«دویست نیمکت خالی و هزاران چشم گریان»

کشتاری که در دیماه ۱۴۰۴ اتفاق افتاد، به لحاظ عمق فاجعه و گستردگی آن، در تاریخ صدسالۀ ایران بی‌سابقه بوده است. جنایتی هولناک که بزرگی فاجعه‌اش تنها با تجاوز و کشتار و  لشکرکشی‌های اسکندر مقدونی و  چنگیزخان مغول قابل قیاس است. فاجعه‌ای دردناک که با گذشت هر روز ابعاد وسیعتری از زوایای پنهان آن در اینجا و آنجا بازتاب می‌یابد. درج اسامی ۲۰۰ دانش‌آموز جانباخته دیماه امسال در کانال تلگرامی «شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران» تنها گوشۀ کوچکی از ابعاد جنایت اخیر جمهوری اسلامی را به نمایش گذاشته است. یادآوری این تعداد از دانش‌آموزان کشتار شده، صرفاً اعلام یک خبر نیست، تنها انتشار ۲۰۰ نام نیست. بلکه فریاد بلند یک درد مشترک است. بیان وقوع یک جنایت هولناک است. ستاندن جان ۲۰۰ تن از کودکان ایران است. خالی شدن ۲۰۰ نیمکت از دانش‌‌آموزانی است که تنها طی سه روز توسط مزدوران جمهوری اسلامی کشتار شدند. درج این خبر، روایت کشتار ۲۰۰ جانِ پرپر شده و هزاران چشم گریان است. صحبت از قتل‌عام  صدها دانش‌آموز طی چند روز ا‌ست. دانش‌آموزانی که در همین نظام نکبت اسلامی تربیت شده‌اند، در کلاس‌های درس همین نظام ولایی بزرگ شده‌اند، پرورش یافته‌اند، آموزش دیده‌اند، اما درس زندگی، درس مقاومت و پایداری را نه در سیطره آموزش‌های ارتجاعی نظام، که با نشستن بر سر سفره‌های خالی‌شان‌، با دیدن گرانی و فقر، بی‌آیندگی و پرتاب شدن همکلاسی‌هایشان به صف کودکان کار و خیابانی آموخته‌اند. دانش‌آموزانی که با دیدن انبوه جنایات جمهوری اسلامی، دیدن فساد و ناکارآمدی و ورشکستگی نظام به مبارزه با ستمگران حاکم بپا خاسته‌اند. همان دانش‌آموزانی که سال‌ها در کلاس‌های ایدئولوژیک همین نظام فاسد اسلامی نشسته‌اند؛ درس خوانده‌اند، سال‌های متمادی آموزه‌های معلمان امور تربیتی را به اجبار تکرار کرده‌اند، اما اکنون  برای دست‌یابی به آموزش رایگان، رهایی از فقر و فلاکت، پرتاب نشدن به صف کودکان زباله گرد و برخورداری از یک نظام آموزشی مناسب به تظاهرات خیابانی علیه حاکمان اسلامی روی آورده‌اند. به مبارزه با حاکمان مستبدی برخاسته‌اند که زندگی را از پدران و مادران‌شان دریغ کرده‌اند. انواع تبعیضات جنسیتی را بر خواهران و مادرانشان تحمیل کرده‌اند. آینده‌شان را دزدیده، شادی‌شان را ربوده و امیدشان را به یغما برده‌اند. اما پاسخ آدمکُشان رژیم به صدای اعتراض‌شان ، تنها گلوله بوده است و آتش و سرب. سیاستی که طی ۴۷ سال بی‌وقفه دنبال شده است.

ارتجاع حاکم بر ایران ۴۷ سال است با پشته ساختن از کشته‌های انسانی به حیات خود ادامه داده و اکنون نیز تنها راه بقاء خود را به ادامه سرکوب و کشتار گره زده است. چهل و هفت سال است که این رژیم با قتل‌عام وسیع توده‌های مردم ایران، «ارزان سازی جان» را پیشه کرده است. چهل و هفت سال است که نام جمهوری اسلامی با ننگ زندان و شکنجه و اعدام عجین شده است؛ اما اینبار با دریای خونی که به‌راه انداخت، این نام ننگین بسی فراتر از سال‌های سپری شده به ننگ آلوده شد. ۴۷ سال است که مرگ، کسب و کار حاکمان اسلامی است؛ اما آدمکُشان رژیم با کشتاری که در دیماه به راه انداختند، بیش از هر زمان دیگری به کسب و کار خود رونق بخشیده‌اند. در تمامی این دوره‌های سپری شده، فاجعۀ کشتار سال‌های نخست دهۀ شصت، همیشه ترازویی برای سنجش ابعاد جنایات رژیم در ادوار مختلف بود؛ اما با قتل‌عام صورت گرفته، اکنون ترازوی دیگری برای سنجش میزان توحش، بربریت و وحشی‌گری‌های رژیم در مقابل توده‌های مردم ایران گذاشته شده است. اگر قتل‌عام بیش از ۵ هزار زندانی سیاسی در مرداد و شهریور ۱۳۶۷، خانواده‌های داغدار و توده‌های مردم ایران را در بهتی عظیم فرو برد؛ بهتی که سال‌های سال آنان را به سوگ نشاند؛ کشتار دیماه امسال که تنها در یک بازۀ زمانی ۷۲ ساعته رخ داد، آنچنان عمیق وغیرقابل تصور بود، که در گستره‌ای بسیار وسیعتر از همۀ جنایات تاکنونی رژیم  توده‌های مردم ایران  را سوگوار کرد.

در سال‌های نخست دهۀ ۶۰ بسیاری از کودکان ۱۲ تا ۱۵ سال، دستگیر و بعضاً به جوخه‌های مرگ سپرده شدند. کشتار کودکان، در جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» شکل عریان‌تری به خود گرفت. در اعتراضات خیابانی ۱۴۰۱، دست‌کم ۵۶ کودک و دانش‌آموز با گلوله‌‌های مزدوران رژیم جان باختند؛ صدها دانش‌آموز دیگر دستگیر و راهی زندان شدند، تعداد زیادی از همین دانش‌آموزان دستگیر شده‌ در اقدامی پلشت و ظالمانه به مراکز روان‌درمانی  و بازپروری کودکان انتقال یافتند. کیان پیر فلک دانش‌آموز ۹ ساله، نیکا شاکرمی ۱۷ ساله، سارینا اسماعیل‌زاده ۱۶ ساله و سیاوش محمودی ۱۷ ساله، از جمله نام‌ آشناترین دانش‌آموزان جانباخته در جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» بودند. کشتار دانش‌آموزان اما ادامه یافت. کشتار آنان در دیماه ۱۴۰۴، آنچنان گسترده، بی‌رحمانه و خارج از عرف قوانین داخلی و بین‌المللیِ مربوط به حقوق کودکان بود، که نه فقط خانواده‌ها را در شوک و التهاب و ناباوری فرو برد، که فراتر از خانواده‌ها، کل جامعه، نهادهای حقوق بشری، سازمان‌های بین‌المللی فعال در حمایت، ترویج و بهبود حقوق کودکان را نیز در وضعیتی بهت‌آور و باور‌نکردنی قرار داد.

ابعاد این بهت و ناباوری و خشم برآمده از کشتار صدها کودک و دانش‌آموز بیش از هر جایی در کانال «شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران» بازتاب یافته است. این شورا، ابتدا در روز چهارشنبه ۱۵ بهمن در کانال تلگرامی خود اسامی ۱۵۰ دانش‌آموز جان‌باخته را منتشر کرد که این اسامی تا روز یکشنبه ۱۹ بهمن به ۲۰۰ تن رسیده  است. این شورا در گرامی‌داشت یاد و خاطره این تعداد از دانش‌آموزان جان‌باخته نوشت: «این فهرست شامل اسامی دانش‌آموزانی‌ست که جانشان در نتیجۀ خشونت و سرکوب ساختاری گرفته شده است؛ کودکان و نوجوانانی که باید در کلاس درس می‌بودند، نه در آمار مرگ. ثبت و انتشار این نام‌ها، نه صرفاً یادآوری یک فاجعه، بلکه تأکیدی است بر حق زندگی، حق آموزش و حق آینده؛ حقوقی که به‌طور سیستماتیک از آنان ربوده شد». مرگ این کودکان، نتیجۀ مستقیم مجموعه‌ای از سیاست‌های تاکنونی جمهوری اسلامی است. مجموعه اقدامات برگزیده‌ای از «سیاست سرکوب، ارزان سازی جان، به گلوله بستن رؤیاها و حذف کودک از معادلۀ آینده … خون کودکان بی‌گناه، خون کودکان از دست رفته با خاطره‌ای که خاموش نمی‌شود». چرا که «هر نیمکت خالی، فریاد خاموش نسلی‌ست که با تیر و وحشت از حق زندگی و آموزش محروم شده و  یادآور نسلی‌ست که با خشونت، آینده‌اش ربوده شد». این جان‌های از دست رفته «عدد» نیستند، «آمار» نیستند، بلکه سندی از اعمال خشونتی سیستماتیک‌اند که بر زندگی و حق یادگیری کودکان تحمیل شده است.

«شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران»، هدف از انتشار این نام‌ها را نه «اشک لحظه‌ای»، بلکه جلوگیری از تکرار و عادی شدن قتل کودکان عنوان کرده‌است؛ برای آنکه همانند کشتار تابستان ۶۷ دیگر هیچ‌کس و هیچ همسایه‌ای نتواند بگوید، «نمی‌دانستیم». یا کسی ما را از عمق فاجعه «باخبر» نکرد. برای آنکه آموزش نسبت به «سیاست مرگ» بی‌طرف نماند. برای آنکه با «قتل ساختاری کودکان» یادآوری کنیم: «تا زمانی که این نیمکت‌ها خالی‌اند، هیچ آینده‌ای مشروع نیست». تا بگوییم: «این فهرست آرشیو مرگ نیست؛ کیفرخواستی‌ست علیه سیستمی که کودک را نه صاحب زندگی، که مانعی برای بقای خود می‌بیند. این‌ها کودک بودند؛ زندگی داشتند، شیطتنت داشتند». اکنون هرنام، یک «کاشکی» با خودش دارد: کاش زنده بود؛ کاش مدرسه‌اش هنوز منتظرش بود؛ کاش مادری مجبور نبود نام فرزندش را در فهرست بخواند. اما دست‌هایی تصمیم گرفتند که زندگی‌شان قابل حذف است… دوصد جان از ما گرفته شد؛ با گلوله، با فقر و با سرکوب. در امتداد یک منطق واحد؛ همان منطقی که آموزش را ناامن کرد، خیابان را به میدان تیر بدل ساخت و کودکی را جرم‌انگاری کرد. و پس از مرگشان هم دست برنداشتند: نام‌ها را ممنوع کردند، خاکسپاری ها را بی صدا پیش بردند، و حقیقت را انکار کردند».

انتشار اسامی ۲۰۰ دانش‌آموز جانباخته که چه بسا در روزهای آینده بازهم  بیشتر شوند؛ جدای از عمق فاجعه و کشتاری که در جنبش اخیر صورت گرفته است، نشان از فراگیر بودن بحران‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ناعلاج موجود در جامعه است. نشان از ورشکستگی حاکمیتی‌ست که به پایان عمر خود نزدیک شده است. بیانگر فروپاشی نظامی‌ست که کشتار را یگانه راه بقای خود می‌داند. نشان از تعمیق بحران‌هایی‌ست که ضرورت براندازی اجمهوری اسلامی و ضرورت تغییرات ریشه‌ای و ساختاری را به تمام سطوح جامعه کشانده است. تداوم این بحران انقلابی همراه با ورشکستگی و ناکارآمدی هیئت حاکمه در ادارۀ کشور، آنچنان ضرورت یک انقلاب اجتماعی را به کل جامعه سرایت داده است که حتا دانش‌آموزان نیز در گستره‌ای وسیع به مبارزه با عاملان وضع موجود روی آورده‌اند. دانش‌آموزانی که در همین نظام متولد شده‌اند، در دبستان و دبیرستان‌های همین نظام تبهکار و با تبلیغات اسلامی آنان پا گرفته‌اند. اما دیدن واقعیات‌های عریان جامعه و ستمی که در این سال های سپری شده بر این دانش‌آموزان رفته است، آنان را در مسیری خلاف آموزه‌های جمهوری اسلامی، خلاف موجودیت ارتجاع حاکم هدایت کرده است. فراموش نکنیم، این دانش‌آموزان بزرگ شده در نظام جمهوری اسلامی، تبعیض و بی عدالتی را نه در کتاب‌های درسی این رژیم که در کشاکش زندگی و تجارب شخصی‌شان ادراک کرده‌اند. فساد و رانت‌خواری را نه در یاوه‌گویی‌های معلمان وابسته به رژیم، که در مقایسه با رفتار و گفتار متناقض و ریاکارانۀ دست‌اندر‌کاران آموزش و پرورش و مجموعه مسئولان ریز و درشت نظام به عینه تجربه کرده‌اند. بی‌آیندگی خودشان را در وجود خواهران و برادران بزرگترشان دیده‌اند. فقر و نداری را در خالی شدن سفره‌ها‌یشان تجربه کرده‌اند.  اینان، همان دانش‌آموزانی هستند که هر سال اول مهر وقتی به مدرسه باز ‌گشته‌اند، با صندلی خالی همکلاسی‌های سابق‌شان مواجه ‌شده‌اند. همکلاسی‌هایی که برای تأمین معاش خود و خانواده‌شان، کلاس درس را رها کرده به جرگۀ کودکان کار پیوسته‌اند. به گروه‌های زباله‌گرد اضافه شده‌اند. در خیابان و چهارراه‌ها به گلفروشی و تمیز کردن ماشین‌ها مشغول بوده‌اند.

فراموش نکنیم آن ۵۶ کودک و دانش‌آموزی که در جنبش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» کشتار شدند، و ۲۰۰ دانش‌آموزی که در دیماه ۱۴۰۴ با رگبار گلوله‌های آدمکُشان جمهوری اسلامی در کف خیابان‌ها پرپر شدند، جملگی در زمرۀ آن دسته از دانش‌آموزانی هستند که مزدوران رژیم آنان را در کف خیابان‌ها به رگبار بسته‌اند. اما در کنار این حجم از کشتار کودکان و دانش‌آموزان معترض، ما با انبوه کودکان و دانش‌آموزانی مواجه‌ایم که هر ساله با مرگ‌های خاموش و تدریجی دست به گریبانند.

روایت کشتار فجیع این تعداد از دانش‌آموزان، همراه با روایت مرگ‌های تدریجی هزاران کودک دیگر، قَصۀ پُر درد هزاران امید پرپر شده در جای‌جای ایران است. روایت صدها هزار کودک بازمانده از تحصیل است، روایت دردناک کودکانِ کار، کودکانِ خیابانی، کودکانِ بازمانده از بازی‌های کودکانه، و روایت میلیون‌ها کودکی‌ست که زندگی‌شان در ناامنی اقتصادی و اجتماعی حاکم بر جامعه به تباهی رفته است. روایت بی‌پایان تجربه‌های سراسر اندوه‌بار کودکانی‌ست، که بی‌پناه در خیابان‌ها رها شده‌اند. تکرار روایت کودکان و دخترانِ پرپر شده‌ای‌ست که جمهوری اسلامی طی سالیان متمادی مرگ‌هایی خاموش و بی‌صدا را  برایشان رقم زده است. روایتی دردمندانه، که تلخی ماندگارش، گلو را می سوزاند، درد را در رگان آدمی می‌نشاند و حسرت را در استخوان جاری می‌سازد. آنچنان دردی که چون اخگری سوزان بر تن و جان آدمی شعله می‌کشد. آری، قصه دردمندانه کودک – دخترانی که روایت چندین و چند سالۀ تجاوز و مرگ‌های تدریجی‌شان در کوچه پس کوچه‌های شهر همراه با مانده‌گاری زخم خون‌چکان حاصل از کشتار «دویست جان شیرین، دویست نیمکت خالی و هزاران چشم گریان»، تا زمانی که این نیمکت‌ها خالی‌اند، به کابوسی ماندگار برای جامعه و خانواده‌های‌شان تبدیل شده است. روایت این تعداد از دانش آموزان کشته شده، روایت چشم‌های پُر آبی‌ست که به این کلاس‌های خالی می‌نگرند: کلاس‌هایی که دیگر مثل قبل نیستند. نیمکت‌های خالی فقط نشانۀ غیبت نیستند؛ بلکه یاد‌آور سیاستی‌اند که کودک را از کلاس، به گورستان فرستاد. کلاس‌هایی که دانش‌آموزان‌شان نام دوستان کشته‌شده‌شان را می‌دانند و معلمانی که دیگر فقط درس نمی‌دهند، بلکه شاهد و همراه این داد‌خواهی‌اند.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۷ در فرمت پی دی اف:

POST A COMMENT.