در گرامیداشت رفیق فریدون اختیاری!

رفیق رضا پور گرامی گرامی با درودهای رفیقانه.

لازم دانستم قبل از هر کلامی، درگذشت رفیق فریدون را به شما و رفقایتان در تشکیلات اقلیت تسلیت بگویم. تماس تلفنی شما مرا به دورانی پر از تلاطم و درعین‌حال رفقایی که باهم بودیم برگرداند. شما خبر درگذشت فریدون اختیاری، رفیق و همکار فدایی‌ام را به من دادید و من این چند خط کوتاه را به یاد فریدون نوشتم.

من، فریدون را از آغاز اولین روز کارم در مدرسه راهنمایی پسرانه خزانه در سه‌راه قپانی، واقع در خیابان قزوین در غرب تهران شناختم و باهم چند سال کارکردیم. این آشنایی دو سال قبل از انقلاب ۱۳۵۷ بود. فریدون چند سال قبل از من معلم شده بود.

از همان نخستین برخوردها، هر دو متوجه شدیم که ما جزو طیف معلمانی که در اتاق استراحت از زندگی، فرزندان و همسرانشان میگویند نیستیم، بلکه به نسل جدیدی که آرمان‌های دیگری داشت تعلق داریم و این تعلق ما را به دوستان خوبی تبدیل نمود. ما در منطقه‌ای کار و فعالیت می‌کردیم که دانش‌آموزانمان همگی از فرزندان خانواده‌های کارگری و بخشا آلونک‌نشین بودند. خانواده‌های کارگری با شغل ثابت و کار، در کارخانه‌هایی مثل اتوموبیل سازی و صنایع بزرگ، توانسته بودند وضعیت بهتری از لحاظ آرامش زندگی و سر وضع فرزندانشان به وجود بیاورند. پدران این دانش آموزان که چندنفری از فعالین کارگری بودند اولین شناخت و تجربه کار من در میان این رهبران بود و بسیاری از آن‌ها آموختم. من با اولین صندوق‌های مالی کارگری در میان آن‌ها، بدین طریق آشنا شدم. بعداً همین خانواده‌ها بودند که مدتی مرا در خانه‌هایشان مخفی کردند.

اما آن کودکانی که بقول بچه‌های محل، (آنور خطی) بودند وضعیتشان فرق می‌کرد. (آنور خطی‌ها) اصطلاحی بود که به آن‌طرف خط راه آهنی که از کنار مدرسه عبور می‌کرد و آن‌طرفش آلونک‌نشین‌ها بودند، گفته می‌شد. فریدون تقریباً به‌طور منظم به خانه‌های این کودکان رفت‌وآمد داشت و با آن‌ها تماس می‌گرفت و تلاش می‌نمود برایشان کاری کند و به همین خاطر بسیار محبوب بود. آن‌وقت‌ها، همیاری مردمی هنوز سنتی نشده بود و ما هنگام کمک به چنین دانش‌آموزانی از خودمان مایه می‌گذاشتیم.

غیرازاین دو گروه، تعدادی از دانش‌آموزانی داشتیم که مادرشان در منطقه شهرنو، کارگران جنسی بودند. که این دیگر داستان طولانی‌تر است و اینجا نمی‌گنجد. درواقع کار ما، نوعی سوسیال ورکر هم بود و مشغله اصلی ما درواقع زندگی این کودکان بود نه‌فقط درس‌ومشقشان.

با آزادی زندانیان سیاسی و حرکت‌های دانشجویی ما معلمان را هم به جنبش و جوش انداخت و به درست با فریدون که خانواده و سه فرزند کوچک داشت، و یک معلم فقیر و کم‌درآمد بود، به همراه چند رفیق دیگر، به فعالیت برای اعتصاب معلمان و رسیدن به خواسته‌ای‌مان مثل حق تشکل، بالا بردن دستمزد و تغییر روش آموزشی، تهیه لیستی برای بهتر شدن آموزشی در مناطق کارگری و دانش‌آموزانمان به سازمان‌دهی معلمان شروع به فعالیت کردیم.

اولین اقدام ما، سازمان‌دهی معلمان ناحیه سیزده تهران بود و موفق شدیم معلمان را جمع کنیم و تمام سیستم را روی سرشان خراب کردیم. ما اولین مدرسه‌ای بودیم که شورای معلمان و دانش آموزان را تشکیل دادیم و هم‌زمان تلاش نمودیم که شورای خانواده‌ها را هم تشکیل بدهیم که ضدانقلاب اسلامی وارد عمل شد.

شخصیت بی‌باک و جسور فریدون و ازخودگذشته او به‌سرعت زبانزد شد. در مجادله و بحث‌های مخالفین و یا هنگام جدل با مسئولین بلافاصله صدایش را بدون رعب و یا تأمل بلند می‌کرد و سرشان فریاد می‌کشید. اگرچه از همان ابتدای باز شدن فضای سیاسی معلوم بود که من و رفقای دیگر با او، دو خط مختلف چپ را نمایندگی می‌کنیم، و علیرغم تجربه کمی که داشتیم، ولی هرگز این اختلاف شیوه مبارزاتی به خللی در مناسبات و همکاری و دوستی ما در تقابل با (بقول فریدون، دشمنان مشترک و امپریالیستمان) به وجود نیاورد و در کنار هم به‌عنوان دو رفیق مسئول و آرمان‌خواه باهم فعالیت نمودیم. بعد از تبعید من به منطقه میدان غار و راه‌آهن، کمتر همدیگر را می‌دیدیم. بعدازاین تبعید چند بار همراه با همکاران دیگر به خانه فقیرانه او رفتیم که همسر و فرزندانش کوچکش را هم ملاقات کردیم. در اینجا به یک خاطره بسیار جالب از فریدون ناچارم اشاره‌کنم. بعد از سال ۵۸ که اوضاع بشدت بحرانی شد و چپ و انقلابیون موردحمله قرار گرفتند، ما نوبتی در خانه‌هایمان جلساتمان را برگزار می‌کردیم. اولین بار که با چند نفر دیگر به خانه فریدون رفتیم وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم، با وسایل کوهنوردی از قبیل طناب‌هایی که به دیوار برای صعود آویزان بود و دیگر وسایل شرایط سخت، مواجه شدیم. فریدون معتقد بود که شرایط سخت در حال شکل گرفتن است و باید به‌زودی به کوه بزنیم. این صحنه‌ای بود که در دوره پیشمرگه بود در کردستان هر بار مرا یاد فریدون می‌انداخت و من به یاد این انسان شریف و انقلابی می‌خندیدم.

سال‌ها بعد فریدون در سوئد با من تماس گرفت و یکبار در استکهلم او را ملاقات کردم. متأسفانه زندگی و پروسه اقامت او در سوئد نتوانست آرامش لازم را به او بدهد و به پروسه‌ای دردناک و سخت برای او تبدیل گردید که من هم تا جایی که در توان داشتم تلاش نمودم به او کمک کنم. دریکی دو سال اخیر، بدلائل گرفتاری‌های شخصی من به‌ویژه متأسفانه نتوانستیم باهم تماس بگیریم.

فریدون اختیاری سال‌های سال پیش‌ازاین، همیشه عصبانی بود. عصبانی از نظم موجود، از گندیدگی نظم سرمایه‌داری به تنگ آمده بود (این کلمات اوست که من بکار می می‌برم) و آرمان‌خواهی را همیشه حفظ کرد. اگر زمان زمانهٔ ما بود، امروز بدون شک دانش آموزان اکنون بزرگسال او، در کوچه‌پس‌کوچه‌های خیابان خزانه، سه‌راهی قپان، با شنیدن درگذشت این انقلابی سرخ، نامش را با سرود رهایی می‌خواندند و برای فرزندانشان داستان‌های خوبی و مهربانی او را تعریف می‌کردند و از قلب رئوفش می‌گفتند.

بدرود رفیق فریدون، بدرود

پروین کابلی ۲۹ مه ۲۰۲۶

 

POST A COMMENT.