مهرماه هر سال برای معلمان یادآور دو رویداد مهم است: بازگشایی مدارس و روز جهانی معلم. یکی آغاز سال تحصیلی و دیگری روزی برای گرامیداشت جایگاه معلم. اما در واقعیت امروز، این دو رویداد، آینهای از دشواریهای انباشته در نظام آموزشی کشور هستند. بازگشایی مدارس، بار دیگر واقعیت نابرابری، بیعدالتی و فرسودگی ساختار آموزشی را آشکار میکند. روز جهانی معلم نیز، به فرصتی برای تأمل تلخ بر وضعیت معلمان بدل شده است؛ معلمانی که میان فشارهای اقتصادی، امنیتی و اجتماعی گرفتارند.
در مهر امسال، معلمان بیش از هر زمان دیگری با دوگانگی روبهرو هستند. از یک سو با محدودیتهایی مواجهاند که در قالب پروندهسازی، بازداشت، اخراج و بازنشستگی اجباری علیه فعالان صنفی اعمال میشود و از سوی دیگر، شاهد نوعی عقبنشینی درونی از سوی همکاران خود هستند؛ عقبنشینی از مطالبهگری و مبارزه برای آرمانهایی که تفاوت آموزش رسمی و دستوری با آموزش انسانی و آزاد را رقم میزند.
یکی از چهرههای پنهان بحران آموزش در ایران، وضعیت دانشآموزان محروم است. فقر، نابرابری و فشارهای اقتصادی، بسیاری از خانوادهها را از ادامهی تحصیل فرزندانشان بازمیدارد. در سالهای اخیر میزان ترک تحصیل در مناطق کمبرخوردار افزایش یافته و بیشترین آسیب متوجه دختران و دانشآموزان روستایی است. هزینههای حملونقل، لباس، لوازمالتحریر و حتی دسترسی به اینترنت برای آموزش مجازی، مانع بزرگی در مسیر آموزش برابر ایجاد کردهاند.
در چنین شرایطی، شکاف میان مدارس برخوردار و محروم عمیقتر میشود. معلمانی که در این مناطق تدریس میکنند، اغلب با کمبود منابع مواجهاند. آنان از یک سو دغدغهی معیشت خود را دارند و از سوی دیگر باید با مشکلات ساختاری آموزش مقابله کنند. حاصل این چرخه، بازتولید نابرابری و از بین رفتن فرصت رشد برای نسل آینده است.
در سه دههی گذشته، روندی تدریجی اما مؤثر در آموزش ایران شکل گرفته است: خصوصیسازی. مدارس «غیرانتفاعی»، موسسات آموزشی و حتی طرحهای مشارکتی با عنوان «مدارس هیئتامنایی» به شکلی خزنده بخشی از مسئولیتهای دولت را به بخش خصوصی واگذاشتهاند. این روند نه تنها کیفیت آموزش عمومی را بهبود نداده، بلکه نابرابری آموزشی را تشدید کرده است.
در مدارس خصوصی، امکانات بیشتر، کلاسهای کمجمعیتتر و خدمات متنوعتر ارائه میشود. اما در مدارس دولتی، کمبود فضا، نبود تجهیزات، فرسودگی ساختمانها و کمبود نیروی انسانی به معضلات روزمره بدل شده است. خصوصیسازی، به ابزار تمایز طبقاتی بدل شده و فرصت آموزش برابر را از دانشآموزان خانواده های کم برخوردار گرفته است.
فشار بر معلمان و سرکوب تشکلهای صنفی
در سالهای اخیر، فضای فعالیت صنفی معلمان تنگتر شده است. دهها فعال صنفی معلمان تحت فشارهای امنیتی قرار گرفتهاند؛ برخی بازداشت یا از کار برکنار شدهاند و برخی دیگر با تنزل رتبه مجبور به بازنشستگی زودهنگام شدهاند. نمونهی اخیر آن، یورش نیروهای امنیتی به مجمع فوقالعاده شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان در شهرضا بود که منجر به بازداشت چندین فعال صنفی شد.
این رویداد، نشانهای از فضای محدود و ملتهب کنونی است؛ فضایی که در آن حتی برگزاری نشست قانونی نیز میتواند از سوی برخی معلمان به «تندروی» تعبیر شود. بسیاری از معلمان از ترس فشارهای بعدی، از مشارکت در تشکلها خودداری میکنند و همین امر به تدریج باعث فرسایش بدنهی تشکلهای معلمان شده است. اکنون از میان ۴۱ کانون صنفی معلمان، تنها نیمی فعال هستند و بخش بزرگی از معلمان در سکوت فرو رفتهاند.
برای درک وضعیت امروز، باید به دههی هشتاد بازگردیم؛ زمانی که نخستین تلاشها برای شکلگیری تشکلهای مستقل معلمان آغاز شد. شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان در همان دوران شکل گرفت و طی دو دههی بعد، به مهمترین نهاد صنفی مستقل معلمان تبدیل شد.
از میانهی دهه نود به بعد، موج جدیدی از اعتراضات صنفی شکل گرفت که در سالهای ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱ به اوج رسید. در آن دوره، معلمان در بیش از هشتاد شهر کشور به خیابان آمدند و خواستار عدالت آموزشی و بهبود وضعیت معیشتی شدند. این حرکتها، فراتر از مطالبات صنفی، پیامدهای فرهنگی مهمی نیز داشتند. بسیاری از دانشآموزان در همان سالها با ارزشهایی چون حقخواهی، پرسشگری و شجاعت بروز اعتراض آشنا شدند. مشارکت گستردهی نوجوانان و بهویژه دختران دانشآموز در جنبش «زن، زندگی، آزادی» را میتوان تا حدی حاصل همین بستر فرهنگی دانست که معلمان در کلاسهای درس و جامعه آفریده بودند.
اما پس از آن موج بزرگ، سرکوب گسترده و بازداشتهای پیدرپی، جنبش معلمان را به عقب راند. فشارها نه تنها فعالان پیشرو را هدف گرفت، بلکه شکافهای درونی را نیز عمیقتر کرد. خستگی و ترس در میان بدنهی معلمان رواج یافت و بسیاری ترجیح دادند به انفعال پناه ببرند.
امروز جنبش معلمان در موقعیتی متناقض قرار دارد. از یک سو، شورای هماهنگی همچنان در بیانیههای خود به مسائل اجتماعی و سیاسی کشور واکنش نشان میدهد و از جنبشهای مردمی دیگر، مانند جنبش کارگری یا مخالفت با اعدام، حمایت میکند. از سوی دیگر، در قبال مطالبات خود معلمان، نوعی محافظهکاری مشاهده میشود.
این تناقض را میتوان در بیانیههای اخیر به خوبی دید: در بیانیههای آغاز سال تحصیلی از آرمانهای آموزش انسانی و نقادانه سخن گفته میشود، اما در بیانیهی روز جهانی معلم، از فرهنگیان خواسته میشود صرفاً این روز را با دید و بازدید و گرامیداشت نمادین سپری کنند و «تصاویر و ویدئوهای مربوط به این برنامه ها را برای انتشار به کانال شورای هماهنگی ارسال کنند.»
وقتی راهی برای اقدام عملی ترسیم نشود، برشمردن دردها تنها به تکرار ملالآور بدل میشود.
در واقع، معلمی که به دانشآموزش درس آزادی، تفکر و مقاومت میدهد، نمیتواند خود در برابر نظام سرکوبگر بیتفاوت باشد. شکاف میان گفتار انتقادی و رفتار محافظهکارانه، اعتماد نسل جدید را از میان میبرد. تنها هنگامی که معلمان در زندگی روزمره و کنش اجتماعی خود نیز همان ارزشهایی را زیست کنند که تدریس میکنند، آموزش به عمل سیاسی و اخلاقی بدل میشود.
محافظهکاری تودهای یا تغییر گرایش؟
پرسش اساسی این است که وضعیت فعلی صرفاً نتیجهی سرکوب است یا نشانهی شکلگیری گرایش محافظهکارانهای در میان معلمان؟ واقعیت این است که در کنار فشارهای بیرونی، نوعی محافظهکاری در بدنهی گستردهی معلمان ریشه دوانده است. بسیاری ترجیح میدهند در شرایط پرمخاطره کنونی از هرگونه کنش اعتراضی فاصله بگیرند.
اما اگر معلمان خواستار پایان فرمانپذیری و ساختار پادگانی در آموزشاند، نخست باید از درون این ساختار بیرون بیایند و خود الگوی ایستادگی باشند. تربیت نسلی آزاد، تنها از معلمانی ممکن است که خود آزاد و بیواهمه از سرزنش و سرکوب سخن میگویند. در همین معناست که مسئولیت معلمی، به معنای مسئولیت اجتماعی و اخلاقی نیز هست.
ولی با وجود همهی محدودیتها، هنوز میتوان نشانههایی از پویایی را در بدنهی فرهنگیان دید. برخی کانونها همچنان فعالاند، بیانیه صادر میکنند، اخبار همکاران بازداشتشده را پیگیری مینمایند و به مسائل اجتماعی واکنش نشان میدهند. همین استمرار ولو محدود، نشان میدهد که روح مقاومت هنوز زنده است.
برای بازسازی جنبش معلمان نخست باید اعتماد ازدسترفته در میان معلمان احیا شود. شبکههای کوچک ارتباطی در مدارس، گروههای محلی همفکری و همکاریهای غیررسمی میتوانند پایهی آغازین یک بازسازی باشند. تشکلها نیز میتوانند با همبستگی بیشتر، از انزوا و پراکندگی بگریزند.
در گام بعد، باید گفتمان حقطلبی و عدالت آموزشی را بار دیگر زنده کرد. معلمان همواره بر حق آموزش رایگان و برابر برای همهی دانشآموزان تأکید داشتهاند و آموزش را حق همگانی میدانند نه امتیاز طبقاتی. پافشاری آنان بر حق آموزش به زبان مادری، حق تحصیل پناهجویان و کودکان بیشناسنامه و مخالفت با نظام آموزشی پادگانی و ایدئولوژیک، بخشی از همین رویکرد رهاییبخش است. معلمان با ایستادن در کنار تودههای محروم و اتحاد با جنبش کارگری، بارها نشان دادهاند که آموزش را جدا از عدالت اجتماعی نمیبینند. بر اساس همین پیوند تاریخی، انتظار میرود که بار دیگر نقش فعال و آگاهانهی خود را در همراهی با جنبشهای اجتماعی بازیابند.
زیرا باورها تنها در گفتار معنا نمییابند. اگر معلمی میخواهد شاگردش منتقد، آزاد و عدالتخواه بار آید، باید خود نیز در برابر نابرابری، تبعیض و سرکوب بایستد. آموزههای صمد بهرنگی، که معلم را بیدارگر وجدان اجتماعی میدانست، یادآور این است که آموزش، عمل سیاسی است؛ و معلم، اگر سکوت کند، عملاً به بازتولید سلطه یاری رسانده است. پس ایستادگی در برابر ظلم، بخشی از مسئولیت حرفهای و انسانی معلم است.
مهر برای معلمان ایرانی تنها آغاز سال تحصیلی نیست؛ بلکه لحظهی مواجهه با تناقضهای درونی و بیرونی نظام آموزشی است. واقعیتی که در آن فقر، نابرابری و سرکوب بر آموزش سایه انداخته و در عین حال آرمانهایی از آموزش آزاد و انسانی در ذهن معلمان زنده است.
از همین روست که شورای هماهنگی معلمان در بیانیه به مناسبت آغاز سال تحصیلی نوشته است: «شورای هماهنگی هشدار میدهد: وعدههای بیپشتوانه و سخنان بیعمل دیگر خریداری ندارد. مردم، معلمان و دانشآموزان، بارها تجربه کردهاند که جز همبستگی و حضور جمعی، هیچ راهی برای ستاندن حق وجود ندارد. از همینرو، ما همه فرهنگیان را به اتحاد و حضور در تشکل ها فرا میخوانیم تا صدای بلند عدالت آموزشی، کرامت معلم و آزادی اندیشه را رساتر از همیشه به گوش حاکمان برسانیم. راه آینده تنها از دل اتحاد و همبستگی میگذرد. ما خواستار آنیم که آموزش و پرورش از بند ایدئولوژی رها شود، رایگان و برابر برای همه فرزندان این سرزمین باشد و معلم با عزت و احترام در جایگاه شایسته خود بنشیند. اگر امروز برای این خواستهها تلاش نکنیم، فردا چیزی از امید و آینده برای فرزندانمان باقی نخواهد ماند.»
میتوان امیدوار بود سکوت و سکون فعلی معلمان، آغازی برای بازاندیشی و تجدید قوا باشد. تجربهی نشان داده است که هیچ فشار و سرکوبی نمیتواند خواست برابری، آزادی و کرامت را برای همیشه خاموش کند. معلمان، اگر صدای جمعی خود را بازیابند، خواهند توانست نقش واقعیشان را دوباره ایفا کنند: پیشگام پرورش نسلی آگاه، مستقل و امیدوار؛ نسلی که از معلمان خود بیاموزد چگونه در برابر ظلم بایستد و سکوت را به اعتراض بدل کند.





نظرات شما