در سالهای اخیر، موج جدیدی از افغانستیزی در ایران شکل گرفته که هم در سطح گفتمان عمومی و هم در سطح سیاستهای رسمی رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی، به طرز فزایندهای آشکار شده است. روند اخراج گسترده مهاجران افغانستانی، محدودیتهای فزاینده بر اقامت و اشتغال، و فضاسازیهای رسانهای حول خطر “هجوم افغانها” یا “بحران مهاجرت” نه از دل یک واقعیت تهدیدآمیز، بلکه از بطن بحرانهای ساختاری نظام سرمایهداری حاکم بر ایران زاده میشود. با افزایش تنشهای منطقهای (بهویژه جنگ بین ایران و اسرائیل) انگزنی به افغانها تحت عنوان “تهدید امنیتی و جاسوسی” شدت گرفته است. مقامات ادعا میکنند افراد بدون مجوز ممکن است ابزار نفوذ دشمنان باشند. گرچه، موج گسترده اخراجسازیهای اخیر نه تنها دامن پناهندگان بدون مجوز، بلکه هر افغانی را گرفته که در معرض دید مأموران امنیتی – پلیس رژیم قرار گرفته است.
با آن که رقم دقیق اخراجها هنوز دقیقاً روشن نیست، اما اخراجسازیها، طبق گزارشها از ژانویه تا ماه مه ۲۰۲۵، حدود ۴۵۰ هزار نفر، در ژوئن ۲۵۶ هزار نفر و تنها در هفته آخر ژوئن این رقم به ۸۸ هزار نفر رسیده است. بدین ترتیب تنها در سال ۲۰۲۵ حداقل نیم میلیون نفر از افغانستانیهای مقیم ایران اخراج شدهاند و علاوه بر آن بازداشتهای گستردهای در این روند انجام شده است. در مجموع این رقم طی یک سال (مارس ۲۰۲۴ تا مارس ۲۰۲۵) به بیش از ۲ / ۱ میلیون نفر رسیده و در برخی گزارشها تا ۹ / ۱ میلیون نفر نیز ذکر شده است. بنا به اعلام سازمان “نجات کودکان” در ژوئن ۲۰۲۵ (خرداد ۱۴۰۴) حدود ۸۰ هزار کودک از ایران به افغانستان بازگردانده شدهاند. در این میان حدود ۶۷۰۰ کودک بدون همراه بودهاند.
این اخراجسازیهای گسترده همراهاند با روندهای غیرانسانی و وحشیانه از نحوه اخراج و دستگیری افغانها. در گزارشهای متعدد از تجربیات افغانها هنگام بازداشت یا اخراج، مواردی از ضبط اموال شخصی مانند پول نقد، تلفن همراه، و حتی عدم بازگرداندن ودیعه (رهن) خانه وجود داشته است. همچنین پس از دستگیری، بسیاری از ضرب و شتم و آزار و ایذا و توهین و تمسخر مأموران سرکوب رژیم سخن گفتهاند.
یک کارگر افغان ۲۹ ساله میگوید: “شش سال در کارگاه آجرپزی بودم. ناگهان اخطار دادن که باید ظرف سه روز کشور را ترک کنیم. هیچکس پاسخگو نبود. حتی کارفرما دستمزدم را نداد.” دانشآموزی در کرج میگوید: “ما نه اجازه تحصیل داریم، نه بیمه، و حالا هم اخراج میشویم؛ چطور باید زندگی کنیم؟… این اخراجها همه را دچار ترس و ناامنی کرده، کسی جرأت ندارد بیرون برود یا سر کار برود.” تجریه یک مرد افغان ۳۲ ساله چنین است: “وقتی ما را دستگیر کردند، همه پولهای توی جیبم را گرفتند و تلفنم را هم ضبط کردند. رهن خانه را هم صاحبخانه نگه داشت و هیچکس به شکایت ما رسیدگی نکرد.” گزارش میشود برخی خانوادههای افغان فرزندان خود، به ویژه دختران، را از ترس دستگیری و اخراج از رفتن به مدرسه بازداشتهاند.
این روایات، گوشهای از ابعاد انسانی، روانی و اخلاقی بحران اخراج افغانها از ایران را نشان میدهد. زنان، مردان، دانشآموزان، بیماران و کودکان همه قربانی سیاستهایی شدهاند که منطق طبقاتی، امنیتی و ناسیونالیستی دارد.
وضعیت کلی افغانها پس از اخراج از ایران
افغانهای اخراجشده از ایران، پس از ورود به افغانستان، با چشماندازی تیره و آیندهای مبهم مواجهاند. بسیاری از آنان به کشوری بازمیگردند که نهتنها ظرفیت اقتصادی و اجتماعی پذیرش این حجم از جمعیت بازگشته را ندارد، بلکه خود با بحرانهای عمیق ساختاری مواجه است. نبود فرصتهای شغلی، کمبود منابع مالی، و ضعف شدید در زیرساختهای بهداشتی و آموزشی، شرایطی ایجاد کرده که بسیاری از مهاجران اخراج شده به سرعت در دام فقر شدید و بیثباتی اجتماعی گرفتار میشوند.
بخش قابلتوجهی از این افراد، پس از سالها زندگی در ایران، اکنون بدون مدارک شناسایی معتبر یا گواهیهای تحصیلی قابل استناد هستند. این مسئله، آنها را از دسترسی به آموزش، خدمات درمانی و حتی ثبتنام رسمی در سامانههای حمایتی محروم میسازد. در بسیاری مناطق افغانستان، بهویژه در ولایات مرزی و محروم، نبود خدمات اولیه مانند آب آشامیدنی سالم، درمانگاه و مدرسه، زندگی را برای این خانوادهها غیرقابلتحمل کرده است.
افزون بر این، وضعیت امنیتی کشور همچنان شکننده است. درگیریهای پراکنده، فعالیت گروههای مسلح غیرقانونی، مینهای باقیمانده از جنگ و حضور طالبان در ساختارهای حاکمیتی، همگی بر آسیبپذیری اخراجشدگان میافزایند. مهاجران بازگشته، بهویژه اگر از اقلیتهای مذهبی یا قومی باشند، در معرض تبعیض، خشونت یا حتی تهدیدهای جانی قرار دارند.
شرایط زنان و دختران اخراجشده، به مراتب وخیمتر و نگرانکنندهتر است. تحت حاکمیت طالبان، دسترسی دختران به آموزش در بسیاری از مناطق ممنوع یا محدود شده و زنان از بخش بزرگی از فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی کنار گذاشته شدهاند. دختران بازگشته، که در ایران به آموزش یا دستکم نوعی آزادی نسبی عادت داشتهاند، ناگهان با محدودیتهای شدید، فشار فرهنگی و ساختارهای پدرسالار روبرو میشوند.
برای بسیاری از خانوادهها که در فقر مطلق به سر میبرند، ازدواج زودهنگام دختران نه تنها یک راهکار اقتصادی، بلکه گاه تنها راه بقا تلقی میشود. این ازدواجهای اجباری اغلب با خشونت خانگی، محرومیت از تحصیل و آسیبهای روانی عمیق همراه هستند. افسردگی، اضطراب، احساس ناامنی و اختلالات روانشناختی در میان دختران بازگشته بهطور نگرانکنندهای در حال افزایش است.
در عین حال، خدمات رواندرمانی، حمایت اجتماعی و مراقبتهای بهداشتی مرتبط با سلامت مادر و کودک، در اکثر ولایات یا وجود ندارد یا بسیار محدود است. خلأ این خدمات، امکان بازیابی زنان و دختران را از آسیبهای ناشی از اخراج، مهاجرت اجباری و تبعیض جنسیتی بهشدت کاهش داده است.
اهداف داخلی جمهوری اسلامی از ترویج افغانستیزی
در شرایطی که بحرانهای گسترده اقتصادی، تورم افسارگسیخته، بیکاری مزمن، فساد ساختاری و سرکوب سیاسی، مشروعیت جمهوری اسلامی را با تهدید جدی مواجه کردهاند، دولت نیازمند مکانیسمهایی برای انحراف افکار عمومی و مهار خشم تودههاست. در این چارچوب، مهاجران افغانستانی بهمثابه “قربانیان مناسب” جایگزین سوژههای واقعی بحرانزا ــ همچون سرمایهداران فاسد، فرماندهان رانتخوار سپاه یا مدیران نالایق ــ معرفی میشوند. به این ترتیب، با بازنمایی افغانها بهعنوان تهدید و منبع ناامنی، نظام خود را از پاسخگویی تبرئه کرده و یک دشمن بیرونی و قابل نفرت میسازد.
مارکس و انگلس در “ایدئولوژی آلمانی” تأکید میکنند که طبقه حاکم، ایدئولوژی حاکم را نیز تولید میکند. در اینجا نیز دولت جمهوری اسلامی با اتکا به ابزارهای ایدئولوژیک همچون رسانههای رسمی، نظام آموزشی و تولیدات فرهنگی، ناسیونالیسمی شیعهمحور و ایرانگرایانه را ترویج میکند؛ گفتمانی که در آن مهاجر افغان بهعنوان “دیگری ناهمگون” و “خطر بالقوه” بازنمایی میشود. این خطکشیهای هویتی و ایدئولوژیک، دولت را قادر میسازند تا خود را در مقام “مدافع ملت در برابر بیگانه” بازتعریف کند و بحرانهای داخلی را به مسئلهای امنیتی و خارجی تقلیل دهد.
از منظر اقتصادی نیز، رژیم با نگهداشتن مهاجران در وضعیت حقوقی مبهم و تهدید دائمی به اخراج، آنها را در موقعیتی کاملاً آسیبپذیر و قابل استثمار قرار میدهد. این وضعیت برای سرمایهداری ایرانی سودآور است: کارگرانی ارزان، خاموش، بدون حق اعتراض یا تشکل، که همیشه در سایه ترس از بازداشت یا اخراج زندگی میکنند. مهاجران افغان در ایران عمدتاً در پایینترین سطوح بازار کار ــ از جمله در ساختمانسازی، خدمات شهری، و کشاورزی ــ فعالاند و اغلب بدون قرارداد، بیمه یا حمایت قانونی بهکار گرفته میشوند. سرمایهداران، نیز، با سوءاستفاده از وضعیت غیررسمی این نیرو، به حداکثرسازی سود از طریق پرداخت دستمزدهای نازل، حذف بیمه و تهدید مداوم متوسل میشود.
در عین حال، همین دولت و ساختار سرمایهداری که به استثمار این نیروی کار وابسته است، با ترویج گفتمان “ایران برای ایرانیان” و دامنزدن به احساسات ناسیونالیستی، آنها را بهمثابه تهدیدی برای فرهنگ، امنیت یا اقتصاد کشور معرفی میکند. این تضاد ظاهری، در واقع بخشی از منطق درونی سرمایهداریست: سود از استثمار و مشروعیت از دشمنسازی و ترسافکنی. دختر ۱۷ سالهی افغانی تعریف میکند: “در مدرسه ایرانیها ما را مسخره میکردند. معلم گفته بود افغانها باید برگردند کشور خودشان. ما اینجا احساس امنیت نداریم.”
اهداف جمهوری اسلامی از این سیاست چندلایه روشن است: تولید نوعی همبستگی ملیگرایانه و مذهبی در شرایط بحرانهای ساختاری؛ منزویسازی مهاجران، بهویژه آنانی که در جنبشهای کارگری و اعتراضی فعال بودهاند؛ جایگزینی تضاد طبقاتی با تضاد نژادی و ملی؛ بهطوریکه خشم طبقات فرودست بهجای حاکمان و سرمایهداران، بهسوی مهاجران هدایت شود.
اهداف بینالمللی جمهوری اسلامی در سیاست افغانستیزی
جمهوری اسلامی، بهویژه پس از بازگشت طالبان به قدرت، مهاجران افغانستانی را همچون ابزار چانهزنی ژئوپولیتیکی بهکار میگیرد. اخراج دستهجمعی مهاجران، تهدید به بستن مرزها یا فشار اقتصادی بر مهاجران، ابزاریست برای تحمیل مطالبات سیاسی و امنیتی بر دولت طالبان. یک مهاجر افغان ساکن اصفهان میگوید: “احساس میکنم ما در این کشور فقط مهرهای برای چانهزنی شدهایم، نه انسان.” همچنین در مذاکرات با اروپا و سازمانهای بینالمللی، جمهوری اسلامی گاه نقش “سد مهاجرت” را ایفا میکند. با ادعای کنترل مرزها و جلوگیری از “هجوم پناهجویان به اروپا”، دولت ایران میکوشد مشروعیت دیپلماتیک و حتی کمک مالی کسب کند – الگویی شبیه به آنچه ترکیه در برابر اروپا بهکار بسته است. در رقابت با قدرتهای منطقهای مانند پاکستان، ترکیه یا عربستان، در رسانههای داخلی جمهوری اسلامی، برخورد قاطع با مهاجران، بهعنوان نمایشی از “اقتدار ملی” تبلیغ میشود. این اقدامات، بهویژه نزد نیروهای ناسیونالیست داخلی یا بدنه امنیتی، نشاندهنده “کنترل دولت” و “استقلال مرزی” تلقی میشود.
نژادپرستی و ناسیونالیسم
از منظر مارکسیستی، نژادپرستی و ناسیونالیسم نه پدیدههایی طبیعی یا جاودان، بلکه اشکال ایدئولوژیکیاند که در شرایط مشخص تاریخی، بهمثابه ابزارهای حفظ سلطه طبقاتی عمل میکنند. بورژوازی در طول تاریخ خود، برای تحکیم سیطرهاش بر پرولتاریا و تضعیف مبارزات طبقاتی، به تولید و بازتولید گفتمانهای نژادی و ملی دامن زده است. این ایدئولوژیها با توهمافکنی و انحراف آگاهی طبقاتی، کارگران را به ستیز با یکدیگر سوق میدهند.
نژادپرستی، برخلاف آنچه لیبرالیسم ادعا میکند، صرفاً یک “تعصب فردی” یا “بیفرهنگی” نیست، بلکه یک ساختار مادیست که از دل مناسبات سرمایهداری زاده شده و به آن خدمت میکند. سرمایهداری جهانی، در دوران استعمار، از ایدئولوژی نژادپرستانه برای توجیه استثمار بیرحمانه خلقهای مستعمره استفاده کرد. استعمارگران اروپایی با ساختن سلسلهمراتب نژادی، سلطه اقتصادی را به سلطه فرهنگی، سیاسی و زیستی گسترش دادند.
در عصر حاضر، نژادپرستی همچنان به مثابه ابزار تقسیم نیروی کار به کار گرفته میشود. نیروی کار مهاجر و اقلیتهای نژادی با تحقیر، گتوسازی، و محدودیتهای قانونی، به حاشیه رانده میشوند و در شرایطی نابرابرتر از کارگران “ملی” یا “سفیدپوست” بهکار گرفته میشوند. بدین ترتیب، سرمایهدار با ایجاد رقابت کاذب میان بخشهای مختلف طبقه کارگر، مانع وحدت انقلابی آنان میگردد.
ناسیونالیسم، مانند نژادپرستی، در شرایط تاریخی مشخصی شکل گرفت. برخلاف آنچه ناسیونالیستها میپندارند، ملتها جوهرهایی ازلی نیستند، بلکه پدیدههایی مدرناند که با ظهور دولتـملتهای بورژوایی در سدههای ۱۸ و ۱۹ شکل گرفتند. بورژوازی، برای تضمین بازتولید سرمایه در سطح ملی، نیاز به وحدت زبانی، فرهنگی و نهادی داشت. ناسیونالیسم، با اختراع سنتها، بازنویسی تاریخ ، ابزار همگنسازی درونی و ستیزهجویی بیرونی را فراهم کرد.
در جهان سرمایهداری متأخر، ناسیونالیسم نقش دوگانهای ایفا میکند: از یکسو، به عنوان ابزار مشروعیتبخش دولتهای سرکوبگر، به سرکوب اقلیتها و کنترل مرزها مشروعیت میبخشد؛ و از سوی دیگر، در قالب ناسیونالیسم عوامفریبانه یا “پوپولیستی”، خشم تودههای محروم را به جای سرمایهدار، متوجه “بیگانه”، “مهاجر”، یا “ملت دشمن” میسازد.
ناسیونالیسم ایرانی – که ریشه در ایدئولوژیهای پانآریایی، باستانگرایانه و شیعهمحور دارد – در بازنمایی مهاجر افغانستانی، او را نه تنها مهاجری اقتصادی، بلکه تهدیدی فرهنگی، قومی و حتی “تمدنی” قلمداد میکند. این ایدئولوژی، با ارجاع به تاریخ تحریفشده، زبانشناسی شبهعلمی، و توهمات نژادی، مرزی سفت و سخت میان “ما” (ایرانیان) و “آنها” (افغانها) ترسیم میکند.
چنین بازنماییهایی بهویژه در رسانههای رسمی و شبکههای مجازی وابسته به نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی تشدید میشود. روایتهایی چون “اشغال بازار کار”، “خطر فرهنگی”، یا “نفوذ طالبان” و این اواخر “جاسوسی” بهطور مداوم بازتولید میشوند تا حضور مهاجران را به یک بحران بدل کنند.
این بازنمایی نهتنها از سوی نهادهای دولتی، بلکه توسط بخشهایی از جامعه نیز بازتولید شده است. پدیده اخراج افغانها در ایران، فقط یک سیاست مهاجرتی نیست، بلکه بخشی از پروژه بزرگتر سلطه ایدئولوژیک، بازتولید استثمار و تحکیم هژمونی طبقاتی است. مشارکت مردم ناآگاه در بازداشت و گزارش افغانها؛ خشونتهای خیابانی، حلمه لفظی و فیزیکی و تحقیر اجتماعی؛ نفرتپراکنیهای نژادپرستانه در شبکههای مجازی؛ حتا حملات گاه بیگاه به سکونتگاههای افغانها؛ و در مجموع همدستی برخی اقشار ناآگاه با این روند، ناشی از درونی شدن ایدئولوژی نژادپرستانه و ناسیونالیستی طبقه حاکم است.
نتیجهگیری
در واقع، اخراج گسترده مهاجران افغان و رواج گفتمان نژادپرستانه و ناسیونالیستی هدفی عمیق را دنبال میکنند: شکاف انداختن در میان طبقه کارگر، تخریب همبستگی طبقاتی، و مشغولسازی فرودستان با دشمنسازیهای خیالی. بدین ترتیب، خشم کارگران و محرومان که باید متوجه سرمایهدار، دولت و نظم طبقاتی باشد، به سوی “افغان مهاجم” منحرف میشود.
آیندهای که بر اساس نژادپرستی و ناسیونالیسم بنا شود، آیندهای است بربرانه؛ آیندهای آکنده از فقر، انزوا، تبعیض، دیوار و مرز. تنها راه گسستن از این سرنوشت، ساختن پیوندهایی انترناسیونالیستی و آگاهانه میان کارگران ایرانی و مهاجر است؛ پیوندهایی که بر پایه منافع مشترک طبقاتی و مقاومت جمعی علیه سرمایه و دولت شکل میگیرند. چپ ایران، اگر میخواهد به وظایفاش پایبند باشد، باید با صراحت: در برابر نژادپرستی و ناسیونالیسم بایستد؛ نقش دولت و سرمایه در خلق دشمن فرضی را افشا کند؛ همبستگی طبقاتی بین کارگران ایرانی و مهاجر را تقویت کند؛ با ناسیونالیسم فرهنگی که خود را چپنما جلوه میدهد اما در خدمت سرمایه و دولت عمل میکند، مقابله کند.
از منظر مارکسیستی، ناسیونالیسم ایرانی و افغانستیزی، نه واکنشی طبیعی به بحران، بلکه سازوکارهای ایدئولوژیک دولت و سرمایه برای تداوم سلطهاند. در این شرایط، تنها راه رهایی نه در اخراج مهاجران، بلکه در برقراری پیوندهای انقلابی میان طبقه کارگر ایرانی و مهاجران افغانستانیست. این دو گروه نه دشمن، بلکه متحد طبیعیاند: هر دو قربانی نظم سرمایهدارانه، استثمار، سرکوب، و ایدئولوژیهای تفرقهافکن. تنها با شکستن این مرزهای ساختگی، میتوان امکان تاریخی برابری، آزادی و سوسیالیسم را احیا کرد.
مارکسیسم نمیتواند نژادپرستی را نادیده بگیرد و در عین حال، مدعی مبارزه با استثمار باشد. مبارزه با نژادپرستی، بخشی جداییناپذیر از مبارزه طبقاتی است ــ و بدون آن، رهایی ممکن نیست.





نظرات شما