گزارشی از وقایع ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه در اردبیل

اعتراضاتی که از بازار تهران توسط بازاریان در هفتم دی‌ماه شروع‌شده بود در روزهای بعد موجب خیزش مردمان شهرهای دیگر گردید. هر روز در فضای مجازی شاهد تظاهرات و اعتراضات در شهرهای غیر آذربایجانی بودم. تصاویر و ویدئوهایی که از شجاعت و دلاوری توده‌های مردم در شهرهایی چون همدان، تهران، ایذه و لردگان به چشم می‌خورد در سکوت کامل مردم آذربایجان حس دوگانه‌ای در وجودم شعله‌ور می‌ساخت. ازیک‌طرف شوق و امید در قلبم روشن می‌کرد ولی از طرف دیگر حسی شبیه حس کسی که از قافله عقب‌افتاده است خفه‌ام می‌نمود.

با افرادی که از سالیان پیش آشنایی پیداکرده بودم تماس پیدا کردم و نظرشان را در مورد اتفاقات جاری در ایران و دلایل سکوت آذربایجان جویا شدم. هر کدام دلایلی مطرح می‌کردند که بسیار نزدیک به هم بود که من نیز با بعضی‌هایشان موافق بودم. برای من که ده سال اخیر زندگی‌ام را با وسواس خاصی و در حد توان برای کسب آگاهی و نیز آگاهی دهی و گاه مبارزه علیه کلیت نظم حاکم بر ایران گذرانده‌ام تقریباً تمام‌کارهای روزمره‌ام تعطیل‌شده بود. با همسرم شقایق ساعت‌ها صحبت می‌کردیم و در صدد آن بودیم که در حد توانمان آمادگی‌های لازم برای حضور فعال در اعتراضات احتمالی آینده در اردبیل را داشته باشیم. علی‌رغم اینکه شقایق به سبب حمایت و اعلام همدردی‌اش در صفحهٔ اینیستگرام خود با مردمان معترض شهرهای دیگر در روزهای هفتم و هشتم دی‌ماه، توسط اطلاعات سپاه شهرستان اردبیل طی تماس‌های تلفنی اخطار دریافت کرده و یک‌بار نیز برای دادن توضیحات به اطلاعات سپاه رفته بود، سعی بر آن داشت که بااحتیاط و دقت هرچه بیشتر در اصول مخفی‌کاری با دوستان نزدیکش ارتباط پیدا بکند و آن‌ها را نیز به نحوی در حالت آماده‌باش قرار بدهد. در روز نهم دی‌ماه من با چند نفر از دوستان قرار ملاقات گذاشتم و برای مشورت با بابک که سال‌های سال در جهت آگاهی دهی طبقاتی و اجتماعی نمودن سوسیالیسم زحمت‌کشیده است به دیدارش رفتم. بدون مقدمه به آقا بابک گفتم: اردبیل و دیگر شهرهای آذربایجان در سکوت کامل است اما در شهرهای دیگر سه روز متوالی است که مردم به خیابان‌ها آمده‌اند، ما باید چه‌کار بکنیم؟ وظیفهٔ ما چیست؟

بابک گفت: نظر خودت چیه؟

گفتم: شکی نیست که برخی از مبارزان آذربایجان به‌وسیلهٔ اندیشهٔ ارتجاعی ناسیونالیسم مسخ‌شده‌اند و از طرف دیگر نفرتی که از پهلوی به دلایل مختلف دارند اجازه نخواهد داد که وارد صحنهٔ اعتراضات گردند. و نیز آن‌ها تا حد توان در جامعهٔ آذربایجان اشاعه کنندهٔ بی‌طرفی و مبلغ پاسیفیسم خواهند شد. اما ما تجربهٔ جنبش زن زندگی آزادی را در سه سال پیش داریم که نشان می‌دهد علی‌رغم اینکه در اردبیل چند تن از پیشرو و لیدرهای جریان ناسیونالیسم علناً اعلام نمودند جنبش ژینا، مسئلهٔ ما نیست و به‌کلی به ما مربوط نمی‌شود، مردم اردبیل به خیابان‌ها آمدند و با سر دادن شعار زن زندگی آزادی نشان دادند که ناسیونالیسم به‌صورت مطلق بر مردم اردبیل هژمونی ندارد. حال نیز من معتقدم بایستی با دوستانمان در ارتباط باشیم و سعی نماییم هرچه بیشتر آمادگی‌های لازمه برای حضور در خیابان را به دست بیاوریم. آقا بابک ضمن تأکید مؤکد بر رعایت اصول مخفی‌کاری و کنترل احساسات و پرهیز کامل از هیجانی شدن گفت من معتقدم بایستی با دقت وضعیت جنبش تازه برپاشده را بررسی بکنیم، تو با کسانی که تا امروز ارتباط گرفته‌ای هماهنگ باش، من هم با آقای مسگر و چند تن دیگر صحبت می‌کنم. اگر آقای مسگر با ما همکاری بکند تعداد نفراتمان به‌مراتب بیشتر خواهد شد، این‌گونه می‌توانیم در صورت وقوع تظاهراتی در خیابان‌های اردبیل شعارها را در دست خود بگیریم و به آن رنگ و بوی سوسیالیستی بدهیم

آقای مسگر علی‌رغم اینکه گرایش ناسیونالیستی دارد اما خودش را سوسیالیست می‌داند و خود را به مواضع ما نزدیک می‌داند.

شب آن روز به دیدار آقا رحیم یکی از رفقای چپمان رفتم. آقا رحیم نیز مانند بابک معتقد بود بایستی وضعیت جنبش را در روزهای آینده دنبال بکنیم و بی‌گدار به آب نزنیم.

گفتم: ما باید یک سری تراکت و اعلامیه و اسپری آماده بکنیم رحیم گفت: به‌اندازه‌ای داریم و اگر نیاز باشد جور کردنشان کار سختی نیست.

فردای آن روز آقای مسگر پیش بابک رفته بود و اعلام آمادگی کرده بود که مشارکت داشته باشد. پیشنهاد بابک صرفاً برای سنجش افراد یک یا در صورت نیاز دو بار پیاده‌روی سکوت بود که مسگر پذیرفته بود. مسگر حتی پذیرفته بود که شعار اصلی در خیابان، شعار “کار، نان، آزادی، حکومت شورایی ” باشد. اما به یک شرط که شعار به تورکی ترجمه شود.

به بابک گفتم می‌دانستم که چنین حرفی زده خواهد شد به خاطر آن در ذهن خودم شعار کار نان آزادی حکومت شورایی را به “آیش، چوره ک، آزادلیغ شورایی بئر حکومت” تغییر داده‌ام. مشکلی ندارد شعار به فارسی باشد یا تورکی آنچه مهم است ماهیت شعار است.

تقریباً هر روز با یک یا چند نفر دیدار می‌کردم، هدف پیاده‌روی سکوت بود. اما روز ۱۷ دی اطلاع پیدا کردیم که رضا پهلوی برای کل ایران فراخوان داده است. در شب ۱۷ دی باقر به من زنگ زد و سپس به خانهٔ ما آمد. عصبانی به نظر می‌رسید. باقر گفت: فردا چیکار می‌کنی؟

گفتم: فراخوان برا پهلویه و ما هم آمادگی لازم رو نداریم گفت: ولی من میرم، یعنی اومدم باهات همفکری بکنم گفتم: من نمیرم، چون آمادگی نداریم

گفت: منتظر فراخوان کی باید باشیم ما؟

گفتم: ما خودمون چمونه؟ میتونیم خودمون بدون فراخوان کارایی بکنیم.

من به باقر اعتماد نداشتم به خاطر همون گفتم نمیرم و تو هم نرو. پدرت مجاهد بود تو میخوای بری زیر پرچم پهلوی؟

گفت: ببین حمید، من خسته شدم، شب و روز کار می‌کنم تهش هیچی نمیشم. تا خرخره بدهکارم. بابا تراکتور اندازهٔ من کار نمیکنه، من فردا میرم فقط داد بزنم، کشته بشمم مهم نیست دیگه. زندگی رو نمیتونم تحمل بکنم.

صبح زود رفتم پیش بابک، گفتم فکر کنم پیاده‌روی سکوت ما از موضوعیت خارج بشه امروز. پیرمرد به هم نگاه کرد و بعد گفت: منم چنین فکری می‌کنم ما نتونسته بودیم هماهنگ بشیم، نتونسته بودیم آماده بشیم. با کسایی که قرار بود پیاده‌روی سکوت برپا بکنیم. میدونستم نمی‌شد هماهنگ شد و وارد تظاهرات شد. بعدازظهر شقایق گفت من با چند تا از دخترا حتماً میرم.

گفتم مواظب باش، وضع ریه هات هم خوب نیست، اشک‌آور برات حکم سم رو داره.

به رسول زنگ زدم، رسول تو جنبش ژینا خودشو ثابت کرده بود. هماهنگ شدیم و تو یه مسیری سوارش کردم، بعد رفتم دنبال مهدی. اونا هم میدونستن پهلوی فراخوان داده، گفتم یه دوری تو شهر بزنیم ببینیم چه خبره، گفتن فکر نمی‌کنیم تو اردبیل اتفاقی بیفته. ماشینمو تو یکی از خیابونا پارک کردم و گفتم بریم یکم پیاده‌روی بکنیم.

ساعت تقریباً پنج عصر بود، رسیدیم به پل ایستگاه سرعین. پیچیدیم طرف شریعتی. یکم که رفتیم جلو، دیدیم تقریباً دویست‌نفری که بیشترشون دختر بودن خیابون رو بستن و شعار میدن” این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده” میتونم بگم میانگین سنی اون دویست نفر ۱۶ یا ۱۷ می‌شد. اونا به راننده‌ها می‌گفتن ماشیناتون رو خاموش کنین و بیاین پایین، عده‌ای تو پیاده‌رو وایساده بودن برای تماشا، خیابون ترافیک بود، همه بوق می‌زدن، اونا با بوق زدن از اعتراض‌کننده‌ها حمایت می‌کردن. ده دقیقه‌ای شلوغی ادامه داشت که موتورسوارهای یگان ویژه به اعتراض‌کننده‌ها حمله‌ور شدند و با ضربات باتوم همشون رو متفرق کردن. رسول گفت: ما باید همین‌الان ازاینجا بریم. گفتم: همین‌جا میمونیم، حداقل فضا را پر بکنیم. مهدی هم گفت: منم میگم بریم. اعتراضی نکردم، برگشتیم و سوار ماشین شدیم، رسول گفت:

حمید تو میخوای منو هدر بدی؟ بابا من واسه بچه بازیا حوصله ندارم، دست من باید اسلحه باشه، اونم نه الان به وقتش. هیچی نگفتم، اول رسول رو رسوندم خونه شون. بعد مهدی که گرایش کاملاً چپ داره گفت: حمید جامعه ناآگاهه، من زمانی میام تو خیابون که جامعه برای سوسیالیسم بجنگه نه برای رضا پهلوی. من برم خیابون با این مردم دقیقاً به چی می‌رسم؟ این اعتراضات به هیچ جا نمیرسه، نتیجه‌ای نداره. چیزی نگفتم، مهدی رو هم رسوندم خونشون و رفتم تو خیابون، فکر می‌کردم قصه تموم شده و کل مردمی که برای اعتراض اومده بودن بیرون، همون دویست تا نوجوان بودند که پلیس متفرقشون کرد. از خیابون لاله اومدم، چهارراه ججین و بعد رفتم به طرف یحیوی، همه جا پره نیروی سرکوب بود. دیدم یه دستهٔ ۱۲ نفری کنار قبرستان ججین، که لباس پاسدارا تنشون بود درحالی‌که باتوم هاشون رو به سپرهاشون می‌زدند با فریاد “الله و اکبر” می‌دویدن به طرف کوچهٔ مابین کوی ساختمانی دادگستری و قبرستان. ماشینا لاک‌پشتی حرکت می‌کردن، چشمم به اون دستهٔ پاسدارا بود، که یهو عقب‌نشینی کردند، چند نفری از کوچه بیرون اومده بودن و به طرفشون سنگ پرتاب می‌کردند. یک کم دیگه متوجه شدم مسیر منتهی به میدان یحیوی مسدود شده، پیچیدم به کوچهٔ دست راستی و دیدم کوچه پره مردمه، همه ماسک زده بودند، ماسک‌های مشکی، از کوچه‌ها خواستم، برم به میدان یحیوی اما همهٔ کوچه‌های منتهی به میدان پر معترض بود، داخل کوچه‌ها شعار می‌دادن، مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه‌ای، یا آذربایجان شرفدی، سید علی بیشرفدی، شعاری که طرفداران تراکتور به‌صورت ” آذربایجان شرفدی، پهلوی بیشرفدی ” داده بودن و فرداش در طویلهٔ اسلامی، گاومیش بدری، به‌اصطلاح نمایندهٔ مردم اردبیل پشت تریبون داده بود توسط مردم کاملاً تغییر پیداکرده بود. ماشینمو توی یکی از کوچه‌ها به‌زحمت تونستم پارک کنم، بین مردم رفتم داد زدم ماسک، ماسک، ماسک، ماسک، یه آقایی تقریباً ۴۰ ساله گفت بیا من دارم، از جیبش یه ماسک درآورد و بهم داد. منم رفتم بین مردم. تمام کوچه‌های منتهی به میدان یحیوی پره معترض بود. خیابونی که از طرف ججین منتهی به میدان میشه، روی پل هفت چشمه یا یئددی گوز همچنین، یواش‌یواش مردم میدان رو هم تحت کنترل خودشون درآوردن.

تقریباً هفت یا هشت‌هزارنفری می‌شدیم. شاید بیشتر، شاید هم کمتر، نمیتونم دقیق بگم، اما جمعیت بر خلاف انتظارم بود. زنگ زدم به بابک گفتم کجایی؟ یحیوی شلوغه، گفت من با زن و بچه‌هایم داریم میایم یحیوی، دوست داشتم کنارم چند تا از همفکرای خودم بود تا میتونستم شعارها رو تا حد توان تغییر بدم. شعارها بیشتر مرگ بر خامنه‌ای، مرگ بر دیکتاتور، امسال سال خونه سید علی سرنگونه، آذربایجان شرفدی سید علی بیشرفدی، و به‌صورت محدود این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده، بود. اما وقتی شعار پهلوی می‌دادن حمایت و هم‌صدایی مردم کمتر به گوش می‌رسید و گاهی بعضی از مردم از شعار دهنده انتقاد می‌کردند. عرض خیابونایی که به میدان یحیوی ختم می‌شدند رو با جدول‌های کنار خیابون بسته بودن تا ماشین‌ها نتونن حرکت بکنن، و ترافیک ایجاد بشه تا نیروهای سرکوب نتونن به‌راحتی تو خیابون با موتور و ماشین جولان بدن. نیروهای سرکوب جلوی ساختمان بسیج که دقیقاً کنار رودخانهٔ بالیغلی چای ساخته‌شده، مستقر بودند، و به‌محض اینکه می‌خواستیم به ساختمان بسیج نزدیک بشیم تیر هوایی می‌زدند، وقتی با مقاومت مردم مواجه می‌شدن گاز اشک‌آور داخل جمعیت مینداختن، چند بار که گاز اشک‌آور وسط جمعیت انداختن، کپسول‌های گاز اشک‌آور رو یا با پا داخل جوی آب مینداختن که خاموش بشه یا برمیداشتن و به‌طرف خود نیروهای سرکوب پرتاب می‌کردن. وقتی مقاومت شدیدتر می‌شد سرکوب گران به‌طرف مردم ساچمه تیراندازی می‌کردند. خیلیا از قسمت‌های مختلف بدن ساچمه خورده بودن، اما عقب‌نشینی در کار نبود، حمیت و همدلی بین مردم باورنکردنی بود. همه مثل یه خانواده پشت‌هم بودن، دختر و پسر، مرد و زن، همدیگر رو پشتیبانی می‌کردن، بعضی ها رو دیدم که درحالی‌که سنگ پرتاب میکنن یا شعار میدن به پهنای صورت اشک میریزن.

یه نفر که پاهاش پر ساچمه شده بود و آسیب جدی دیده بود رو گفتم داداش تو دیگه بهتره بری، میتونم کمکت کنم، گفت: هیچ جا نمیرم، دیگه خسته شدم، من و همسرم سال‌هاست کار می‌کنیم، اما هفتمون گرو هشتمونه، خسته شدم، می‌میرم ولی هیچ جا نمیرم. یکی دیگه مردی بود تقریباً ۳۵ ساله دست راستش پر از خون بود، آوردنش کنار خیابون، داشت گریه می‌کرد و داد می‌زد ولم کنین، میخوام یا بمیرم یا انتقام تمام سال‌هایی که زندگی نکردم رو از این بیشرفها بگیرم. مردم داشتن یک ریز شعار می‌دادن و آرام‌آرام نزدیک ساختمان بسیج می‌شدن، موتور سوارا به طرفمون هجوم آوردند اما با تکه‌های سنگ‌فرش‌هایی که شکسته بودیم ازشون پذیرائی کردیم و سریع دور شدند، شدت تیراندازی‌ها بیشتر شد، هر بار که تیراندازی می‌کردند همزمان خم می‌شدیم و عقب‌گرد می‌کردیم تا ساچمه به صورتمون نخوره. بعد دوباره بیشرف گویان به طرفشون حرکت می‌کردیم. همین کش‌مکش‌ها ادامه داشت که یه ماشین ضد شورش دیوانه‌وار به‌طرف خیل کثیر مردم اومد. دویدم عقب، دوری زد و باز برگشت و ماشین‌رو کوبوند به چند نفر. ازدحام تاوَن قسمت زیاد بود من ندیدم دقیقاً چند نفر آسیب دیدند اما سریعاً آسیب‌دیده‌ها رو از اونجا خارج کردند، همون ماشین ضد شورش دقیقا کنار میدان یحیوی واژگون شد، معترضا رفتن سراغش و آتیشش زدند. دیگه میدان یحیوی کاملا برای ما بود، حتی تونسته بودیم اطراف ساختمان بسیج رو بگیریم، اما مردم نتونستن وارد ساختمان بسیج بشن، پنجره و در ساختمان حفاظ‌های آهنی محکمی داشت که تقریباً برامون غیرقابل نفوذ بود، چند تا بسیجی هم‌پشت بام ساختمان بودند، اما نمیتونستن قد راست بکنن، چون به‌محض بلند شدن، با سنگ نشانشون میرفتیم. مردم ماشین آب‌پاش که جلوی بسیج بود رو هم واژگون کردند و سوزونده شد. شعارها هر لحظه ادامه داشت. وسط جمعیت یه نفرو دیدم که صورتش غرق عرق بود و کاملا خسته شده بود، حس کردم میشناسمش، نزدیکش شدم، باقر بود، جانانه داشت میجنگید و فریاد میکشید. دستشو گرفتم و گفتم حرف نداری مرد، دمت گرم. احوال‌پرسی خیلی کوتاهی کردیم و سرمون به خیابون گرم شد. بعد دیگه ندیدمش.

ساعت نزدیک یازده بود، گوشیمو نگاهی انداختم، دیدم رسول زنگ‌زده، بهش زنگ زدم، وقتی صدای مردم رو شنید گفت منم بیا وردار، گفتم دیگه الان نمیتونم و قطع کردم. همزمان علی‌آباد، باغمیشه و ایستگاه سرعین شنیدم که پر معترضه. توی اون شلوغی بیشتر از پنجاه بار به شقایق زنگ زدم، گوشیش خاموش بود، شدیدا نگرانش بودم، فهمیدم اونم تو خیابونه و گوشیشو خاموش کرده. هرچند دیر شده بود اما منم گوشیمو خاموش کردم، چند دقیقهٔ دیگه برقا کاملا قطع شد بعد نیروهای سرکوب پشت سر هم وسط جمعیت گاز اشک آور پرتاب کردن و موتوری‌ها به‌طرف مردم هجوم آوردن، هیچ جا دیده نمیشد، صدای ممتد شلیک به گوش می‌رسید، به هر نحوی که می‌شد میخواستن مردم رو پراکنده بکنن، و البته موفق شدند. قطعی برق‌ها باعث شد مردم نتونن تو خیابون بمونن و چیزی طول نکشید که پراکنده شدیم. رفتم ماشینمو برداشتم و کوچه به کوچه رفتم ججین، اونجا هم پر بسیجی و یگان ویژه بود، رفتم روی پل ایستگاه سرعین تقریبا بسته بود، مردم ماشینهاشون رو توی یه خط پارک کرده بودن و از بالا زیر پل و خیابون‌های اطراف رو نگاه میکردن، فهمیدم ایستگاه سرعین هم خیلی شلوغ بوده، آروم، آروم حرکت کردم و از اونجا دور شدم و رفتم خونه برادرم رضا، رضا و پسرش احمد گفتن ما باغمیشه بودیم. اما نتونستیم دوام بیاریم پراکنده مون کردن. شقایق بهم زنگ زد، خودشو رسونده بود خونه، داشت سرفه میکرد، گفت، حالم خوبه و دوستام امشب پیشم میمونن. رسول زنگ زد و گفت بیا منو بردار. از خونهٔ برادرم زدم بیرون، رفتم سراغ رسول، تقریبا ساعت یک صبح بود. یه دور شهر رو زدیم. همه‌جا جمع شده بود، مأمورا هنوز تو خیابون بودن، مامورای شهرداری سنگ هارو از خیابون جمع می‌کردند. ماشین‌های سوخته شده در میدان یحیوی رو به جرثقیل داشتن می‌بستند. اما هنوز بوق ممتد ماشینا تو خیابونا ادامه داشت. ساعت یک به بعد خطوط تلفن کلا قطع‌شده بود و نمیشد به کسی زنگ زد. با رسول رفتیم خونه، شب ۱۸ دی، شب پرتاب و تبی بود که به زور خوابمون برد.

صبح زود، روز ۱۹ دی‌ماه از خونه زدیم بیرون. یه دور شهر رو زدیم، نیروهای سرکوب داشتن تو اغلب خیابون‌ها مستقر می‌شدند. با رسول رفتیم دنبال یکی از آشناها که از صبح زود پیگیر بود که منم امشب هستم و چند نفر رو با خودم میارم. سعید گفت، دیشب تو باغمیشه بوده و امروز با چند نفر هماهنگ شده، باهاش قرار گذاشتیم که راس ساعت شش و نیم عصر چهارراه حافظ بیان. به شقایق زنگ زدم و گفتم ساعت شش بیاد میدون کشاورز. به‌موقع اومد، گفتم نیم ساعت وقت دارم، چیکار میکنین، گفت: یاشار گریه میکنه که نباید برم بیرون، اما برا دخترا غذا درست کردم و آوردم خونهٔ فلانی. به هم دو بسته ماسک داد و گفت نیازتون میشه.

ساعت شش و نیم جمعا ۶ نفر جمع شدیم حافظ و دوبه‌دو تقسیم شدیم و پشت سر هم کوچه به کوچه رفتیم به‌طرف میدان یحیوی، میدان شریعتی پر نیروی سرکوب بود، قشنگ اونجا رو بسته بودن.

اولین تجمعی که دیدیم حدفاصل میدان یحیوی و ایستگاه سرعین بود. جمعیتی سیصد، چهارصدنفری وسط خیابون جمع شده بودن، ما گفتیم باید همدیگرو گم نکنیم، اگه کسی گم شد محکم داد می‌زنیم “بیژن”

چند نفر شعار دادن، مرگ بر دیکتاتور و خامنه‌ای، بوق ممتد ماشینا شروع شد توی هر دو طرف خیابون داخل پیاده‌روها جمعیت زیادی بود اما فقط نگاه می‌کردن. همین باعث شد چند نفر شعار بدن “هرکس کی بیطرفدی، الحق کی بیشرف دی” (هر کس که بیطره الحق که بیشرفه) اما به‌جز عدهٔ کمی از تماشاچیا مابقیشون تکون نخوردن. یه نفر جوان تقریبا ۲۵ یا ۳۰ ساله رو دیدم که فقط می‌خواست شعار پهلوی بده، دقت کردم، دقیقاً شناختمش، دیشب هم همین آدم میدان یحیوی بود، و با تمام توان شعار پهلوی میداد. بهش گفتم میشه دست از شعارهای پهلوی خواهی برداری؟

چیزی نگفت، فقط داد زد: حرف نزن، فقط داد بزن پهلوی.

منم با صدای بلند فریاد کشیدم نه شاه نه شیخ، که برای لحظاتی خوب گرفت و همه داد می‌زدن نه شاه نه شیخ.

جمعیتمون هر لحظه بیشتر می‌شد. چند تا سطل آشغال آورده بودن وسط خیابون تا ترافیک درست بکنن، اما بعضی از مردم به زور هم که شده میخواستن به مسیرشون ادامه بدن. اما اغلبشون از مردم معترض تمکین می‌کردن. اون طرف بالغلی چای یعنی همون محل اعتراضات دیشب جمعیت خیلی بیشتر از جمعیت ما بود.

صدای شلیک شروع شد و بین ما دو تا گاز اشک‌آور افتاد، بلافاصله موتوری‌های یگان ویژه به‌طرف ما اومدن، نمی‌شد مقاومت کرد، همه فرار کردن داخل رودخونه، ما شش نفر هم از روی پل باریکیخودمون رو رسوندیم یحیوی، جمعیت مثل دیشب بسیار زیاد بود، سر تمام کوچه‌هایی که به میدان یحیوی ختم می‌شد، پر بود از جمعیت. اما خیابون منتهی به ساختمان بیمه هیچ‌کس نبود. برخلاف دیشب که مردم در سه خیابون که هر کدومش میرسه به میدان یحیوی، جمع شده بودن. از همون لحظه‌های اول فهمیدم امشب خیلی با وضعیت دیشب فرق داره. مردم نتونسته بودن خوب آرایش پیدا بکنن، خیابونا به‌خوبی بسته نشده بود، میدان تقریباً دست نیروهای سرکوب بود، شلیک ساچمه با دیشب فرق می‌کرد، بسیار بیشتر شده بود. ما شش نفر دقیقاً وسط جمعیت بودیم، رسول گفت: شعار بده، محکم گفتم: ایش، چوره ک، آزادلیغ، شورایی بیر حکومت. همه به هم نگاه کردن، یکی گفت داداش این چیه آخه، زبونمون اینو نمیگیره، بعد چند نفر دیگه گفتن شعار آسون بدین. گفتم کار، نان، آزادی حکومت شورایی. بازم نگرفت چون چند تا کپسول گاز افتاد وسط جمعیت و شلیک ممتد شد، بسیجی‌ها برخلاف دیشب بی‌رحم‌تر شده بودن. همه عقب‌نشینی کردیم داخل کوچه‌ها. تو هر کوچه، بعضی از صاحب خونه‌ها درشون رو باز می‌کردن که معترضا پناه بگیرن. این صحنه برام خیلی جذابیت داشت. شعار مرگ بر دیکتاتور از داخل کوچه‌ها فریاد کشیده می‌شد، خیلی ها از بالکن خونه هاشون با مردم همصدایی میکردن. به فاصلهٔ کمتر از یک دقیقه دوباره به خیابون برگشتیم، سعی کردیم به میدان نزدیکتر بشیم اما سرکوبگرا تصمیم گرفته بودن محکم برخورد کنن و اجازه ندن زیاد مردم پیشروی بکنن. با تعداد نفرات بالا به طرفمون شلیک میشد، کسی نبود که ساچمه نخورده باشه، اما آروم، آروم میرفتیم جلو، میخواستیم برسیم میدان و اونجا رو با سطل آشغال و جدول و هر چیز دیگه ای که میتونستیم به دست بیاریم، ببندیم، تا مثل دیشب بتونیم ساختمون بسیج رو بگیریم و تا حدی توی هر سه خیابون حضور داشته باشیم. همه با هم با شعار مرگ بر دیکتاتور به میدان نزدیک میشدیم، تو همون لحظه حس کردم زیر چشم راستم به شدت داره میسوزه، چشممو گرفتم و خم شدم و برگشتم عقب، صدای تیراندازی قطع نمیشد، اما اینبار صدا تغییر کرده بود، فهمیدیم اینبار تیر جنگی شلیک میکنن، چهار پنج متر اونطرف تر یکی افتاد زمین، رسول بهش نزدیک تر بود، من اونو دیدم سوزش چشمم یادم رفت، بهش نزدیک شدم، خون از سینه ش فواره میکرد، اطرافش پره خون شد، چند نفری بلندش کردند و گذاشتن روی صندلی عقب یه پراید، ما فهمیدیم اون کشته شد، رسول گفت دیدم که نصف صورتش تقریبا از بین رفته بود، حالت جنون بهمون دست داده بود، همهٔ مردم فهمیدن که دارن از تیر جنگی استفاده میکنن، با هیجان بیشتر شعارها ادامه پیدا کرد، اما نیروهای سرکوبگر با تعداد خیلی بالا به طرف ما حمله ور شدند، فهمیدیم میخوان با حالت گازانبری کارمون رو بسازن، تعداد زیادی موتور سوار و بسیجی از طرف ججین بهمون یورش آوردن، مجبور شدیم فرار کنیم داخل کوچه ها، اما اینبار اونا وارد کوچه ها میشدن، شش «بیژن» بودیم که داشتیم کنار هم می‌دویدیم، از مأمورا که دور شدیم دو نفرمون گفتن ما دیگه میریم، شدیم چهار نفر و حرکت کردیم کوچه به کوچه به طرف ایستگاه سرعین. وقتی اونجا رسیدیم جمعیت خیلی بیشتر از میدان یحیوی به نظر اومد، میتونم بگم بیشتر از ۱۲ یا ۱۳ هزار نفر معترض زیر پل ایستگاه سرعین جمع شده بودند. بخشی از جمعیت همونایی بودن که مثل ما از یحیوی فرار کرده بودن. ما چهار نفری به نردهٔ کنار خیابون تکیه داده بودیم و مردم رو تماشا میکردیم، چند نفر رفتن داخل رودخونه و پوشش گیاهی خشک شدهٔ کف رودخونه رو آتیش زدن، هوا مثل روز روشن شد، دوتا خانوم بهم نزدیک شدن و سلام دادن، پریسا و نسرین بودن، گفتم از شقایق چه خبر؟ گفتن، یاشارگریه کرده که نباید بری بیرون، اونم مجبور شده خونه بمونه. آتیشی که روشن کرده بودن به همه جسارت داد، خبری از سعید و علی نبود، فهمیدم رفتن، من و رسول مونده بودیم، به پریسا و نسرین گفتم کنار ما باشین، حواسمون بهم باشه. رفتیم بین جمعیت، شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای گوش فلک رو کر میکرد، همون پسر پهلوی طلب سروکله ش پیدا شد، باز شروع کرد به دادن شعار پهلوی برمیگرده. پریسا اما شعار امسال سال خونه سید علی سرنگونه رو سر داد، و مردم با پریسا همصدا شدند، حواسم قشنگ به اون پهلوی طلب بود، کارهاش برخلاف عملکرد عموم معترضا بود، میرفت سراغ چراغ های روشنایی کنار خیابون و بهشون لگد میزد، تابلوهایی که روش اسامی امامان شیعه نوشته شده بود رو میخواست از جا بکنه، چیزی که مردم میخواستن با چیزی که اون پهلوی طلب میخواست کاملا مشخص بود یکسان نبود.

مردم از جلوی پاساژ اطلس تا مسجد قدس فریاد می‌کشیدن مرگ بر دیکتاتور، ما هدفی به جز نفی دیکتاتوری و نظام جمهوری اسلامی نداشتیم. مردم خسته از فقر و عدم آزادی برای دومین شب متوالی با تمام وجود فریاد میکشیدن و نفرت و انزجار خودشون رو نسبت به نظام حاکم نشون میدادن، سلاح مردم فقط و فقط حنجره شون بود، من دست هیچ کسی نه اسلحه دیدم نه قمه و شمشیر، آنچه بود فریاد بود.

ساعت از یازده شب گذشته بود، و مردم هنوز شعار میدادن، اما به تعدادی گاز اشک آور به طرف جمعیت پرتاب شد که قابل شمردن در یک لحظه کوتاه نبود، و پشت سرِ گاز اشک آور تیراندازی ممتد شروع شد. فهمیده میشد که این تجمع هم پراکنده میشه، نیروهای سرکوب به طرف مردم یورش بردند و قلب تجمع رو شکافتند، هر کسی به طرفی فرار کرد، ماهم به طرف ججین دویدیم، به پریسا گفتم همراه ما بیاین بریم طرف ججین، چهار نفری ججین رسیدیم، از اون طرف خیابون نیروهای سرکوب که بسیجی و پاسدار بودن به طرفمون حمله کردن، ما از داخل کوچه ها فرار کردیم خیابان لاله، و از اونجا خودمون رو رسوندیم پشت بیمارستان خمینی و بعد مدتی شقایق تو یکی از خیابونا بصورت اتفاقی مارو دید و سوارمون کرد.

بیستم دی ماه فهمیدیم که ناسیونالیستهای شهر بیانیه دادن، ما چند نفر ظهر جمع شدیم، تصمیم گرفتیم با ماشین سطح شهر رو دور بزنیم تا اگه تجمعی دیدیم بهش ملحق بشیم و تا میتونیم روش تاثیر بزاریم اما وضعیت شهر خیلی امنیتی تر از روزهای قبل بود، مردم میگفتن، شنیدن که قراره اگه تجمعی باشه از همون ابتدا شدیدا سرکوب میکنن. رسول گفت: یکی که سپاهیه و از آشنایان ما هست میگفت دستور اومده با شدت بیشتر از قبل اقدام بشه. فضای خاصی به شهر حاکم بود، دقیقا شبیه پادگان شده بود، سر هر خیابان پر مامور بود. اینترنت کاملا قطع بود، میتونستیم با گوشی زنگ بزنیم اما امکان دادن پیامک وجود نداشت، شقایق میگفت اطلاع موثق داره چند تا دکتر رو که به زخمی های اعتراضات خدمات رسوندن، دستگیر کردن. از جمله، آمنه سلیمانی و دکتر فرهاد صالح زاده، و دکتر دندان پزشک کیوان منصوری هم از ناحیه پا با گلولهٔ جنگی مجروح شده.

روز بیستم خبری از تجمع اعتراضی نشد. و روزهای بعد هم جمع شدیم و شهر رو گشت زدیم اما هیچ تحرکی امکان پذیر نبود. اطلاعات از روز بیستم، هر کسی رو که شناسایی کرده بود شروع کرده بود دستگیر بکنه، پسر دوست یکی از آشناها رو تو خونشون دستگیر کرده بودن. خبر پشت خبر بود که فلان جا، فلان کس رو تو خونشون دستگیر کردن. روز بیست و یکم به شقایق با شمارهٔ خصوصی زنگ زدن که با ماشین تو میدان شریعتی چیکار میکردی؟ و اینکه حواست باشه ما همه چیو تحت کنترل داریم. من میدونستم به احتمال قوی دیگه خبری از تجمع و اعتراض خیابانی نیست، رفتم پیش رحیم و گفتم برنامهٔ فوری سازمان رو میخوام با نوشته یک صفحه ای در مورد حکومت شورایی و به همراه مقاله ای که در مورد بناپارتیسم در نشریه کار منتشر شده. روز بیست و چهارم بود که با پریسا رفتیم ازشون چند ین سخه گرفتیم، و تونستیم بین کسانی که مطمئن ازشون بودیم، پخش بکنیم، شبها جمع میشدیم و در مورد برنامه حکومت شورایی صحبت می کردیم و اینکه چجوری میتونیم با نیروهایی که از ناسیونالیست های افراطی کندن وجدا شدن وبه چپ تمایل دارند، ارتباط برقرار کنیم. ما اگه در اون دو شب اعتراض خیابانی یعنی ۱۸ و ۱۹ دی ماه تونسته بودیم سازمان یافته تر باشیم هزاران نسخه از برنامهٔ سازمان رو، می تونیستیم پخش بکنیم، چون آزادی عمل بالایی به وجود اومده بود، اون حد از فرصت سوزی منو به شدت عصبانی کرده بود اما تجربهٔ بزرگی کسب کرده بودیم که میشه در آینده ازش استفاده کرد.

برنامهٔ عمل سازمان، بعد از اتفاقاتی که افتاده بود توسط دوستان با دقت بالایی خونده میشد و نظرشون رو جلب می‌کرد. شب ۲۵ دی با شقایق تو خونه تنها بودیم، هیچی تو خونه از اعلامیه‌ها نبود، خوابیدیم تا فردایش دوباره با دوستان ملاقات بکنیم، اما اتفاقی که صبح روز ۲۶ افتاد مارو محتاط‌تر کرد. حوالی ساعت ۱۰ صبح در خونه رو زدند. شقایق رفت در رو باز کرد، پنج نفر لباس شخصی درحالی‌که همشون ماسک زده بودن و خودشون رو مأموران وزارت اطلاعات معرفی کردن ریختن تو خونه، همه‌جارو گشتن، گوشه به گوشهٔ خونه رو، کتاب خونهٔ خونه رو کاملا گشتن، اما چیزی که میخواستن رو نتونستن پیدا بکنن. یکیشون گفت، ما هم از وضعیت اقتصادی ناراضی هستیم ولی میدونیم مشکل مارو پهلوی نمیتونه حل بکنه، خبر اومده شما پهلوی طلب هستین و براش فعالیت میکنین، شقایق گفت: خب فهمیدین که اشتباهی فرستادنتون اینجا، اگه جایی مونده بگردین، اگه نه برین و بیشتر از این مزاحم نشین، یکیشون گفت: ماشینت رو باز کن، شقایق سوئیچ ماشین رو بهشون داد، اونا هم پنج نفری ماشین رو گشتن، هیچی پیدا نکردن و یه صورت جلسه نوشتن و از ما امضا گرفتن و رفتن. خونهٔ خیلیا ریخته بودن، و اینکه شنیدیم تو چند محله رفتن از بالکن و پشت بام مردم، دیش وریسیور ماهواره هاشون رو بردن. آنطور که بین مردم گفته می شد، آنها بیشتر دنبال آنتن ودستگاه های استرلینگ بودند، چون اینترنت به کلی قطع شده بود، می ترسیدند، ویدئو وخبر روز های کشتار به بیرون درز پیدابکند.

اما می‌دانیم که تا ستم و ظلم و استثمار هست، مبارزه امری لاینفک در زندگی انسان‌ها می‌باشد و مبارزه ادامه دارد.

زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم

کار، نان آزادی، حکومت شورایی

بهمن ۱۴۰۴ – اردبیل

POST A COMMENT.