با شروع جنگ ارتجاعی دولت های فاشیست اسرائیل و جمهوری اسلامی، دو اتهام «جاسوس» و «جاسوسی» به سان مائده ای آسمانی بر سفرۀ جنگی هیئت حاکمه ایران نشست. واژگانی ابداعی به درازای عمر ارتجاع حاکم که نیروهای امنیتی و بیدادگاه قضایی جمهوری اسلامی از آن به عنوان یکی از غنائم و «نعمات» جنگ ۱۲ روزه نه فقط در سرکوب توده های مردم ایران بهره گرفتند، بلکه با سنگر بندی «حقوقی» و «قضایی» در پشت این دواتهام، گسترۀ سیاست نژادپرستانۀ ارتجاع حاکم را علیه افغان های ساکن ایران به سطحی غیر قابل تصور وسعت بخشیدند. سیاستی ضد انسانی که این روزها در مقیاسی عمومی از محدودۀ نژادپرستی فراتر رفته و در قالب شکل گیری یک فاشیسم نوظهور علیه افغانستانی های ساکن ایران تجلی یافته است.
جنگ ارتجاعی ایران و اسرائیل با پیش زمینه های۴۶ ساله، اگر چه بیش از ۱۲ روز طول نکشید، اما در همین بازۀ زمانی کوتاه، آنچنان ضربات سنگین و جبران ناپذیری بر جمهوری اسلامی وارد شد، که هیئت حاکمه با سری شکسته و گردنی آویزان از شرمساری برای فرار از ضربات بیشتر، به آمریکا متوسل شد تا اسرائیل را به توقف حملات متقاعد کند. شکست و ناکامی ارتجاع حاکم بر ایران در همان ساعات اولیه جنگ، آنچنان آشکار بود که خامنه ای و دیگر مسئولان نظام با خزیدن در مخفی گاه های زیر زمینی خود را حتا از دید نیروهای حامی نظام نیز مخفی کردند.
در این میان اما، خامنه ای و مجموعۀ هیئت حاکمه به رغم شکست فاحشی که از این جنگ ۱۲ روزه نصیب شان شده بود، در پرتو تبلیغاتی هماهنگ و همه جانبه تمام سعی خود را به کار گرفتند تا خود و نظام را دستکم در نزد نیروهای حزب الهی و وفادار به جمهوری اسلامی، پیروز میدان این جنگ معرفی کنند.
نخستین اقدام آنان جهت دستیابی به اهداف تبلیغاتی مورد نظر خامنه ای برای سرپوش گذاشتن بر این حجم از خفت و خواری حاصل از جنگ، منحرف کردن اذهان عمومی جامعه از فضاحت رو به رشدی بود که خامنه ای و حاکمان اسلامی در جنگ با اسرائیل به بار آورده بودند.
خروجی این سیاست راهبردی هیئت حاکمه در برون رفت از تبعات سیاسی – نظامی این شکست خفت بار، به کارگیری هیستریک دو اتهام «جاسوس» و «جاسوسی» در گستره ای عمومی علیه کلیت جامعه و در بعدی ویژه علیه افغانستانی های ساکن ایران بود. اتهامی که با توجه به پیش زمینه های نژادپرستی ارتجاع حاکم و افغان ستیزی حاکمان اسلامی از روزهای اولیه جنگ شروع شد، در ایام جنگ شدت گرفت و در دوران پساجنگ با شکل گیری رد پایی از یک فاشیسم نوظهور همانند صاعقه ای ویرانگر بر سر چند میلیون افغانستانی مهاجر و پناهنده در ایران آوار شد. سیاستی که هم اینک با شتابی فزاینده زندگی چند میلیون افغانستانی را به تباهی و ویرانی کشانده است.
همزمان با پیشبرد چنین سیاستی که جمهوری اسلامی علیه افغان ها در پیش گرفت، همگامی و همدستی تبلیغاتی سلطنت طلبان فاشیست، خانه کارگری های مرتجع و اصلاح طلبان ضد افغان با هیئت حاکمه نیز مزید بر علت شد و به یکباره موجی از افغان ستیزی آشکار علیه افغانستانی های ساکن ایران براه افتاد. اخراج صدها هزار افغان همراه با ضرب و شتم و توقیف اموال آنان تحت پوشش اجرای «مطالبه ملی» در دستور کار جمهوری اسلامی قرار گرفت. این موج فزاینده افغان ستیزی که در ایام جنگ و روزهای اولیه آتش بس در شکل و شمایل اخراج روزانه هزاران افعانستانی مهاجر و پناهنده از ایران تبلور یافته بود، کم کم در قالب یک فاشیسم نوظهور سر باز کرد و صد ها هزار مهاجر و پناهنده افغان را در کام خود گرفت.
به واقع آنچه این روزها بر مهاجران افغانستانی می گذرد، نه اخراج اجباری آنان به روال معمول، که بسی فراتر از «بی حرمتی»، «بی قانونی»، «نقض حقوق انسانی» و اخراج آنان به شیوه های رایج سالیان گذشته است. اکنون زخم های نشسته بر جسم و جان صدها هزار افغانستانی ساکن ایران، بسی فراتر از شلاق نژادپرستانه ای است که طی سال های گذشته با نصب دست نوشته هایی بر سر در نانوایی بود و از ممنوعیت فروش نان به آنان خبر می داد. این روزها، گسترۀ رنج و فشارهای اعمال شده برزنان و کودکان افغان بسی عمیق تر از قانون ممانعت ورود آنان به ۱۶ استان کشور است. اکنون دیگر سخن از ممنوعیت تحصیل کودکان افغان در ایران نیست، بلکه سخن از آوارگی هزاران کودک افغانستانی است که در پی سیاست اخراج فله ای افغان ها، از خانواده های شان دور مانده اند. این روزها دیگر سخن از تحقیر و سرکوب و بی حقوقی زنان و مردان افغان در جمهوری اسلامی نیست که طی سال های متمادی به امری عادی و روزمره برای آنان تبدیل شده بود، بلکه سخن از ربودن و سر بریدن و به قتل رساندن پسران و دختران جوان افغان است که با شکل گیری فاشیسمی نوظهور می رود تا به امری عادی در شهرهای مختلف ایران تبدیل گردد.
هم اینک رنج افغان های ساکن ایران بسی فراتر از اذیت و آزار آنان توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی است. آنچه این روزها بر آنان می گذرد، شکل گیری یک فاشیسم نژادپرستانه علیه بخش وسیعی از افغان های ساکن ایران است.
فاشیسمی نوظهور که به صورت روزانه با انتشار اخبار دزدیدن «فریده محمدی» ها از کارگاه خیاطی، بریدن سر «طاها رضایی ها» توسط جوانان نژاد پرست و فاشیست آموزش دیده در فرهنگ جمهوری اسلامی، ربودن مخفیانه «سارا گوهری» ها در مرز تایباد و پرتاب «قربان مجاهد»ها از پل عابر قلعه مدیر تهران به پائین، بازتاب یافته است. فاشیسمی که رد پای آن در گستره ای عمومی امنیت جانی و روانی دختران و پسران جوان افغانستانی را هدف گرفته و آنان را زیر پوشش اجرای «مطالبه ملی» به بی رحمانه ترین شکل ممکن در کارگاه و خیابان و محل کار و زندگی شان شکار می کنند و سر می برند و به قتل می رسانند.
فریده محمدی، نوجوان ۱۵ ساله افغانستانی از جمله دخترانی است که در روز چهارشنبه ۱۸ تیر ماه جاری به هنگام خروج از کارگاه خیاطی توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی ربوده شد و تا کنون کمترین خبری از او در دست نیست.
سارا گوهری، دانشجوی ۲۹ ساله افغانستانی نمونه دیگری از بازداشت ها و ربودن های مخفیانه است که روز ۱۵ تیر توسط فاشیست های جمهوری اسلامی در مرز تایباد ربوده شد و تا به امروز سرنوشت او نیز همانند فریده محمدی در هاله ای از ابهام و بی خبری است.
قربان مجاهد، کارگر نوجوان ۱۸ ساله افغانستانی، از جمله قربانیان دیگر این فاشیسم نوظهور است. فاشیسمی نژادپرستانه و سرایت کرده به بخشی از جوانان ناآگاه و ناسیونالیست و فریب خورده و عناصر مزدور جمهوری اسلامی که توسط ۴ ایرانی نژادپرست و فاشیست از پل عابر پیاده قلعه میر تهران به پایین پرتاب شد و اکنون بیش از یک هفته است که در حالت کُما به سر می برد.
فاجعه بارتر از نمونه های یاد شده، کشف پیکر بی سر طاها رضایی، جوان ۱۸ ساله افغانستانی است که پس از چند روز بی خبری از وضعیت او، جنازه اش در باغی واقع در همند مرانک اَبسرد دماوند پیدا شد. بر اساس گزارش ها و گفته های شاهدان عینی، قاتلان فاشیست «طاها رضایی» دست های او را بسته و سرش را از بدن جدا کرده بودند.
موارد یاد شده تنها نمونه های گزارش شده از ربودن و به قتل رساندن مهاجران افغانستانی طی روزهای اخیر در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی است که این روزها با گسترش نژادپرستی و شکل گیری یک فاشیسم نوظهور بر سر کارگران و زنان و مردان افغان آوار شده است. فاشیسمی خطرناک و روبه رشد که در هماهنگی با استراتژی پسا جنگ جمهوری اسلامی برای به انحراف کشاندن اذهان عمومی جامعه از شکست خفت باری که نصیب هیئت حاکمه در جنگ ۱۲ روزه شده است.
فاشیسمی که این روزها از نهادهای جمهوری اسلامی فراتر رفته و در پی تبلیغات ناسیونالیستی برخی از جریان های مرتجع موجود در داخل و خارج کشور بخشی از جوانان ناآگاه جامعه را نیز به دام خود کشانده است. فاشیسمی که هیئت حاکمه با بهره گیری از «نعمت» جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل چه بسا در صدد است چنانچه برایش مقدور شد زمینه های اجرایی آن را به کل جامعه از جمله به زنان و کارگران و جوانان و دیگر قشرهای اجتماعی ایران نیز بکشاند.
پوشیده نیست، آنچه جمهوری اسلامی را به پیشبرد چنین سیاست فاشیستی در جامعه سوق داده است، همانا وضعیت ناپایدار هیئت حاکمه در شرایط بحرانی پسا جنگ با اسرائیل است که مشروعیت بقاء و ماندگاری نظام را حتا در نزد نیروهای وفادار به خود نیز با تشکیک روز افزون مواجه نموده است.
انفعال در مقابل پروژۀ اخراج میلیونی افغانستانی های ساکن ایران، بی تفاوتی نیروهای مترقی و پیشرو جامعه در مقابل ربودن و سر بریدن و سر به نیست کردن دختران و پسران جوان و آگاه افغان، و به طریق اولی عدم مقابلۀ جدی و عملی و یکپارچه با فاشیسم نوظهور جمهوری اسلامی علیه میلیون ها کارگر و زحمتکش افغانستانی که سالیان دراز در ایران کار کرده اند و مالیات داده اند و جمهوری اسلامی از وجودشان بهره برداری اقتصادی کرده است، می تواند زنگ خطری برای گسترش این فاشیسم نوظهور علیه طبقۀ کارگر و توده های مردم ایران هم باشد. بی تفاوتی در مقابل این ناسیونالیسم کور و نژادپرستانه ای که اکنون بر جان و مال و زندگی چند میلیون افغانستانی ساکن ایران آوار شده است، می تواند یک تهدید جدی برای زنان ایران، دانشجویان، جوانان و همۀ فعالان سیاسی – اجتماعی جامعه در وضعیت بحرانی حاکم بر جمهوری اسلامی باشد. وضعیتی متلاطم و طوفانی که ادامه حیات را بر هیئت حاکمه به طور جدی دشوار کرده است. تا جاییکه بر بستر شکست و بحران های موجود، هم اینک شیرازۀ نظام از هم گسسته، سیاست های داخلی و بین المللی اش کارایی خود را از دست داده، شکاف های درونی اش تعمیق و بحران های غیر قابل حل اش به صورت گازانبری راه نفس کشیدن را بر هیئت حاکمه بسته است.
اینکه جمهوری اسلامی به پایان کار خود رسیده است، کمترین تردیدی در آن نیست. اینکه بحران های غیر قابل حل کنونی تار و پود حاکمیت را فرا گرفته اند و ناکار آمدی رژیم حتا برای عقب مانده ترین افراد جامعه نیر محرز شده است، جملگی نشانه هایی از پایان حیات ارتجاع حاکم بر ایران است. بی تردید افغان ستیزی موجود و اشاعه فاشیسم رو به رشد کنونی با تقویت ناسیونالیسم افراطی در جامعه می تواند بخشی از تلاش حاکمیت برای در هم شکستن اراده توده های مردم ایران در مسیر سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی باشد.
لذا با توجه به واقعیتهای فوق و با آگاهی از اینکه رژیم شکست خورده و ناتوان و مفتضحی همچون جمهوری اسلامی دستکم در وضعیت کنونی قادر به تحمیل سیاست های سرکوبگرانه و فاشیستی اش بر کارگران و زنان و معلمان و بازنشستگان و دانشجویان و پرستاران و نویسندگان و هنرمندان و دیگر لایه های اجتماعی جامعه به سبک و سیاق گذشته نیست، اما این امر نمی تواند و صد البته نباید ما را لحظه ای از یک مبارزۀ جدی علیه افغان ستیزی و سیاست نژادپرستانه جمهوری اسلامی باز دارد. عدم هوشیاری لازم در مقابل این رژیم زخمی و هار و درنده خو که از هر سو خود را شکست خورده می بیند، می تواند تبعات سنگینی برای جنبش انقلابی ایران داشته باشد.





نظرات شما