“حدیث” دخترکانی که اینچنین بی رحمانه کشتار می شوند

“نگاه کن

 چه فروتنانه بر خاک می گسترد

آنکه نهال نازک دستانش

از عشق

خداست

 و پیش عصیانش

بالای جهنم

پست است”

نگاه کنید، به بالابلند دخترکان این سر زمین خفته بخون بنگرید، که چه غمگنانه بر خاک می افتند. به تماشای این دخترکانِ به پرواز درآمده بنشینید، که چه بی باکانه با “نهال نازک دستانشان”، شور و امید را، شهامت و انتظار را، زن زندگی آزادی و غرور و افتخار را در کشتزار انقلاب مردم ایران می کارند. به تماشای این دخترکان به خون تپیده بنشینید که “چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می شکنند”. این دختران و زنانی که در خشم خود خروشیدند، فریاد را تولدی دیگر شدند، ایران و جهان را به حیرت درآوردند و این چنین بی باک و پر شتاب، نهال نازک “زن ، زندگی، آزادی” را در گستره ای به وسعت ایران نشا کردند.

به “مهسا” بنگرید، که چه بی رحمانه توسط آدمکشان جمهوری اسلامی پرپر شد. به نیکا شاکرمی بنگرید که چگونه تا سکوی بلند آزادی قد برکشید. به سارینا اسماعیل زاده نگاه کنید که چسان نهال جسارت را در کوچه باغ های مدرسه کاشت. به تماشای بلندای ایستادگی حدیث نجفی بنشینید، که چه زیبا و شورانگیز گلواژهای “زن، زندگی، آزادی” در مشت های او شکوفه داد. به غزاله چلاوی بنگرید، حنانه را یاد آورید، به تماشای نازک آرای مهسا موگویی و ده ها کودک – دخترکانِ این سرزمین بپاخاسته بنشینید، که هر بام و شام در شقاوت و بی رحمی جمهوری اسلامی – این رژیم ستمگر و آدمکش- در خون خود غرق می شوند.

به مهسا امینی نگاه کنید، دختر جوانی  که در بازداشتگاه اخلاقی گشت کشتار به قتل رسید و مرگش آتشفشان خشم زنان و دخترکان و توده های مردم ایران شد. آتشفشانی پر خروش و توفنده که گدازه های سرکش آن در سراسر ایران  پرتاب شد، از مرزها فراتر رفت، آنچنان فرا رفتنی که جهان و جهانیان را به حیرت درآورد. مهسا به خاک افتاد، اما مرگش جرقه شد، از جرقه حریق برخاست، حریق شعله کشید، شعله اش بلند و بلندتر شد، گسترش یافت، آنچنان گسترش یافتنی که کوس رسوائی رژیم را در تمام جهان به صدا درآورد .

مرگ مهسا، مرگی برای به سوگ نشستن نبود. مرگی برای گریستن در سکوت خانه، و یا شکستن بغض در کُنج خلوتی نبود. مرگ او، میلادی برای دخترکانِ جوان بود، که با بال های نازک شان از زیر خاکستر “ژینا” در گستره ای به وسعت ایران بال بگشایند. مهسا به قتل رسید، اما مرگ او فریاد شد. او در مرگ خویش “چنان به فریاد آمد که وجودش همه بانگی شد” بر سر کشتار کنندگان مردم ایران. مرگ او به دخترکان جوان جسارت بخشید تا هر کدام به سوی شهر و میدان و خیابانی بال بگشایند و با پرچم جان سرود “زن، زندگی، آزادی” را فریاد کنند.

با مرگ مهسا، نیکا و نیکاها زاده شدند. حدیث و ساریناها در خاکستر وجود او شکفته شدند، غزاله و حنانه در مشت های او گل دادند، مهساهای دیگری همچون مهسا موگویی ۱۶ ساله در مرگ او تکثیر شدند. به این دخترکان سرشار از شوق زندگی خوب نگاه کنید، به تماشای این دخترکانِ پر از شور و عشق و آزادی بنشینید که “چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می شکند، رخساره ای که توفانش مسخ نیارست کرد”.

نگاه کنید، با چشم جان به تماشای شور و شوق نیکا بنشیند، که چه شورانگیز در آسمان پر تلاطم ایران به پرواز درآمد، و چه مغرور و سربلند در میانه جمع شیفتگان آزادی فرود آمد.

به نیکای ۱۶ ساله نظر کنید که غروب ۲۹ شهریور، از خانه بیرون زد و راهی اعتراضات بلوار کشاورز تهران شد. مشت های کوچک او با مشت دیگران گره خورد و فریاد “مرگ بر دیکتاتور” در آسمان تهران پیچید. به نیکای نوجوان نگاه کنید، به نوگلی که آنچنان ظریف و کوچک اندام بود که در بهم فشردگی جمعیت معترض دیده نمی شد، در میانه آن جمعیت به هم فشرده، کسی شور و نشاط و احساس رهایی او را در نمی یافت. کسی نمی دانست که در چشمان روشن او، فروغ فردای دیگری شعله ور است. او، برای اینکه دیده شود، برای اینکه شنیده شود، برای بیان احساسِ رهایی و آزادی، برای بیان ستمی که در این سال های کوتاه زندگی اش بر او  و دیگر دخترکانِ هم نسل او رفته بود، برای بیان ۴۴ سال بی حقوقی و تبعیض و نابرابری و ستمی که بر سر زنان و تمامی توده های مردم ایران آوار شده بود، قد برافراشت و بر بلندای سکویی ایستاد. از بلندای سکو، همراه با خشمی در گلو و مشتی در دست، “زن، زندگی، آزادی” را فریاد کشید. با یاران خود از درد و رنج سال های سپری شده سخن گفت: “یاران من بیائید با دردهایتان، و بار دردتان را در زخم قلب من بتکانید. یاران من بیائید با دردهایتان، و زهر دردتان را در زخم قلب من بچکانید”.

بیان این شور و احساس انقلابی، بیان این سرزندگی و رهایی از ستم و تبعیض و بی حقوقی در جسم و جان نیکای جوان- این دخترک ظریف و کوچک اندام خرم آبادی- آنچنان برجسته بود که از چشم آدمکشان رژیم دور نماند.

نیکا، تا پایان شب در تظاهرات بلوار کشاورز حضور داشت و پس از آن مفقود شد. بعد از ده روز بی خبری، در تاریخ ۸ مهر خانواده برای شناسایی جسد او به کهریزک فرا خوانده شد. آخرین رد پایی که در آن شب از نیکا بجای مانده بود، یک تماس تلفنی و یک استوری در صفحه اینستاگرام شخصی او بود. به گفته مادرش سیمین شاکرمی، نیکا ساعت یازده و چهل دقیقه شب با او تماس گرفته به مادرش گفته بود “در حال فرار از دست ماموران است”. در آخرین استوری اش نیز، تصویری از او نقش بسته بود که روسری اش را در اعتراضات آن شب آتش زده است.

نیکا اولین نوجوانی نبود که در دو هفته گذشته جان شیفته اش توسط آدمکشان جمهوری اسلامی پرپر شد. پیش از آنکه جنازه او در کهریزک شناسایی شود، جان باختن حدیث نجفی، دختر ۲۲ ساله ساکن کرج، در شبکه های مجازی بازتاب یافت. حدیث نجفی، نمونه دیگری از قتل دختران جوان معترض به قتل مهسا بود که روز چهارشنبه ۳۰ شهریور با حضور در اعتراضات خیابانی به ضرب گلوله نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی کشته شد. دختری که پیش از جان باختن از آرزوهایش سخن گفته بود، دختری که می خواست پس از حضور در اعتراضات خیابانی، “وقتی چند سال گذشت” و “همه چی عوض شد”، خوشحال باشد که با شعار “مرگ بر خامنه ای” در تظاهرات براندازی جمهوری اسلامی حضور داشته و سهم خود را در اعتراض به قتل مهسا و ۴۴ سال سرکوب و کشتار و جنایت اَدا کرده است.

هنوز حدیث دردناک کشته شدن “حدیث نجفی” در جسم و جان مردم ایران نهفته بود که خبر جان باختن سارینا جامعه را به تکان در آورد. سارینا اسماعیل زاده، نوجوان ۱۶ ساله دیگری بود که در دو هفته گذشته همانند نیکا شاکرمی پس از بازداشت به دست نیروهای امنیتی جان باخت. نوجوانی پر شور و جستجوگر که این چنین فریاد می زد “جستجوگرم من، نه جستجو شونده، من اینجایم و آینده در مشت های من است”.

با علنی شدن قتل سارینا، ویدئوهایی از او منتشر شده اند. او در این ویدئوها، از “احساس رهایی و آزادی” حرف زده است، از آرامش و رفاه برای مردم ایران سخن گفته است و اینکه “مردم یک کشور چه انتظاری می توانند داشته باشند از کشور خودشان؟ رفاه، رفاه، رفاه و نه چیز دیگری”. او، از روزگار سخت توده های مردم ایران حرف زده است، از وضعیت “داغون” اقتصادی مردم گفته است، از “حجاب اجباری” و انواع فشارهای موجود سخن گفته است و اینکه مردم ما در پاسخگویی به ابتدایی ترین نیازهای خود یعنی “خوراک، پوشاک و مسکن” گیر کرده اند.

بعد از مرگ سارینا، کشته شدن “مهسا موگویی” رسانه ای شد. مهسا موگویی، نمونه دیگری از دختران دهه هشتادی بود که در سن ۱۶ سالگی در اعتراضات خیابانی فولاد شهر حضور یافت و با شلیک گلوله نیروهای آدمکش جمهوری اسلامی جان باخت. حنانه کیا، ۲۲ ساله  و غزاله چلاوی ۳۳ ساله که اولی در نوشهر و دومی در آمل به ضرب شلیک گلوله های جلادان جمهوری اسلامی جان باختند. نمونه های دیگری از کشتار زنان و دخترکان در روزهای آتش و خون قیام سراسری مردم ایران هستند که پس از قتل مهسا یکی پس از دیگری توسط آدمکشان جمهوری اسلامی کشتار شدند. رژیمی که طی ۴۴ سال با یاس ها و باغ و درخت، فقط با زبان داس سخن گفته است.

“تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

با داس سخن گفته ای

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

که مادران سیاه پوش

-داغداران زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد-

هنوز از سجاده ها

سر بر نگرفته اند”

حدیث کشتار بی رحمانه این دخترکانِ به پرواز درآمده در آسمان انقلابی ایران، چنان آتشی بر جان رژیم افکند، که دستگاه‌های تبلیغاتی جمهوری اسلامی برای  رهایی از فوران خشم و گسترش قیام توده های مردم ایران، با شیوه همیشگی شان به انکار کشتار این دختران جوان و معترض برخاستند. داستان سرایی و سناریو نویسی “خودکُشی” این جان باختگان نوجوان در سیمای جمهوری اسلامی کلید خورد. اعمال فشار بر خانواده ها و درهم شکستن روحیه آنان شتاب گرفت. در ابتدای امر، نیروهای امنیتی رژیم، جنازه نیکا را دزدیدند و بدون حضور خانواده، پیکر او را در یک آبادی دور از خرم آباد دفن کردند. پس از آن سناریوی مضحک خودکُشی نیکا شاکرمی و سارینا اسماعیل زاده با روایت جعلی پرتاب شدن آنان از پشت بام به حیاط خانه در تلویزیون جمهوری اسلامی به نمایش درآمد. خاله و دایی نیکا برای اعتراف گیری جعلی بازداشت شدند. تهدید به مرگ و اعمال فشار بر پاره ای از اعضای فامیل و خانواده نیکا و سارینا شدت گرفت. با این همه و به رغم اینکه، سال هاست حنای اینگونه ترفندها و سناریو سازی های جعلی جمهوری اسلامی برای توده های مردم ایران و جهان رنگ باخته است، اما رژیم امیدوار بود دست کم برای هواداران خود این کشتارهای را توجیه کند. ولی مصاحبه های شجاعانه، دلیرانه و مقتدرانه نسرین شاکرمی – مادر داغدار نیکای نوجوان- با تلویزیون های فارسی زبان خارج کشور در مورد چگونگی کشته شدن نیکا به دست آدمکشان جمهوری اسلامی، آنچنان بر افکار عمومی تاثیر گذاشت که فقط ننگ و رسوایی بیشتری از اینگونه سناریو سازی ها برای جمهوری اسلامی باقی ماند. خامنه ای و دستگاه تبلیغاتی او بر این باور بودند که با ساختن اینگونه سناریوها، دروغ پردازی ها و جعل واقعییات، می توانند اندکی از خشم بی امان مردم بپاخاسته را مهار و پیامد آن قیام سراسری و شکوهمند توده های مردم ایران را از تداوم و گستردگی بیشتر آن باز دارند. اما مردم قهرمان ایران روز شنبه ۱۶ مهر، در میدان عمل و کف خیابان ها پاسخی قاطع به اینگونه ترفندها و خیالبافی های رژیم دادند.

در شروع چهارمین هفته قیام سراسری، دامنه قیام سلحشورانه توده های مردم ایران آنچنان در سراسر کشور گسترش یافت که استاندار تهران با بیان اینکه “زیر ساخت های امنیتی کشور” برای مهار قیام سراسری مردم موثر نیست، به شکست جمهوری اسلامی در مقابله با جوانان قهرمان، زنان شجاع و توده های دلیر و بپاخاسته اعتراف کرد. در بیست و دومین روز قیام سراسری مردم ایران، شهر سنندج یک سره قیام و اعتصاب شد. در دانشگاه زنانه الزهرای تهران، دانشجویان با بر برداشتن روسری و سر دادن شعارهایی نظیر” سیستم فاسد نمی خوایم، مهمون قاتل نمی خوایم” “رئیسی برو گمشو”، “توپ تانک فشفشه، آخوند باید گم بشه” و “مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر” از ابراهیم رئیسی که برای بازگشایی دانشگاه هارفته بود، استقبال کردند. در همین روز، در بسیاری از شهرهای ایران و مناطق مختلف تهران، جوانان و زنان و توده های خشمگین بپاخاسته در جنگ و گریز با نیروهای سرکوبگر رژیم، همراه با سر دادن شعارهای “مرگ بر دیکتاتور”، “مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر”، “زن، زندگی، آزادی” و “مرگ بر خامنه ای”، جمهوری اسلامی را به استیصال کشاندند. در واقع روز شنبه ۱۶ مهر، روز تداوم و گستردگی قیام و روز پیروزی مردم ایران بر ترفندهای شناخته شده رژیم بود. در این روز، مردم بپاخاسته با تداوم قیام شکوه مند خود نشان دادند که این نظام با قتل بی رحمانه دخترکان به پرواز درآمده و کشتار صدها زن و مرد مبارز و از جان گذشته و دستگیری هزاران نفر از توده های قیام کننده ره به جایی نخواهد برد و این مردم بی لبخند اما دلیر و شجاع، عزم خود را برای سرنگونی انقلابی این نظام سراسر جور و جنایت و کشتار جزم کرده اند.

پی نوشت: تمام شعرها داخل گیومه از زنده یاد احمد شاملو است.

متن کامل نشریه کار شماره ۹۹۱  در فرمت پی دی اف:

POST A COMMENT.