بازداشت دانشجویان در شهرهای مختلف منتشر شد. به‌عنوان نمونه، در همان روزهای ابتدایی، دست‌کم پنج دانشجو در تهران بازداشت شدند؛ امری که نشان‌دهندهٔ حساسیت بالای حاکمیت نسبت به ورود دانشگاه به صحنهٔ اعتراض و تلاش برای مهار آن در نطفه بود.

این برخورد اولیه به‌سرعت به الگویی از سرکوب سازمان‌یافته بدل شد. بر اساس گزارش‌های نهادهای حقوق بشری مستقل، تا میانهٔ بهمن ۱۴۰۴ دست‌کم ۱۰۹ دانشجو به‌طور احرازشده بازداشت شده‌اند؛ رقمی که نشان می‌دهد سهم دانشجویان از بازداشت‌ها به‌مراتب فراتر از وزن عددی آنان در جامعه است. این بازداشت‌ها نه پراکنده و اتفاقی، بلکه واکنشی مستقیم به نقشی بود که دانشگاه در سیاسی‌کردن سریع اعتراضات ایفا می‌کرد. در مورد کشته‌شدگان و مفقودالاثرشدگان نیز، اگرچه حکومت و حتی نهادهای حقوق بشری به‌دلیل انسداد شدید اطلاعات از ارائهٔ آمار تفکیک‌شده خودداری می‌کنند، منابع دانشجویی مستقل از ده‌ها مورد کشته‌شدن یا ناپدیدشدن دانشجویان خبر داده‌اند که هویت آن‌ها به‌صورت موردی تأیید شده است.

شدت و تمرکز این سرکوب را باید در جایگاه خاص دانشگاه در ساختار اعتراضات فهمید. دانشگاه صرفاً یکی از فضاهای اجتماعی معترض نبود، بلکه نقشی پیونددهنده میان بحران اقتصادی و نفی رژیم حاکم ایفا می‌کرد. حضور دانشجویان باعث شد اعتراضات از سطح نارضایتی معیشتی فراتر رود و به بحران مشروعیت سیاسی گره بخورد. از همین‌رو، رژیم دانشگاه را نه به‌عنوان بازیگری حاشیه‌ای، بلکه به‌مثابه یک «ضریب خطر» در گسترش اعتراضات ارزیابی کرد. به‌بیان روشن، سرکوب نامتناسب جنبش دانشجویی تلاشی آگاهانه برای قطع پیوند میان دانشگاه و خیابان و جلوگیری از شکل‌گیری یک کانون پایدار مقاومت سیاسی بود. واکنش سریع و خشن دستگاه‌های امنیتی نشان می‌دهد که حاکمیت به‌درستی تشخیص داده بود که تداوم و تعمیق اعتراضات بدون مهار دانشگاه ممکن نیست. در این معنا، برخورد با دانشجویان نه صرفاً بخشی از سرکوب عمومی، بلکه اقدامی پیش‌دستانه برای جلوگیری از سیاسی‌شدن کامل بحران اجتماعی در زمستان ۱۴۰۴ به شمار می‌رفت.

با این حال، برای درک کامل جایگاه جنبش دانشجویی در اعتراضات زمستان ۱۴۰۴، صرف بازسازی رخدادها و شمارش بازداشت‌ها کافی نیست. آنچه اهمیت تعیین‌کننده دارد، تحول زبان اعتراض است؛ زیرا شعارها نشان می‌دهند معترضان چگونه مسئله را صورت‌بندی می‌کنند، چه مخاطبی را هدف می‌گیرند و افق کنش سیاسی را کجا می‌بینند. واکنش خشن رژیم به دانشگاه دقیقاً از همین‌جا قابل فهم می‌شود: دانشگاه نه فقط به‌خاطر حضور فیزیکی دانشجویان، بلکه به‌دلیل نقشی که در تغییر معنا و جهت اعتراضات ایفا می‌کند، به هدف سرکوب بدل شد.

از این‌رو، تحلیل تطبیقی شعارهای دوره‌های مختلف – از ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۸، از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴ – ابزاری است برای فهم این‌که چگونه اعتراضات از مطالبهٔ اصلاح به نفی نظم سیاسی و سپس به سیاستِ تداوم و ضدعادی‌سازی رسیده‌اند. هر دوره زبان خاص خود را برای مواجهه با قدرت تولید کرده و دانشگاه در این فرآیند همواره یکی از حساس‌ترین و خطرناک‌ترین میدان‌ها برای رژیم بوده است. تحول شعارهای اعتراضی در ایران طی دو دههٔ اخیر صرفاً تغییر واژگان یا لحن نیست، بلکه بازتاب تغییر کارکرد سیاسی اعتراض است. اگر شعارهای ۱۳۸۸ بر «حق» و امکان اصلاح درون‌سیستمی متمرکز بودند و شعارهای ۱۳۹۸ به نفی کامل و بی‌واسطهٔ نظم سیاسی رسیدند، جنبش ۱۴۰۱ نقطهٔ گسست مهم‌تری را رقم زد: انتقال سیاست از نهادها و مطالبات رسمی به سطح زندگی روزمره. شعار «زن، زندگی، آزادی» در این معنا نه صرفاً یک مطالبه، بلکه بیانگر این گزاره بود که مسئلهٔ اصلی دیگر «سهم از قدرت» نیست، بلکه امکان زیستن انسانی تحت یک رژیم دینی سرکوبگر است.

این جابه‌جایی معنایی، اثرات عمیق و ماندگاری بر جای گذاشت. گسترش و استمرار بی‌حجابی زنان در فضای عمومی پس از سرکوب جنبش ۱۴۰۱ – نه نتیجهٔ تغییر قانون و نه محصول عقب‌نشینی رسمی رژیم – نشانهٔ ناتوانی آن در اجرای سراسری و روزمرهٔ یکی از ستون‌های نظم ایدئولوژیک خود بود. از این منظر، ۱۴۰۱ هژمونی اخلاقی رژیم را شکست و نشان داد که قدرت، حتی با اتکای گسترده به زور، الزاماً قادر به بازتولید هنجارهای خود نیست. با این حال، زبان اعتراضی ۱۴۰۱ که بر بدن، نافرمانی علنی و زیست فردی استوار بود، در سطح کنش سیاسی با محدودیت‌هایی روبه‌رو شد. این شعارها هرچند از نظر معنایی رادیکال بودند، اما به ابزارهای تداوم و فشار نهادی بدل نشدند؛ کنش‌ها پرهزینه، فردی و به‌شدت در معرض سرکوب مستقیم بودند و امکان انباشت تدریجی قدرت یا تقسیم هزینه را فراهم نمی‌کردند. به همین دلیل، جنبش ۱۴۰۱ توانست نظم هنجاری را مختل کند، اما نتوانست توازن قوا را به‌طور پایدار تغییر دهد.

تحرکات ۱۴۰۴ را باید در امتداد این تجربه‌ها و در متن تغییر کارکرد زبان شعارها فهمید؛ تغییری که مستقیماً محصول سرکوب، بن‌بست اقتصادی و تشدید شکاف‌های طبقاتی است. در مرحلهٔ پساسرکوب، شعارهای دانشجویی از زبان انفجار خیابانی به زبان امتناع از پذیرش و فراموشی تغییر کرده‌اند؛ زبانی که مأموریتش نه تولید هیجان لحظه‌ای، بلکه مختل‌کردن بازتولید نظم طبقاتی و جلوگیری از عادی‌سازی جنایتی است که برای حفظ مناسبات قدرت و ثروت اعمال شده است. این زبان نه به سیاست زیست‌روزمره و حریم خصوصیِ معترضانهٔ ۱۴۰۱ بازمی‌گردد و نه به نفی انفجاری ۱۳۹۸، بلکه مستقیماً علیه بازگشت جامعه به «نظم عادیِ فقر، سرکوب و وابستگی» موضع می‌گیرد.

در این چارچوب، مطالبات دانشجویان – از بحران معیشت، خصوصی‌سازی آموزش و بیکاری ساختاری تا نفی کلیت ساخت قدرت – به‌روشنی با مسئلهٔ طبقه گره خورده است. اعتراض جنبش دانشجویی می‌کوشد شکاف با نظم حاکم را زنده نگه دارد، نه آن را با آلترناتیوهای وارداتی، نخبگانی یا وابسته به بلوک‌های قدرت خارجی پُر کند. از همین‌رو، غیبت شعارهای معنادار در حمایت از سلطنت‌طلبان تصادفی نیست؛ این پروژه‌ها، حتی اگر در حاشیه تبلیغ شوند، نه بازتولید می‌شوند، نه هژمونیک می‌گردند و نه به زبان اعتراض دانشجویی راه می‌یابند، زیرا از دل منافع طبقاتی فرودستان و زحمتکشان برنخاسته‌اند و پاسخی به مسئلهٔ نان، کار و آزادی نمی‌دهند. این غیبت، خود یک انتخاب سیاسی آگاهانه است: رد هم‌زمان استبداد داخلی و آلترناتیوهای امپریالیستی، و تأکید بر تداوم مبارزه‌ای ریشه‌دار در تضادهای طبقاتی، نابرابری ساختاری و مقاومت اجتماعی از پایین.

در چنین بستری، دانشگاه در ۱۴۰۴ نقشی تازه ایفا می‌کند. برخلاف ۱۳۸۸ که خود را پیشاهنگ اصلاح می‌دید یا ۱۴۰۱ که یکی از میدان‌های اصلی انفجار اجتماعی بود، دانشگاه در این دوره به مانعی فعال در برابر تثبیت وضعیت پساسرکوب بدل می‌شود. بر پایهٔ گزارش‌های منتشرشده در شبکه‌های مستقل دانشجویی، اطلاعیه‌های شوراهای صنفی و روایت‌های میدانی منتشرشده در رسانه‌های حقوق بشری، از دی‌ماه ۱۴۰۴ اشکال متنوعی از تحریم کلاس و امتحان، تحصن‌های مقطعی در دانشکده‌ها، تجمع‌های اعتراضی محدود و یادبودهای دانشجویی برای کشته‌شدگان و بازداشت‌شدگان در دانشگاه‌هایی چون تهران، صنعتی امیرکبیر، شهید بهشتی، علامه طباطبایی، خواجه‌نصیر، اصفهان، شیراز، تبریز و یزد شکل گرفته است. در بسیاری از این گزارش‌ها، بر «امتناع از بازگشت به وضعیت عادی» و «نپذیرفتن اعلام پایان بحران» تأکید شده است؛ امتناعی که نه در قالب فراخوان‌های سراسری علنی، بلکه به‌صورت کنش‌های پراکنده، تکرارشونده و موضعی بازتولید شده است.

کنش‌هایی چون تحریم کلاس و امتحان، تحصن‌های کوتاه‌مدت و یادآوری مداوم سرکوب – هرچند پراکنده و فاقد سازمان‌یابی علنی – کارکرد سیاسی روشنی دارند: جلوگیری از آن‌که رژیم بتواند پایان بحران را اعلام و نظم پساسرکوب را تثبیت کند. هم‌زمان، گزارش‌های منتشرشده از احضار، بازداشت و صدور احکام انضباطی و قضایی علیه دانشجویان معترض در همین دوره نشان می‌دهد که فقدان سازمان‌یابی آشکار را نباید صرفاً به ضعف یا عقب‌نشینی تقلیل داد، بلکه باید آن را نتیجهٔ سرکوب پیش‌دستانه و تجربهٔ تاریخیِ هزینه‌های سنگین سازمان‌یابی علنی در دانشگاه دانست. در چنین شرایطی، دانشگاه به محل «تعلیق شکست» بدل می‌شود: نه پیروزی، نه بازگشت به وضعیت پیشین و نه فراموشی؛ تعلیقی شکننده اما معنادار که خود نشانه‌ای از تداوم بحران سیاسی و ناتوانی حاکمیت در تثبیت «وضعیت عادی» است.

این تغییر کارکرد دانشگاه و زبان شعارها، پرسش مهم‌تری را پیش می‌کشد: آیا امتناع و ضدعادی‌سازی می‌تواند در غیاب سازمان‌یابی و پیوند با سایر نیروهای اجتماعی به فشار مؤثر و پایدار بدل شود، یا خود در معرض فرسایش تدریجی قرار دارد؟ پاسخ روشن است: امتناع و ضدعادی‌سازی به‌تنهایی قادر به اعمال فشار پایدار نیستند، اما بدون آن‌ها نیز هیچ سازمان‌یابی مؤثری در شرایط سرکوب ممکن نمی‌شود. نقش دانشگاه در وضعیت کنونی نه تولید قدرت جایگزین، بلکه جلوگیری از تثبیت نظم پساسرکوب و زنده نگه‌داشتن زبان بحران است؛ نقشی که اگر به پیوند با اعتصاب‌های کارگری و کنش‌های سازمان‌یافتهٔ نیروهای اجتماعی خارج از دانشگاه منجر نشود، در بلندمدت فرسوده خواهد شد. در عین حال، همین کنش دانشجویی در امتناع از پذیرش جنایت شرط امکان شکل‌گیری چنین پیوندهایی است. از این‌رو، مسئلهٔ اصلی نه انتخاب میان امتناع یا سازمان‌یابی، بلکه حرکت آگاهانه به‌سوی شکل‌هایی از سازمان‌یابی – هرچند حداقلی، غیرعلنی و منعطف – و ایجاد پیوندهای پایدار میان جنبش دانشجویی و دیگر جنبش‌های اجتماعی است؛ زیرا بدون این اتصال، نه فشار مؤثر شکل می‌گیرد و نه افق دگرگونی واقعی گشوده می‌شود.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۷ در فرمت پی دی اف:

POST A COMMENT.