بایاد جانفشاندگان دهه شصت
من مرگ هیچ اعدامی را باورنمیکنم
درتخم چشمهایم نشستهای. درپشت مدار نمناک دیدگانم، به پلکهایم آویختهای. میان خاموشی سینه پراندوهم سرپناهی ساختهای. گمان میکنم با احساس من حرف میزنی. من هم با قلم موی احساسم مژگانت را تاب میدهم. پرنیان درهم شکسته موهایت را صاف میکنم. در دیدگانت موجی از ابر شناور است که بغض مرا مهآلود میکند. درآینه تصویر یک پرندهی خونین جا ماندهاست. من اما نگاهم به عقربههای ساعت قفل گشتهاست. درکوچههای پرت دلم راه که میروی حواست باشد. با یأس وجود من ملایم باش، درهم شکستن من به یک خطا بنداست. با من وداع مکن. هنگام بدرقه بهانهگیر میشوم. غم در رگهای من راه میرود. خیس میشود لحظه های انتظار من. با من وداع مکن. ازخط ترکههایی که بردلت نشسته است چیزی نگو. شیروانی قاب چشمانم سرریزمیشود. راستی نگفتی تاریخ تولدت کی هست؟ من شاهدم درحاشیه تقویم نشستهای. درگذرگاه زمان پشت تمام لحظهها. مابین دو آستان سحر. جایی از سپیدهدم لحظهای درافق که شط خون جاریست. امروز یا فردا؟ هنگامه سحر زمان به دونیم تقسیم میشود. قبل از طلوع آفتاب و بعد از ضربه نگاه تو بر طناب دار هنگامی که درآخرین تنفس گل سرخ آزادی را میبوسی. با آن که تا پگاه پاسی نماندهاست، با من وداع مکن. من مرگ هیچ اعدامی را باور نمیکنم.
شهریور ۱۴۰۴
کنشیار





نظرات شما